1-    خوب است كه هست:

از وقتي آمده است، زندگي را براي همه‌ي ما- و به‌ويژه براي من-  زيباتر و شيرين‌تر كرده‌است. هر وقت حرف كم مي‌آوريم درباره‌ي او حرف مي‌زنيم. حتي هروقت هم كه حرف براي گفتن داشته باشيم، ترجبح مي‌دهيم شيرين‌كاري‌هاي او را براي هم تعريف كنيم. شايد اگر او نبود، تحمل زندگي بيش از اين‌ها برايم دشوار بود. حالا كه هست، زندگي را قدری برايم قابل تحمل كرده، و شايد نگاهم را به بعضي چيزها عوض كرده است. نمي‌دانم پدر و مادرش با چه فلسفه‌اي او را به دنيا آورده‌اند و چگونه به اين پرسش جواب داده اند كه «(حتي اگر قبول كنيم كه دنيا جاي بسيار خوبي است و زندگي هم چيز خوبي است)به چه حقي و با چه مجوزي مي‌توان يك نفر ديگر را وارد زندگي كرد؟ در حالي كه از او اجازه نگرفته‌ايم و به او حق انتخاب نداده‌ايم»؟ حتي نمي‌دانم كه آيا فلسفه‌اي براي زادن يك فرزند داشته‌اند و آيا اصلاً به اين‌جور پرسش‌ها فكر هم كرده‌اند؟يا نه؟ اما اين را خوب مي‌دانم كه بودنش براي من ارزش‌مند است. خوب است كه با ديدنش تمام دلتنگي‌هايم زدوده مي‌شوند. خوب است كه هست.

 

 

 عکس خواهر زاده‌ی من

 

 

2- لذّتِ بهشت:

زندگي در بهشت براي من بي معني است. يك جاي پر از دار و درخت؛ اين‌قدر درخت، كه نور خورشيد به زمين نرسد و آدم از كم‌بود نور دچار افسردگي فصلي بشود. بعد زير اين درخت‌هاي انبوه، رودهاي جاري، از رود آب بگير، تا رود شير و شراب و عسل و انگبين. من مي‌ترسم چيزهايي كه توي يكي از اين رودها است، به محتويات رودهاي ديگر نسازد و يك نفر اين‌ها را بخورد. آن وقت كارش معلوم نيست به كجا بكشد! حالا وسط اين جنگل انبوه از درختان كه رودهاي مختلف از زير آن جاري است، يك قصر بزرگ از طلا تصور كنيد كه داخلش پر است از بهترين وسايل زندگي، بهترين خدمه و بهترين حوريان و غلامان. اين از فضاي كلي بهشت.

حالا آدم‌هاي بهشتي در چنين فضايي چه‌كار مي‌كنند؟ روزشان را چگونه مي‌گذرانند؟ خب معلوم است. اين آدم‌ها لباس‌هاي نرم و نازك از جنس حرير مي‌پوشند( توجه كنيد كه يك جايي كه آن قدر پر از درخت است كه نور خورشيد به آن‌جا نمي‌رسد و زيرش هم پر است از رودهاي مختلف، يا مثل استوا و شمال هواي‌اش گرم و شرجي است، يا سرد و مرطوب. اگر گرم و شرجي باشد كه بيش از يك ربع در آن‌جا نمي‌شود دوام آورد. اگر هم سرد باشد، بايد خدا به داد بهشتيان برسد با آن لباس‌هاي نازك.). بعد اين‌ها با اين لباس‌هاي نرم و نازك، روي تخت‌هاي نرم مي‌نشينند و هي اراده مي‌كنند كه چه ميوه‌اي مي‌خواهند، هي شاخه‌ي درختان برايشان خم مي‌شود و آن‌ها هي ميوه‌هاي تازه و رسيده را مي‌كنند و هي مي‌خورند! غير از اين‌ها بهترين غذاها و بهترين مشروبات هم برايشان مهيا است و آن‌ها هم طبيعتاً همه‌ي اين‌ها را مي‌خورند. يك كار ديگر اين عزيزان، نزديكي با حوري‌ها و غلمان‌هاي زيباي بهشتي است. وقتي راهنمايي بودم از معلم ديني شنيدم كه در قصر بهشتيان جايي هست پراز تخت‌هاي زيبا و گرم و نرم. روي اين تخت ها هزاران حورالعين نشسته اند و آماده‌اند. بعد آدم بهشتي از دم ترتيب تمام اين حوري‌ها را يك‌جا مي‌دهد. تازه در قرآن از پسرهاي زيبايي به نام غلمان هم ياد شده است(و همين موجب شده است كه مثلاً در زمان غزنويان، با استناد به آمدن نام غلمان در قرآن، غلام‌بارگي و بچه-‌بازي مباح شمرده شود. قصه‌ها و اشعار مربوط به عشق محمود و اياز كه معرف حضور هست!). بنابراين يك مرد بهشتي، در روز علاوه بر هزاران حوري، ترتيب هزاران غلمان را هم مي‌دهد. اما خانم‌ها، يك زن بهشتي هم مي‌تواند به همان ترتيب مردان عمل كند. يعني خود را به هزاران غلمان زيبارو عرضه كند. اگر هم تمايلات هم‌ج-ن-س-گرايانه داشت مي‌تواند از حضور هزاران حوريه استفاده كند.

يك كار ديگر آن‌ها نگاه به اولياءالله و حظ بردن از ديدن آن‌ها است. اگر هم فرصت بشود و بچه‌ي خوبي باشند، شايد حتي بشود از يكي از ائمه يك امضا هم گرفت. و اگر خيلي شانسشان بگويد، شايد حتي بتوانند با او عكس يادگاري هم بگيرند!

اين فضا و اين كارها را در ذهنتان تصور كنيد... اَه! اَه! اَه! حال به هم زن است. يعني چي؟ براي من زندگي بدون هيچ دغدغه‌اي از جهنم هم بدتر است. اگر بنا باشد هرچه اراده كرديم بلافاصله براي‌مان فراهم شود، زندگي از لذت تهي مي‌شود و اين نوع زندگي كسل كننده‌ترين و بدترين نوع زندگي‌ها خواهد بود. لذت وقتي معنا دارد كه نيازي باشد، اگر هر نيازمان فوري برآورده شود، لذتي وجود نخواهد داشت، و در نتيجه انگيزه‌اي هم نخواهد بود،تلاشي نخواهد بود، و پيشرفتي وجود نخواه داشت. زندگي دل‌خواه من آن نوعي از زندگي است كه مجبور شوم براي برآوردن نيازها و خواسته‌هايم تلاش كنم، گاهي به بن‌بست بخورم، گاهي پيروز شوم، و سعي كنم روز به روز به‌تر شوم. اصلاً همين كه بين پيدا شدن يك خواسته و نياز، با برآورده شدن آن فاصله‌اي وجود داشته باشد، لذت را براي انسان خوش‌مزه‌تر مي‌كند. و اگر اين فاصله‌ به اندازه باشد خودش انگيزه‌ي انسان را براي دست‌يابي به هدف بيشتر مي‌كند. زندگي بي‌هدف، بدون ‌انگيزه، بدون پيشرفت، بدون شكست، و بدون تلاش، براي من هيچ معنايي ندارد. هرچند ممكن است براي عرب بيابان‌گرد عربستاني كه گرما بيچاره‌اش كرده است، عاشق زن، شتر، طلا و شراب است، تعصبات قومي دارد، راحت طلب است و احتمالاً زندگي سخت و فقيرانه‌اي دارد، جذاب باشد.

گويند بهشت و حورِعين خواهد بود

وآن‌جا مَيِ ناب و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گُزيديم چه باك؟!

چون عاقبت كار همين خواهد بود.

 

3- يك شعر از خودم:

 

اتفاقي تلخ

در راه است.

ديوارها

زخيم‌تر مي‌شوند و

يك نفر

در ميان دست‌هاي معلق باد

به لباس‌هاي فضانوردان فكر مي‌كند.

***

از اين‌جا

چيزي پيدا نيست.

من به ديوارها لگد مي‌زنم و

يك نفر

با عزمي راسخ

جمجمه‌ام را

از درون سوراخ مي‌كند.

***

اين‌جا

يك نفر

آن يكي را مي‌زند و

من

بازنده‌‌ام؛

فحش

تنها مشتي است كه در خاطرم مانده است.

***

مي‌داني شازده كوچولو؟!

من به اين مي‌انديشم

 كه وقتي يك ستاره‌ي دنباله‌دار

وسط سياره‌ات خورد

مي‌تواني از نابود شدن‌اش

لذت ببري و

نابود بشوي؛

مي‌تواني

با سفينه‌ات

به جهنم فرار كني؛

و حتي

 مي‌تواني

در فضا معلق بماني و

گريه كني.

گل‌هاي سرخ را پرپركن و

مانند من

برهنه

در بي‌انتهاترين زمان‌ها

معلق بمان و

گريه كن.

شايد لباس‌هاي فضانوردي‌ات

به درد كسي بخورد

كه سيل ديوارها

تنهايي‌اش را زخيم‌تر كرده‌است و

باد

زندگي‌اش را برده است.

بگذار

ستاره‌های دنباله‌داری

از چشمت

فرو بریزد

 که شايد

بتواند

هر کدام‌اش

یک جهان را نابود مي‌كند.

 

 

4-  ساري گلين:

ساري گلين به معني عروس زرد پوش یا عروس موطلایی، نام يك آهنگ تركي است. يك آهنگ تركي بسيار زيبا، كه ممكن نيست به آن گوش بدهي و بتواني جلوي گريه‌ات را بگيري. نمي‌دانم اين آهنگ در چه دستگاه و گوشه‌اي است، اما مي‌دانم كه بسيار زيبا است.

تا کنون اجراهای بسیار زیبایی از این آهنگ صورت گرفته است. من چند اجرای زیبا از این آهنگ را برای دانلود شما قرار می‌دهم. امیدوارم به آن گوش دهید و لذت ببرید. من به‌ویژه از اجرای متفاوت گروه خوب دارکوب‌، و هم‌چنین اجرای سه‌تار این آهنگ بسیار لذت می‌برم.

أ‌-        آهنگ ساری گلین، اجرای گروه دارکوب، آلبوم لیوا >>> از این‌جا  دانلود کنید

ب‌-     آهنگ ساری گلین، اجرای عالیم قاسیم‌اف>>> از این‌جا و این‌جا دانلود کنید

ت‌-    آهنگ ساری گلین، اجرای محمد معتمدی(ضبط شده در کنسرت)>>> از این‌جا دانلود کنید

ث‌-    آهنگ ساری گلین، تک‌نوازی سه‌تار>>> از این‌جا و این‌جا دانلود کنید

ج‌-     آهنگ ساری گلین، آلبوم به تماشای آب‌های سپید، اثر حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان، باصدای افسانه رسایی(به سه زبان فارسی، ترکی، و ارمنی)>>> از این‌جا و این‌جا دانلود کنید.

 


برچسب‌ها: دانلود, ساری گلین, بهشت, گروه دارکوب, حسین علیزاده
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط صدرا |

  **1**

دلم می‌خواهد یک نفر بیاید بنشیند، و من فقط برایش حرف بزنم. من بگویم، و او بشنود. اما حیف که نمی‌شود. به بعضی‌ها اعتماد ندارم، و با بعضی‌های دیگر تعارف و رودربایستی دارم. بعضی‌ها هم که اصلاً آدم را درک نمی‌کنند. یا دو ساعت منبر می‌روند و از فلسفه‌ی زندگی می‌گویند، یا حتی آدم را مسخره می‌کنند. طوری که آدم پشیمان می‌شود که چرا سفره‌ی دلم را برای هر کس و ناکسی باز کردم. اگر کسی یا کسانی هم باشند که هم به‌شان اعتماد دارم، و هم با آن‌ها رودربایستی ندارم،حوصله‌ی من را ندارند، مثلاً چند وقت پیش به یک نفر پیامک زدم که با او صحبت کنم. اما به محض این‌که پیامک را فرستادم، تازه فهمیدم چه حماقتی کرده‌ام. بعدهم با هزار جور دروغ ضایع، زور زدم خودم را از هچلی که خودم را در آن انداخته بودم نجات دهم.بعد از این نجات فضاحت بار هم شماره‌ی طرف را کلاً از گوشی و ذهن و همه جا پاک کردم. یکی نیست بگوید وقتی کسی حوصله‌ات را ندارد،چرا می‌روی سراغ‌اش.

  حالا همه چیز هم که جور باشد، من نمی‌توانم غم‌هایم را با بقیه شریک شوم؛ می‌گویم این مصیبت‌ها مال من است، به بقیه چه ربطی دارد که بخواهم برای‌شان چس‌ناله کنم. مثلاً همین چند دقیقه پیش با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم. آمدم سر درد دل را باز کنم، اما دیدم به آن بدبخت چه که من چه مرگم است؟ برای همین سر بحث را کج کردم به سمت شغل‌های مختلفی که پدرم داشته است. البته بازهم او را از نالیدن‌هایم بی‌نصیب نگذاشتم. اما نخواستم بیش از این از خود-درگیری‌هایم بگویم.

  اصلاً دوست نداشتم این حرف‌ها را این‌جا بنویسم. نمی‌شود هر حرفی را اینجا گفت... ولی راستش خیلی وقت است که احساس می‌کنم نیاز دارم با یک نفر که من را درک کند، حرف بزنم. چنین کسی که نیست، توی دفتر خاطراتم هم دیگر جرأت نمی‌کنم همه چیز را بنویسم. آن‌جا هم مجبورم خودم را سانسور کنم. چون یک بار توی یک مهمانی خانوادگی یکی از بچه‌های فامیل را حین خواندن دفتر خاطرات، آن‌هم خاطراتی که حتی برای خودم هم بازگو نمی‌کنم، دست‌گیر کردم. از آن روز به بعد یک جوری به من نگاه می‌کند انگار جرمی نابخشودنی مرتکب شده‌ام. خلاصه از آن روز جرأت نمی ‌کنم برای خودم هم چیزی بنویسم. اما خب مگر چقدر می‌شود دوام آورد؟ من اعتراف می‌کنم که موجود حقیر و ضعیفی هستم که نمی‌توانم مسائل کوچک زندگی‌ام را حل کنم، و حالا نیاز دارم به این‌که لااقل یک جوری خودم را سبک کنم. و البته می‌دانم با زدن این حرف‌ها خودم را پیش دیگران سبک هم می‌کنم. اما چه چاره؟ اگر این وبلاگ هم نباشد که من منفجر خواهم شد.

 مهم نیست که کسی این‌ها را بخواند، یا نه؟ و اگر کسی من را می‌خواند، درک‌ام می‌کند یا نه. برای من این مهم است که حرف‌هایم را بگویم. مثلاً بگویم...

بی‌خیال! انگار نمی‌شود بگویم. شاید همان نگفتن بهتر باشد.

*****************

**2**

واپسين مَردِ زندگي‌ات نيستم!

واپسين شعرم

نوشته شده بر آبِ زَر

آويخته ميانِ سينه‌هايت!

واپسين پيام‌بري هستم

كه آدميان را

به بهشتِ نابِ پس مژگان‌ات

دعوت مي‌كند!

                                               از كتاب «باران يعني تو بر مي‌گردي»، اثر « نزار قباني»

************

**3**

شاید بعداً در این جا عکسی از خواهر زاده‌ام بگذارم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط صدرا |

(1)

امسال عید،یک سررسید برداشتم و تبدیلش کردم به دفترچه خاطرات. البته خاطرات که نه! یک جور سطل آشغال برای یک سری فکر بی ارزش. گاه گاهی هم توی این دفتر چیزهایی می نویسم، و همین نوشتن به تخلیه ی روانی ام کمک می کند. بعضی از چیزهایی هم که توی این دفتر می نویسم، از نوع چرندیاتی است که توی وبلاگ بالا می آورم. شاید هم علت این که چند وقتی است کم تر پست می گذارم همین باشد؛ به علاوه ی  اینکه قبلاً بیشتر دوست داشتم دیده شوم،و این وبلاگ هم جایی برای دیده شدن بود، ولی حالا بیشتر دوست دارم دیده نشوم.

 

(2)

 احساس بدی دارم که نمی فهمم چیست و چرا این طورم. دو ماه است هیچ غلطی نکرده ام. هیچ کاری نمی توانم بکنم. حتی یک صفحه هم از پایان نامه ام ننوشته ام. کاری هم که نمی کنم که پول در بیاورم. هنوز نمی دانم می خواهم برای کنکور بخوانم یا نه، هر روز هزار جور تصمیم متناقض می گیرم، هر هفته برنامه ریزی می کنم که کمی به کارهایم برسم،اما یک قدم هم پیش نمی روم.و البته شاید نمی خواهم پیش بروم. تنها انگیزه ای که برای پایان نامه دارم این است که چهار سال درس خوانده ام و اگر این پایان نامه ی لعنتی را به موقع تحویل ندهم همه ی آن چهار سال روی هوا است. اما این هم چیز مهمی نیست. من که بود و نبودم روی هوا است،به درک،بگذار این یک ورق مدرک کارشناسی هم روی هوا بماند.حالا انگار خیلی هم به دردم می خورد! تازه این قوی ترین انگیزه ام بود، وشاید تنها انگیزه ام. برای بقیه ی کارهای زندگی که همین انگیزه ی متناقض نصفه و نیمه را هم ندارم. نه برای کار، نه سربازی، نه کارشناسی ارشد، نه هیچ چیز دیگر. اصلاً نمی فهمم که دیگران روی چه حسابی این قدر برای این چیز ها تلاش می کنند. آخرش دنبال چه چیزی هستند؟ من که نمی فهمم. از آن آدم هایی هم نیستم که بگویم حالا که همه چیز پوچ است،بگذار از لحظه لذت ببریم! من نمی توانم. این مدل زندگی و دم غنیمت شمردن هم بعد از یک مدت پوچ بودن و دروغ بودن خودش را به رخ آدم می کشد. تازه،مگر می شود که من لذت ببرم، آن وقت بار من روی دوش دیگران باشد؟ اگر هم بخواهم سربار نباشم،باید کار کنم، که گفتم پوچ است، یک کار پوچ بکنم که بعد بیایم با پول خودم از لحظه های زندگی لذت ببرم و بعد دوباره ببینم این لذت هم پوچ ست. که چی؟ یعنی چه؟اصلاً برای چه؟

 زندگی و مرگ اصلاً برای من معنی ندارد. به دنیا بیایی، به هر شکلی زندگی کنی، یا لذت ببری،یا زجر بکشی، و بعد بمیری. آن سوی مرگ،یا نابودی است، یا افسانه ی جاودانگی. نابودی یعنی تمام. یعنی آدم یک عمر زندگی کند برای اینکه تبدیل شود به خاک و خاکستر. جاودانگی هم که دروغ بی سر و تهی است. جاودانگی یا به شکل تناسخ است، که بی معنی است. یا به شکل آخرت و بهشت و جهنم است، که از تناسخ هم بی معنی تر و بی سر و ته تر است. دروغی شیرین است که هم زندگی را برای مردم قابل تحمل می کند، و هم ابزاری برای مجبور کردن آن ها به کارهایی است که اسم اش را «کار خوب» گذاشته اند.نمی دانم، شاید خود زندگی هم دروغ باشد،یک دروغ تلخ،که با یک دروغ شیرین،قابل تحمل می شود!

 

 (3)

مغزم دارد می پکد. مدت ها است چیزهایی شبیه شعر توی سرم تاب می خورد، اما هرچه می کنم روی کاغذ نمی آید. دیوانه کننده است...

 

(4)

خودم که شعری ندارم. اما این شعر از «اریش فرید» بسیار زیبا است:

 

دیروز شروع کردم

که بیاموزم سخن گفتن را

امروز می آموزم سکوت کردن را

فردا دست می شویَم

از آموختن

                                                    «اریش فرید»                 


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط صدرا |

...1...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا ؟ وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما،‌ اما

گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری،  باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند


دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب.


قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

شاعر : مهدی اخوان ثالث

این شعر زیبا را محمدرضا شجریان بسیار زیبا اجرا کرده است. به خصوص این روزها غیر ممکن است این آهنگ را گوش بدهی و گریه ات نگیرد.

دانلود آهنگ قاصدک با صدای استاد شجریان


...2...

نمی دانم چرا اینقدر آشفته ام؟ چرا اینقدر دلم گریه می خواهد؟ چرا اینقدر گرفته ام؟ این بغض که در گلویم مانده از کدام داغ است؟نمی دانم. فقط می دانم دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم، اما نمی شود.


برچسب‌ها: قاصدک, شجریان, اخوان ثالث, دانلود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط صدرا |

...1...

می خواستم در این پست حرف هایی بزنم و چیز هایی بگویم از بعضی آدم های دور و برم. اما بعد از نوشتن، پشیمان شدم و پاکش کردم . آن آدم ها ارزش ندارند که در موردشان چیزی بنویسم.

...2...

... در هر حال تو باید به تنهایی و به این نوع زندگی عادت کنی، چون سال های زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد. آدم هایی که بیشتر از من و تو سرشان می شود می گویند که انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و هم چنین تکیه گاه های ثابت روحی و فکری، یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می کنی، خودت را کاملاً از آن ها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهندکه ما خودمان از به دست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بی خود نصیب آدم می شود. حتی پدر و مادر و خانواده. ...

                                                                    بخشی از نامه ی فروغ فرخزاد، به برادرش فریدون

...3...


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار:

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود.

دادم در این هوس، دل دیوانه را به باد؛

این جست و جو نبود.


هر سو، شتافتم پی آن یار ناشناس،

گاهی ز شوق خنده زدم، گه گریستم.

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم!


رویی شکست چون گل رؤیا و، دیده گفت:

« این است آن پری که ز من می نهفت رو.

خوش یافتم، که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو ...»


... هر سو مرا کشید پی خویش دربدر،

این خوش پسند، دیده ی زیباپرست من.

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار،

بگرفت دست من.


و آن آرزوی گم شده، بی نام و بی نشان،

در دورگاه دیده من جلوه می نمود.

در وادی خیال، مرا مست می دواند

وز خویش می ربود.


از دور می فریفت دل تشنه مرا؛

چون بحر، موج می زد و لرزان چو آب بود.

وانگه که پیش رفتم، با شور و التهاب،

 دیدم سراب بود!


بیچاره من، که از پس این جست و جو، هنوز

می نالد از من این دل شیدا که - «یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

 بنما، کجاست او! ... »

                                                                                              هوشنگ ابتهاج

                                                                                            از مجموعه سراب



...4...

این هم چند عکس جدید از خواهر زاده ی من:

در حال رانندگی






و بازی



برچسب‌ها: فروغ فرخزاد, نامه فروغ به برادرش, هوشنگ ابتهاج, سراب, عکس
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط صدرا |

مطالب قدیمی‌تر