تبليغاتX
نقطه ...

چه شده ؟ در نگاه تو غم هست! غصه در غصه بی قرار شدی ،

شاید از من به تو سرایت کرد ، غصه هایم ، که غصه دار شدی .


تو خودت مثل پیر می کده ای ، مست ! مثل شراب شیرازی ،

نکند مثل من جدا شده ای از خودت ، که تو هم خمار شدی !؟


جنگ های جهانی ذهنم در نگاهت ادامه خواهد یافت.

هیرو-شیمای غصه دار من! تو خودت بمب انفجار شدی


مثل شیطان همیشه رانده شدم ؛ آتشم که همیشه سوخته ام ،

یک گناهم که مرتکب نشدی ، بی گناهی و توبه کار شدی !!!!


می برد سیل روزها من را ، غرق خواهم شد و نخواهی دید ،

پیش چشم تو دست و پا زده ام ، کشتی نوحِ بی سوار شدی .


یک قطارم که شهر بازی را گشتم و مقصدی نیافته ام ،

فکر بی مقصدی نگاهم داشت ، مقصد من ! چه بی قطار شدی !


در تو یک روز چاپ خواهد شد ، خبر مرگ دسته جمعی من

بس که در روزنامه ی فکرت تیتر اخبار ناگوار شدی .


شنبه ، دوم اردیبهشت ماه1391           

5 بامداد                          

کاشان                          



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط صدرا |

آدمی زاینده است ، و عشق آینده است . برکت آسمان ها ، از سپهر است ، و برکت جان ها ، از مهر است . دل از چرک اغیار شستن است ، و شجره ی عشق رُستن است .

          

اگر خواجه مکّی است ، یا مدنی ، شک نیست که عشق آمدنی است . عشق فاتحه ی فطر ست ، نه رایحه ی عطر است . رنگی است کَونی ، نیرنگی است لَونی .

       

ساعات بی عشق ، عَذوبت1 است ، و طاعات بی دل کروبت2 است .

     

آن را که سر ، مست نیست ، دل در دست نیست ، و هر حسنه ای که دارد ، و تخم احسانی که کارد ، خیالی بوَد از سراب ، و سکری بود بی شراب .

       

لاجرم سالک را عشقی باید ، بی غِلّ3 و محبتی از ضمیر دل ، و گرنه راه رود و به خانه نرسد ، و کاه خورد ، و به دانه نرسد .

            

نصیب بی دل لرزه است ، و کار بی عشق هرزه است .

چنان که مرغ را پَر باید ، و آدمی را ، سر باید ، جوینده را صدق باید ، و رونده را عشق باید . و تمامی این اساس ، و نیک نامی این لباس ، هیچ طالب را دست نداد ای حکیم ، إلّا مَن أتی اللهِ بقلبٍ سلیم 4 . و این دل را که ما خریداریم ، و به جان طلبکاریم ، از کیسه ی تجّار جوییم یا از خریطه ی5 عیّار جوییم ! یاخود عشق درد الست را درمانی است ، که هر چند نگاه می کنیم ، در ما ، نیست .

          

نی! نی! عشق نور نامتناهی است ، و دل ذرّه ای متناهی است . عشق ، درد بی درمان است ، و دل : بَین الإصبَعَینِ من أصابِعِ الرّحمن6 است .

         

حق را بر دل فرمانی ، و شعله ای از عشق در ما ، نی ، و بی عشق دلِ بنده را بار ، نی ، و این هر دو جز به فرمان جلیل جبار ، نی .

شیر عشق ، به چه صید گردد رام ؟ و آهوی دل چگونه آید در دام ؟ به کدام طریق ، بنده دل را جوید ؟ و به چه تدبیر ، از جان نهال عشق روید ؟ 

                     

اگر خواهی که عشق ، در دل تو کار کند ، و تو را طالب آن یار کند ، اول در خود نگاه کن که کیستی ؟ و نسبت به آن چیستی ؟

                         

ای مانده از رحمت خدا جدا : أیَحسَبُ الإنسانُ أن یُترَکَ سُدی؟7 

اوّلت حَدَث8 ، و آخرت خَبَث9 ، و در میانه عبث . چند از این تُندی ؟ تا یکی ، چنین کُندی ؟ و سودی ندارد ندم . گویند ای زاییده ی عدم ، کجا است آن خیل و حَشَم ؟ عاصی باشی عور10 ، جواب گویی از گور :

ای که تو مغرورِ بخت و دولت فرخنده ای

خواجه ی صاحب سریر و مفرش آکنده ای


... آتش سودای دل ،تا چند از این باد و بروت ؟

خاک بی آبیّ و آنگه ، با دماغ گَنده ای


گر امیری هم بمیری ، پیر انصاری بدان

خواجگی از تو نزیبد ، سر بنه چون بنده ای


از :کنز السالکین ، باب اول ، در مقالات عقل و عشق

خواجه عبدالله انصاری هروی             

       


1 - رنج / 2 - سختی / 3 - کینه ، آلودگی / 4 - آیه 89 سوره 26 : مگر آن کس که با دلی سالم و پاک به سوی خدا بیاید . / 5 - کیسه / 6 - در میان دو انگشت خداوند مهربان است . / 7 - آیه 36 سوره 75 : آیا انسان می پندارد که واگذار و رها شده است ؟ / 8 - بوجود آمده از عدم / 9 - پلید / 10 - برهنه

           



برچسب‌ها: خواجه عبدالله انصاری هروی, کنزالسالکین, مقالات عقل و عشق, عشق
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط صدرا |

چند وقت پیش به دیدن یکی از دوستان رفتم که چند سالی بود طلبه شده بود . وارد اتاقش شدم و بین قفسه ها ی کتاب و میز مطالعه اش تاب خوردم . من علاقه ی زیادی به گشتن بین کتاب ها دارم . وقتی یک قفسه ی کتاب می بینم ، ذوق زده می شوم ، و دوست دارم همه ی آن کتاب ها را یک جا ببلعم . از طرفی احساس نادانی ام هم بیشتر می شود . اینکه بدانی چقدر کتاب برای خواندن و چقدر چیز برای دانستن هست ، یک حالت بین یأس و اشتها برای خواندن در آدم ایجاد می کند .

علاقه ی زیادی هم به کتاب خریدن دارم . به طور متوسط هفته ای یک کتاب می خرم . کتاب های خوب و ارزشمندی ، که با وجود تعداد کمشان ، هیچ گاه خوانده نشده اند و تنها خاک خوردن در قفسه ی کتاب ها نصیبشان شده است .

همین طور که بین کتاب ها می گشتم ، چشمم به یک سررسید افتاد که روی میز باز شده بود و یک خودکار وسطش رها شده بود . گویا دوستم قبل از آمدن من مشغول نوشتن بوده و آمدن من مزاحم او شده بود . خیال کردم دفتر خاطرات است . خواستم بگویم : « می بینم که دست به قلمی و ... دفتر خاطراتی و ... » . همین که من اراده کردم این جمله را گویم دفتر را برداشت و نشانم داد . بالای صفحه ، جمله ی قصاری ، آیه ای ، حدیثی ، شعری  ، چیزی نوشته شده بود. بالای بعضی صفحات هم نام یک کتاب و شماره ی چند صفحه نوشته شده بود . بعد ، زیر آن ، از چند سطر ، تا گاهاْ ده صفحه توضیح داده بود. دوستم توضیح داد که اسم این دفتر را « دفتر فکر » گذاشته است . یعنی از کنار مطالب راحت رد نمی شود . زمان مطالعه اش را طوری تنظیم می کند که اگر مثلاً قرار است دو ساعت مطالعه کند ، یک ساعت صرف خواندن می شود و دست کم یک ساعت صرف فکر کردن راجع به مطلب خوانده شده و نوشتن این افکار .

روش جالبی است ! شاید تعداد صفحاتی که مطاله می شود کم باشد ، اما می ارزد . چون دست کم می فهمد چه چیزی خوانده است .

متأسفانه گیر افتادن من و امثال من در سیستم آموزشی دانشگاهی - که در آن باید فقط بخوانی و حفظ کنی ، و آخر ترم ، همه را ظرف نیم ساعت روی یک کاغذ بالا بیاوری - ما را از لذت فکر کردن و کشف اندیشه های نو ( نو، دست کم برای خودمان ) محروم کرده است .

بیرون از دانشگاه هم وضع بهتری نیست . همه درگیر زندگی روزمره شده اند و آن قدر دنبال نان می دوند که دیگر نه فرصتی برای فکر کردن باقی می ماند و نه رمقی  .

اگر فکری هم باشد، یا به گذران زندگی و دو دو تا چارتای دنیا می گذرد و یا به بلغور کردن انبوهی از اطلاعات . مثل یک کامپیوتر که صدها گیگابایت داده را در خود ذخیره کرده است و نهایت تغییری که می تواند در اطلاعات وارده انجام دهد ، دسته بندی و ترکیب آن ها است .

چنین تفکری، سود زیادی ندارد . اگر هم داشته باشد ، لذتی ندارد . فکر کردن و کشف اندیشه های نو ، لذتی دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست . این همان لذتی است که ابن سینا را موقع یک کشف علمی چنان بر می انگیخت که فریاد « أین ابناء الملوک » سر می داد .لذتی که در دنیای ماشین و کامپیوتر ، زیر بمباران اطلاعات کلاس ها و رسانه ها مدفون شده است .

البته فکر کردن ، با مشغول بودن ذهن متفاوت است . مثلاً خود من مدت ها است دچار وسواس فکری شده ام و یک فکر سطحی و تکراری را دائماْ نشخوار می کنم . این فکر ها نه تنها سود و لذتی ندارد ، که مضر و زجر آور هم هست . یک وسواس فکری ، که خودش یک اختلال روانی است و اگر هم ادامه پیدا کند ، منجر به بیماری روانی شدید تری می شود .

منظور من از فکر کردن ، این ها نیست . اینکه تبدیل بشوی به یک ماشین حساب که به جز دودو تا چار تا هیچ کار دیگری بلد نیست ، یا یک هارد دیسک که  پر از داده های مزخرف و بی ارزش است ، یا یک پلیر که دائماً یک آهنگ زمخت را تکرار می کند ، اگر سودی هم داشته باشد ، لذتی ندارد .

منظور من از فکر کردن ، تفکر در مسائل اساسی زندگی است . همان چیزی که در دین ما بهتر از هفتاد سال عبادت دانسته شده است .  بدون این نوع فکر ، لذت های روزمره ی زندگی هم با مشکل مواجه می شود . ما دنبال لذت هستیم ، و مثل کودکی که همه ی دنیا را در بازی با عروسکش می بیند ، غرق در بازی دنیا شده ایم .لذت را در شکم و زیر شکم جستجو می کنیم ، و غافلیم که  لذت واقعی از سر شروع می شود و در بالاترین نقطه به دل می رسد .


پ . ن ۱ : سال نو مبارک . گرچه با تأخیر . امیدوارم که عید بهتون خوش گذشته باشه . واسه ما که بدی نبود . دست کم تونستم بعد مدت ها به یه سری از علایقم برسم .

پ . ن ۲ : محسن چاوشی آخرای سال پیش با آلبوم « پرچم سفید » ، و تحویل سال امسالم با آهنگ « لباس نو »  ، بد جوری گل کاشت . لینک دانلود آهنگ « لباس نو » رو می ذارم که دانلود کنین و لذت ببرین . آلبوم پرچم سفیدم اگه تا الان نخریدین  ، سریع تر بخرین که آلبوم فوق العاده فشنگیه .

دانلود قطعه ی لباس نو  از وبسایت محسن چاوشی

پ . ن ۳ : چند وقت پیش وبلاگ سید مهدی موسوی برای چندمین بار فیلتر شد ، و ایشون چند روز پیش وبلاگ جدیدشونو راه انداختن .

وبلاگ دکتر سید مهدی موسوی

پ . ن ۴ :اگه تا الان آلبوم جدید و فوق العده زیبای شاهین نجفی به نام « هیچ هیچ هیچ » رو دانلود نکردین می تونید از این لینک دانلود کنید :

دانلود آلبوم «هیچ هیچ هیچ» از شاهین نجفی


برچسب‌ها: اندیشه, دانلود, محسن چاوشی, شاهین نجفی, سید مهدی موسوی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط صدرا |

پس چرا این بغض از مسیر تنفسم دور نمی شود ؟ دیگر خودم هم نمی دانم چرا این بغض در گلویم گیر کرده است و مثل خود این زندگی از جا تکان نمی خورد . دلم می خواهد بگریم . گریه روح را سبک می کند . هر وقت کاری را به پایان می برم تا نفسی تازه کنم ، تازه آن بغض کهنه راه گلویم را می گیرد . [ ... ] چه قدر احساس تنهایی می کنم ، چه اندوه کهنه ای مگر در من وجود دارد ، و از چه چیز خوشحال توانم شد ؟ چه اتّفاقی خواهد توانست از صمیم قلب شادم کند ؛ حتی برای یک لحظه ؟ خود هم نمی دانم . جامعه چه خواهد شد ؟ این کشور چه خواهد شد ؟ چه قدر بوی نیستی می آید ، [ ... ] چه قدر بوی نیستی و صدای نیستی می آید . چه قدر می ارزد این بودن سپنجی که دیگران را به خاطرش نیست می کنند ؟ کاش می توانستم شکلی از آینده در ذهن خود داشته باشم تا به آن امید ببندم . نه ، امروزه هنوز از هویتی روشن برخوردار نشدم تا بر اساس آن آینده ای را بتوان تصور کرد . چه دشوار است بی فردا زیستن . برای چه کار می کنم ؟ به کدام ارزشی- ارزش هایی می توانم مخاطبین آثارم را تشویق کنم به زیستن ؟ فقط شرح درد ، فقط شرح فاجعه در ادبیات ؟! چه قدر باید درباره نابودی و فاجعه نوشت ! تمام تخیلم پر از کابوس چوبه های دار و چهره های کبود و مسخ شده است . تمام شامّه ام پر است از بوی ... ، و تمام شنوایی ام پر است از صداهای نیست شدن ، از فریاد های نابودی . چه قدر خبر نیستی از زمین و آسمان زمانه می بارد ؟! این زمین ، کی پاک و پالوده خواهد شد و این آدمی کی شایسته ی این زمین ؟ نمی دانم . بغض، این بغض مثل خود زندگی راه نفسم را بسته و هیچ تکان نمی خورد ، و بوی مرگ همچنان شامّه ام را انباشته است . چرا احساس یک انسان فلج شده را دارم ؛ چرا نمی توانم بگریم ؟ امروز چه هوای خوشی بود که اینگونه گذشت

از " نون ِ نوشتن " ، محمود دولت آبادی

 


برچسب‌ها: نون ِ نوشتن, محمود دولت آبادی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط صدرا |

دوست داری حسادت خود را

به شب نیستی برانگیزی ؛

دوست داری از عمق زندگی ات

تا بلندای مرگ برخیزی؛


زندگی مُهر باطلی زده است

بر تمام خیال های خوشت .

واقعیت همیشه می شاشد

وسط حسّ و حال های خوشت !


وسط شعر های خط خطی ات،

لای مفهوم های تکراری،

گشته ای تا به نکته ای برسی ؛

نکته ای نیست ؛ تو سرِ کاری !


همه ی زندگیت اسفند است ؛

تو هر اسفند اشک می ریزی !

همه در انتظار نوروزند ،

تو پر از آرزوی پاییزی !!!


شهر را گشته ای ولی انگار

گشتنت کم نکرد از غم ها .

غصّه داری و خسته هستی از

مردم شهر و شهر آدم ها ؛


مردم لوکس کادو پیچ شده ،

مردم پول ، مردم ماشین ،

مردمان شلوغ ِ پر ترافیک ،

مردمان دو روی شهر نشین .


خسته ای از تمام دنیا و

رفته ای کنج فکرهای خودت .

" خود " ِ افسرده ی تو این شب ها

گم و گور است لا به لای خودت .


خسته ای از تناقض دنیا :

خسته ای از " محال " ، از " امکان " ،

خسته ای از تمام فلسفه ها :

خسته از " عشق " ، خسته از " عرفان " .


روز و شب زور می زنی شاید

لحظه ای از جهان جدا باشی ،

خواستی دل ببری از عشق و

خواستی لحظه ای رها باشی .


به خیالت که عشق دست تو است !؟

چه خیالات پوچ ِ موهومی !!!

عشق یک سرنوشت اجباری است !

تو به این سرنوشت محکومی.



   سه شنبه ، دوم اسفندماه 1390

9 شب               

کاشان               


برچسب‌ها: شعر, سرنوشت اجباری
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط صدرا |

بارش برف برای ما همراه با شادی است . پدر بزرگم همیشه موقع بارش باران و برف سجده ی شکر به جا می آورد و خدا را بابت نعمت بی پایانش شکر می کرد . نعمتی بی پایان که نه تنها مفید است ، بلکه زیبا هم هست.

اما همین نعمت زیبا ، برای عده ای دردسر ساز است . سایت بی بی سی فارسی گزارشی تصویری از بارش برف در مناطق زاغه نشین افغانستان ارائه داده است . دیدن این تصاویر من را به یاد جمله ای انداخت که چند سال پیش کامران نجف زاده ، در برنامه ی 20:30 بیان کرد . جمله ای با این مضمون :

" به خدا گلایه نکن که باران نمی فرستد . شاید خدا به فکر پسر بچه ای است که کفش های کهنه اش پاره شده اند . "

با مقایسه ی این عکس ها با عکس های بارش برف در اروپا، تنها چیزی که به ذهن آدم می رسد ، همان جمله ای است که در عنوان این مطلب آمده است .

صدها نفر زمستان سرد کابل را زیر خیمه ها و خانه های گلی که خودشان ساخته اند سپری می کنند.

                                   

به ویژه برف‌باری های اخیر در کابل، زندگی را برای این زاغه نشینان دشوار کرده است.


برف برای کودکان معمولا شادی می آورد، اما داستان این کودکان متفاوت است .

این کودکان باید برف را از روی چادرها و خانه های گلی شان پاک کنند، تا سقف شان ریزش نکند.

                                     

این خانواده ها که عمدتا از بی‌جا شدگان داخلی هستند، با امکانات بسیار اندکی زندگی می کنند.


این خانواده ها گاه گاهی از سوی سازمان های خیریه کمک دریافت می کنند، اما نه به اندازه ای که نیازمندی های شان کاملا رفع شود.

                                        


و تنها آفتاب است که بر همه‌گان یکسان می تابد.


منبع :http://bbc.co.uk/persian





برچسب‌ها: افغانستان, برف, زمستان, عکس, زاغه نشینی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط صدرا |

در ایستگاه یأس 

چیزی نیست

نه صدا ، 

نه سکوت .

ساعت ،

تکرار غم را تیک تاک می کند .

قطار لحظه ها می گذرد

و بار پوچش را

در مقصدی گنگ تلنبار می کند .

و لحظه های رفته

از پشت شیشه ی قطار

برایم دست تکان می دهند .

من عمرم را بدرقه می کنم

   

****************


زخم پشتم عفونت کرده است

دمل زخم ، طعم دندان رفیق می دهد

و بوی نامردی .

از دندان خودخواهی دوستانم خون می چکد .


****************


شهر ، غریبه است ،

و من ، غریبه تر .

هردو گریزانیم ؛

او از من می گریزد ،

درست همان طور که یک کودک

از فقیری دیوانه فرار می کند ،

و من از او گریزانم ،

درست همان طور که گوسفند

از چنگ گرگ در می رود ،

و درست همان طور که من 

از شلوغی غرور گریزانم .

   

****************


لذت ها پوسیده اند

- و زنگ زده .

هیچ یک راضیم نخواهد کرد .

باید لذتی دیگر یافت

لذتی از نوع عالی تر ،

لذت یک کوچ

از شهرِ بیرون ، به جنگل درون،

لذت خلوت ،

لذت تنهایی ،

من در خویش کلبه ای ساخته ام

که جان می دهد برای بیغوله .

 چقدر دلم  لک زده است

برای یک لحظه تنهایی !


جمعه ، هفتم بهمن ماه 1390

11 شب             

اصفهان             

               


برچسب‌ها: شعر, لذت تنهایی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط صدرا |

ای شعر ِ نیمه کاره ! رهایت نمی کنم

در اوج استعاره رهایت نمی کنم


ای ماه اگر خسوف تو را برد با خودش

با سوسوی ستاره رهایت نمی کنم


بعد از هزار سال شب تیره آمدی

ای صبح من ! دوباره رهایت نمی کنم


تنها به یک اشاره فدای تو می شوم

اما به صد اشاره رهایت نمی کنم


صد تکه هم کنی دل افسرده ی مرا

با قلب پاره پاره رهایت نمی کنم


من بی دلیل از غم تو دل نمی برم

با فال و استخاره رهایت نمی کنم *


من با خودم زیاد کلنجار رفته ام

غیر تو نیست چاره ؛ رهایت نمی کنم

هفدهم دیماه 1390

پنج بامداد     

کاشان       



* بیت ششم رو یادم رفته بود بنویسم ، دوباره که شعرو خوندم متوجه شدم ، و اصلاحش کردم .





برچسب‌ها: شعر, رهایت نمی کنم
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط صدرا |

چشم هایش را مالید و از خستگی - و شاید هم از زور خواب - ناله ای کرد . ساعت را نگاه کرد : پنج و پنجاه دقیقه .تازه اذان صبح را گفته بودند . می خواست از جایش برخیزد که متوجه سر وحید شد که دیشب - مثل چند شب قبل از آن - موقع خواب توی تشک پدرش خوابیده بود و حالا سرش روی شکم او بود . دیشب وقت خواب دست پدرش را گرفته بود و قاطعانه گفته بود :

- فردا دیگه نمی ذارم بابا یاسر بره کار

بعد رو کرده بود به پدرش و گفته بود :

- فردا نمی ذارم بری ! فردا باید با من کُلّی بازی کنی . با من و مامان زری . تازه امیرحسینم میاد ...

یاسر هم که دلش نمی آمد دل پسرش را - که تا آن وقت شب بیدار مانده بود - بشکند ؛ قبول کرده بود و قول داده بود که فردا صبح خانه بماند .

*******

ده دقیقه بیشتر وقت نداشت و کار های زیادی باید انجام می داد : نماز خواندن ، درست کردن چای ، صبحانه خوردن و روشن کردن - یا احتمالاً هل دادن - ماشین .

همه ی اینها را در عرض ده - یازده دقیقه انجام داد . ساعت را نگاه کرد : شش و دو دقیقه .از وقتی ازدواج کرده بود - و حتی قبل از آن - اگر خیلی دیر سر کار می رفت ، همین موقع ها بود . اگر هم خیلی زود بر می گشت ، حدوداً یازده شب بود .

دلش به حال وحید می سوخت . پدرش را نه روز می دید و نه شب . البته این چند ماهه یاد گرفته بود شب تا دیر وقت بیدار می ماند تا هم شام را با پدرش بخورد و هم موقع خواب دست پدرش را گروگان بگیرد تا صبح پدرش را نگه دارد .

نگاهی به وحید انداخت که معصومانه خوابیده بود . حتماً خواب می دید که صبح با پدرش بازی می کند . 

لُپ کوچک وحید را بوسید . با زهرا خدا حافظی کرد ؛ غذایش را برداشت و با عجله از خانه زد بیرون .

*******

سر و صدای بچه ها کلافه اش کرده بود . دیگر حوصله ی این سر و صدا ها را نداشت . اگر کار شرکت جور می شد و می توانست آنجا کار کند ، هم از این هیاهو راحت می شد و هم می توانست صبح کمی بیشتر بخوابد . از آن طرف هم لااقل شب را با خانواده اش بود .

دیگر رسیده بود دم مدرسه . سرعتش را کم کرد و آرام نزدیک درب مدرسه نگه داشت . سریع دوید دم در ماشین و آرام در را باز کرد.جلوی در ایستاد و بچه ها را از پله های مینی بوس پایین گذاشت . از وقتی که یکی از دختر بچه ها از پله افتاده بود و سرش شکسته بود خودش بچه ها را پیاده می کرد .

*******

یک نفس راحت کشید ، در را بست و آرام توی کوچه راه افتاد . سرهمین کوچه خیابان اصلی بود . این خیابان حدوداً اواسط خطی می شد که در آن مسافر کشی می کرد .از احمد آباد تا میدان آزادی .

مسئول کارگزینی شرکت گفته بود باید ساعت 10 صبح شرکت باشد تا ببیند با استخدامش موافقت شده است یا نه ؟ ساعتش را نگاه کرد: هفت و پنج دقیقه . با خودش حساب کرد ؛ دو - سه سرویس می توانست مسافرکشی کند . بعد باید می رفت شرکت . بعد از آن هم احتمالاً یکی - دو سرویس . بعد هم باید سرویس مدرسه را برمیگرداند.

پیش خودش فکر کرد « سرویس رو که برگردوندم پول این ماه رو از خانم مدیر می گیرم . هم قسط این ماه بانک تکمیل می شه ، هم می تونم آجیل و میوه بخرم . آره ... همین کارو می کنم . یه هندوونه هم باید بخرم .بعد از ناهارم زیاد کار نمی کنم . بعد از ظهر می رم خونه . چه حالی بکنه وحید ! ... زری چقدر خوشحال می شه . آره ... شب باید خونه باشم . قبل از یازده . مگه سال چند تا شب چلّه داره ؟ »

*******

از کنار پیاده رو پا شد و یک نگاه داخل مینی بوس انداخت . تقریباً نصف ماشین پر بود . اگر می خواست همه اش پر شود باید چند دقیقه دیگر می ماند . ساعتش را نگاه کرد : نه و بیست و پنج دقیقه بود. رو کرد به راننده ی ماشین بعدی و داد زد :

- اصغر ! بدو ماشینت رو بذار جای ماشین من . من باید برم

- کجا به این زودی ؟ چار دقیقه دیگه بمون اقلاً پر بشه ، بعد برو . تو مسیر قو پر نمی زنه ها ! باید خالی بری تا احمد آباد !

- مهم نیست . داره دیرم میشه . ساعت ده باید توی این شرکته باشم . آخرشم می ترسم با پارتی بازی یکی رو بذارن جام  . باید ده اونجا باشم .

- مگه ساعت چنده ؟ نمی تونی پنج دقیقه دیگه صبر کنی ؟

- نه و نیمه ! بعدشم ، چه فرقی می کنه پنج دقیقه ؟ کسی نمیاد که ؟

- نه و نیمه ساعت ؟

- آره .

- اوه اوه . بدو مؤمن . بدو ... ببین ! نمی خواد مسافرارو ببری . مسافرا رو بده من ، تو برو شرکت ، وقتی برگشتی بیا اول صف !

- واسه چی مسافرا رو بدم به تو ؟

- خُب نمی رسی ببریشون . کِی می خوای بری احمد آباد ؟ کی می خوای برگردی ؟ کی می خوای بری شرکت ؟ وقت نداری که ؟

- نترس ! گاز ماشین رو واسه همین موقع درست کردن . گازش رو می گیرم می رم . برگشتنه هم سوار نمی کنم . صاف می رم شرکت .

- خود دانی . از ما گفتن بود . فقط عجله نکن . فوقش پنج دقیقه دیرتر می رسی .

- دِ  همین ! پنج دقیقه دیر برسم بهونه شون می شه که بی نظمی ! می گن نمی خوایمت .

*******

- اصغر آقا تو رو جون بچه ات راستش رو بگو  ! چی شده یاسر ؟

- آروم باشین زری خانم اینجا بیمارستانه ! کُلّی مریض اینجاست خواهر من !

- باشه ! ... فقط بگین یاسر کجاست ؟ چه بلایی سرش اومده ؟

- شما اجازه بده من حرف بزنم ؛ می گم . به خدا طوریش نیست ! الانم رو تختشه . از من سالم تره ! الان اومدم پرونده ش رو بگیرم مرخصش کنم . خودم میاوردمش خونه ؛ شما جرا اومدین ؟ من فقط زنگ زدم که در جریان باشین .

- چرا جواب من رو نمی دین ؟ چی شده ؟ اتاقش کجاست ؟

- اتاق 205 . آخرین اتاق همین راهرو ، دست چپ ...

زهرا به بقیه ی حرف اصغر گوش نداد . به محض اینکه محل اتاق یاسر را فهمید دست وحید را گرفت و دوید سمت اتاق . پدر و مادر یاسر و زن برادر یاسر هم دنبال او رفتند . اصغر هم که نمی خواست حرفش نصفه مانده باشد ، ادامه ی حرفش را رو به برادر یاسر گفت :

- ... هیچ چی شم نشده علی آقا جون. فقط پاش شکسته . الانم تو گچه .

علی که گیر افتاده بود ، از اصغر آقا پرسید :

- مطمئنی فقط پاش شکسته ؟ اون جوری که من دیدم ماشینش له شده بود ، گفتم حتماً دور از جونش  کُمایی ... مُمایی چیزیه الان . مگه میشه فقط پاش شکسته باشه ؟

- نه خُب مؤمن ! ماشین که له شده مال تیر برقه که روش افتاده . یاسر شانس آورده از در ماشین می افته بیرون ، اونجا یه میلگرد نمی دونم از کجا میاد می ره تو پاش . همون موقع میارنش اینجا ، پاش رو عمل می کنن . الانم خوبه . می بینی که اومده بودم مرخصش کنم . البته گفتن فقط باید با آمبولانس جابه جا بشه ...

علی وسط  حرف های اصغر به پسرش که داشت دور می شد گفت :

- امیر حسین ! کجا می ری بابا ؟ بدو تو اتاق پیش مامانت!

- دارم می رم آب بخورم .

- آبت رو خوردی زود برگرد . نری گم و گور بشی ها !

بعد رو کرد به اصغر و پرسید :

- حالا چرا تصادف کرده ؟

- سرعت ! عجله ! بهش گفتم عجله نکن . گفت دیر میشه.

- چی دیر میشه ؟ فوقش چارتا مسافر سی ثانیه دیرتر میرسن ایسگاه . عجله نمی خوادکه؟

- نه خُب ! شرکت دیر میشه . همین شرکته که می گفت ... گفته بودن حتماً باید ساعت ده اونجا باشه واسه استخدام . یاسرم عجله کرد ، این بلا سرش اومد . حالا خوبه بدتر نشده !

*******

یاسر را با آمبولانس از بیمارستان آوردند . برادرش هم کنارش نشست . اما بقیه با مینی بوس اصغر آمدند . در مینی بوس تقریباً هیچ کس حرف خاصی نمی زد . زهرا به شدت در فکر بود . فقط وحید و امیر حسین ته مینی بوس چیزی در گوش هم می گفتند . اصغر برای عوض کردن فضا رادیوی ماشین را روشن کرد . رادیو یک قطعه موسیقی بی کلام پخش می کرد. بعد از آن گوینده ی رادیو شروع به صحبت کرد :

« ساعت ، دقیقاً یازده . فقط یک ساعت دیگه مونده تا نیمه شبِ بلند ترین شب سال . امیدوارم هر کجا که هستین شب یلدای خوبی داشته باشین و بهتون خوش بگذره . مطمئناً امشب دور هم جمع شدین و دارین از با هم بودن لذت می برین . خوش به حال شما که در کنار خانواده شب یلدا رو سپری می کنید . امشب هر کجا که هستین جای من و همکارانم  رو هم خالی کنید .

اما شنوندگان عزیز ! جا داره امشب کنار همه ی این آداب و رسوم و خوشی ها یه سجده ی شکر هم به جا بیاریم و از خداوند بابت رفاه و آرامشی که بهمون داده تشکر کنیم . مطمئناً همه ی شما شب های قبل این موقع خواب بودین . اما اینکه امشب می تونیم تا این موقع کنار هم بیدار باشیم و از نعمت و رفاهی که خدا بهمون داده لذت ببریم ؛ مدیون زحمات مسئولینه . جاداره همین جا به همه ی مسئولین زحمت کشی که در راه آبادانی کشور و ایجاد رفاه و اشتغال برای جوونای این مرز و بوم تلاش می کنن یه خسته نباشید گرم بگم : دست مریزاد!»



پ . ن . 1 : یلدا مبارک ! البته با قدری تأخیر!

پ . ن . 2 : زمستون هم اومد : 

بیا بار سفر بندیم از این دشت / زمستون باز توی این خونه برگشت

بیا تا قصه ها گویم برایت / که دوران جدایی دیر بگذشت

پ.ن. 3 : این روزها ترانه ی شیر خسته رضا صادقی رو خیلی گوش می دم ، یه جورایی حرف دل من هم هست :

هرکی فهمیدکه بریدی می خواد از تنت ببره/واسه شیر خسته موشم  ،یلی می شه و می غره/تا بدونن شدی خسته همه می پرن به جونت/تیکه تیکتو می دزدن حتی قلب مهربونت/دیگه تسلیم میشی  وقتی توی گله ی شغالا/آشناها رو ببینی که غریبه ن دیگه حالا/حتی اونایی که روزی همه یاور بودن و کس/وقتی افتادی می بینی که می شن به شکل کرکس/وقتی قیمت شهامت کمتر از قیمت خونه/وقتی نقل نقد و سکه ست ، هر شغالی مهربونه/نون تو خون زدن یه عادت ، هر حماقتی رشادت/قربونت برم خدایا تو رو می خوان واسه حاجت/دیگه انگار وقته اونه که از خدا هم باخبر شد/زیر بارون رفت و با عشق بودو موندو خیس تر شد/باید از این من خود خواه مرد و عاشقونه دل کند/وقته اونه که نذاریم که یه دلال بگه دل چند؟
دل بی قرار و پاک چند؟عاشقای سینه چاک چند؟/مهربونی هم زبونی ، حتی دلهای هلاک چند؟/خنده ی از ته دل چند؟تن و جون و آب و گل چند؟/حتی روزهای جوونی آدمای ساده دل چند؟

از اینجا دانلود کنید

پ.ن. 4 : « بیست و نه آذر هشتاد و هشت / مرد خدا منتظری درگذشت ... » .دو سال پیش همین روز ها بود که آیت ا... منتظری از دنیا رفت . سالگرد درگذشت ایشون رو تسلیت می گم .اون روز ها خودم هم یه شعر برای ایشون گفتم ، سال پیش می خواستم بذارمش توی وبلاگم ، نشد . امسال هم می خواستم بذارمش ، بازم نشد . شاید قسمت نیست .

پ.ن 5 : « چشمای تو بسته شدن ، باز پر کابوسه دلم / چشماتو واکن عزیزم ، وگرنه می پوسه دلم ... » . امروز فهمیدم دوست محمد(هم اتاقیم ) توی تصادف جونشو از دست داده . برای شادی روحش یه فاتحه بخونید.

پ.ن. 6 : یاد داشت خاتمی رو به مناسبت یلدا (در مورد کودکان خیابانی ) از اینجا بخونید .(اگه فیلتر بود خبرم کنید ) 

پ.ن. 7 :محسن چاوشی این روزها یه آهنگ فوق العاده خونده به نام دلتنگ .این آهنگ رو هم از اینجا دانلود کنید




برچسب‌ها: شب یلدا, دانلود, رضا صادقی, محسن چاوشی, کودکان خیابانی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط صدرا |

... مه تاب کنار اتاق ایستاده بود ؛ با موهای صاف قهوه ای ، مثل یک آبشار. یک شلیته ی جلو سینه دار پوشیده بود . زیرش هم شلوار گل دارِ قرمز بود . چهره اش ملیح بود ، خاصه وقتی می خندید . دهانش را باز می کرد و لب های غنچه ای اش مثل گل بزرگ باز می شدند و بوی گل های سرخ را می پراکندند ؛ تازه هفت ساله شده بود ! ...

*****

مامانی که نمی توانست دلیل بیاورد ، صورتش را کج و کوله کرد و گفت :

- باشه اما دیگر سر کلاس دیگران نمی روی . فقط سر کلاس خودت ، پایه ی نُه .

مریم ناراحت به مامانی نگاه کرد ، فکری کرد و ذوق زده گفت :

- آن وقت کی برایتان خبر بیاورد که فقط آقا زاده ی شما نبوده اند که توی حوض پریده اند ؟ کسِ دیگه هم بوده !

علی و مامانی هردو با هم پرسیدند :

- کی ؟

- ننه نگفته ؟! مه تاب ! دختر عمو اسکندر و ننه . دیدم عطسه می کند . از خوشگل خانم که مدام دست مالِ صورتی اش را جلوِ صورت می گرفت پرسیدم چه شده . خندید ، با آن لب های گوشت آلود و با مزه ، گفت از دست ننه در می رفته که داخل حوض افتاده ! راست می گفت ، وقتی به سرش دست کشیدم ، موهای قهوه ای ِ بلندش هنوز نم داشتند . تازه هفت ساله شده ...

علی برای اولین بار همان جا بود که احساس کرد ، ته دلش می لرزد . مامانی - که مثل همه ی مادر ها زود می فهمید - به هر دوشان تشر زد .

- این ها برای فاطی تنبان نمی شود . بروید سر درس و مشقتان .

اما علی از رو نرفت . نشست و برای خود آرام زمزمه کرد : « مه تاب » . ته دلش دوباره لرزید . دوباره زمزمه کرد ، دوباره لرزید . خوشحال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش . حالا او هم برای خودش چیزی ، رازی ، یا کسی داشت ! هر چه فکر کرد نفمید چرا مه تاب داخل آب افتاده است . آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود ...

*************

... کریم همان طور که اناری را آب لمبو می کرد گفت :

- پس گفتی امروز ننه باباش می روند بیرون ، آره ؟

علی به جای دوردستی خیره شده بود . عوضِ جواب گفت :

- مه تاب که توی حوض افتاده بوده ، سرما که نخورده ؟

- تو از کجا فهمیدی ؟ من هم نمی دانستم . صبح ننه دنبالش کرده که لقمه در دهانش بگذارد ، ماچه الاغ خواسته فرار کند که توی حوض افتاده ...

- سرما که نخورده ؟

- نه بابا ! بادمجان بم آفت نداره . نچییده ! صحیح و سلامته ... اه ! باز هم درویش مصطفا!

علی جلو را نگاه کرد . درویش مصطفا از رو به رو نزدیک می شد . « یا علی مددی » می گفت و با آن ریش و لباس سرتاپا سفید و کشکول نقره ای ، گام بر می داشت . به کنارشان که رسید ، تبرزین را به سمت علی گرفت . کریم خیالش راحت شد ، فهمید که با او کاری ندارد . درویش توی چشمهای علی خیره شد . تبرزین را تکانی داد و گفت :

- تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ؟

کریم نمی دانست « مطبوع » یعنی چه ، اما سری تکان داد . درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد . دستی بر سر علی کشید و گفت « تبرکاً » . بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.

- قبول حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی !

درویش مصطفا رفت اما علی ... هنوز حرف درویش مصطفا توی گوش علی زنگ می زد : « تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... » . نمی دانست " غسل " یعنی چه . کلمه ی تبرک را هم از مامانی و باب جون شنیده بود ، اما معنی اش را درست نمی دانست . فکر کرد . آرام گفت : « مه تاب » ، دلش دوباره لرزید . بعد فریاد کشید :

- پس این یعنی عاشقی !



از کتاب « من ِ او » ، رضا امیر خانی



برچسب‌ها: رضا امیر خانی, منِ او
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط صدرا |