X
تبلیغات
... نقطه - رضا امیر خانی
... مه تاب کنار اتاق ایستاده بود ؛ با موهای صاف قهوه ای ، مثل یک آبشار. یک شلیته ی جلو سینه دار پوشیده بود . زیرش هم شلوار گل دارِ قرمز بود . چهره اش ملیح بود ، خاصه وقتی می خندید . دهانش را باز می کرد و لب های غنچه ای اش مثل گل بزرگ باز می شدند و بوی گل های سرخ را می پراکندند ؛ تازه هفت ساله شده بود ! ...

*****

مامانی که نمی توانست دلیل بیاورد ، صورتش را کج و کوله کرد و گفت :

- باشه اما دیگر سر کلاس دیگران نمی روی . فقط سر کلاس خودت ، پایه ی نُه .

مریم ناراحت به مامانی نگاه کرد ، فکری کرد و ذوق زده گفت :

- آن وقت کی برایتان خبر بیاورد که فقط آقا زاده ی شما نبوده اند که توی حوض پریده اند ؟ کسِ دیگه هم بوده !

علی و مامانی هردو با هم پرسیدند :

- کی ؟

- ننه نگفته ؟! مه تاب ! دختر عمو اسکندر و ننه . دیدم عطسه می کند . از خوشگل خانم که مدام دست مالِ صورتی اش را جلوِ صورت می گرفت پرسیدم چه شده . خندید ، با آن لب های گوشت آلود و با مزه ، گفت از دست ننه در می رفته که داخل حوض افتاده ! راست می گفت ، وقتی به سرش دست کشیدم ، موهای قهوه ای ِ بلندش هنوز نم داشتند . تازه هفت ساله شده ...

علی برای اولین بار همان جا بود که احساس کرد ، ته دلش می لرزد . مامانی - که مثل همه ی مادر ها زود می فهمید - به هر دوشان تشر زد .

- این ها برای فاطی تنبان نمی شود . بروید سر درس و مشقتان .

اما علی از رو نرفت . نشست و برای خود آرام زمزمه کرد : « مه تاب » . ته دلش دوباره لرزید . دوباره زمزمه کرد ، دوباره لرزید . خوشحال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش . حالا او هم برای خودش چیزی ، رازی ، یا کسی داشت ! هر چه فکر کرد نفمید چرا مه تاب داخل آب افتاده است . آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود ...

*************

... کریم همان طور که اناری را آب لمبو می کرد گفت :

- پس گفتی امروز ننه باباش می روند بیرون ، آره ؟

علی به جای دوردستی خیره شده بود . عوضِ جواب گفت :

- مه تاب که توی حوض افتاده بوده ، سرما که نخورده ؟

- تو از کجا فهمیدی ؟ من هم نمی دانستم . صبح ننه دنبالش کرده که لقمه در دهانش بگذارد ، ماچه الاغ خواسته فرار کند که توی حوض افتاده ...

- سرما که نخورده ؟

- نه بابا ! بادمجان بم آفت نداره . نچییده ! صحیح و سلامته ... اه ! باز هم درویش مصطفا!

علی جلو را نگاه کرد . درویش مصطفا از رو به رو نزدیک می شد . « یا علی مددی » می گفت و با آن ریش و لباس سرتاپا سفید و کشکول نقره ای ، گام بر می داشت . به کنارشان که رسید ، تبرزین را به سمت علی گرفت . کریم خیالش راحت شد ، فهمید که با او کاری ندارد . درویش توی چشمهای علی خیره شد . تبرزین را تکانی داد و گفت :

- تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ؟

کریم نمی دانست « مطبوع » یعنی چه ، اما سری تکان داد . درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد . دستی بر سر علی کشید و گفت « تبرکاً » . بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.

- قبول حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی !

درویش مصطفا رفت اما علی ... هنوز حرف درویش مصطفا توی گوش علی زنگ می زد : « تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... » . نمی دانست " غسل " یعنی چه . کلمه ی تبرک را هم از مامانی و باب جون شنیده بود ، اما معنی اش را درست نمی دانست . فکر کرد . آرام گفت : « مه تاب » ، دلش دوباره لرزید . بعد فریاد کشید :

- پس این یعنی عاشقی !



از کتاب « من ِ او » ، رضا امیر خانی



برچسب‌ها: رضا امیر خانی, منِ او
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط صدرا |