بوسه
وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
رهی معیری
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد
رهی معیری
صورتم را که شستم ، در آینه نگاه کردم . موهای به هم ریخته ؛ پیشانی نسبتاً بلندی که خیلی زود تر از آنچه باید ، آثار چین و چروک در آن پیدا شده است ؛ ابروهای پیوسته ای که بیش از حد پر پشت اند و با یک خط موی کم پشت به موهای گیجگاهم متصل می شوند ؛ گونه های آویزان با پوستی چروکیده ؛ ریش هایی که از زیر پلک چشمانم شروع می شوند ، کلّ صورتم را می پوشانند و تا نزدیک گلو ، تقریباً نزدیک سینه ام ، ادامه پیدا می کنند ؛ بینی بزرگی که مثل یک کوبیده ی تبریزی وسط صورتم افتاده است و در نهایت یک سالک تقریباً مربع شکل ، و به قطر یک سانتی متر .
این ها اجزایی از صورت من هستند ، صورتی که خیلی زود پیر شده است . قبل از عید وقتی ریشم را تراشیدم ، همه می گفتند خیلی لاغر شده ام . راست می گفتند . اما من می ترسیدم اگر خودم هم قبول کنم لاغر شده ام ، علتش را بپرسند و من مجبور شوم غم هایم را برای آنها هم شرح دهم . برای همین وقتی می گفتند پیر شده ای ، وقتی می گفتند لاغر شده ای ، برای اینکه ناراحتشان نکنم ، انکار می کردم . می گفتم چون ریشم را بعد از چند ماه تراشیده ام اینطور به نظر می رسم . آنها اما باز حرف خودشان را می زدند . یکی از دوستانم عکس من را – قبل از اینکه ریش بگذارم – در موبایلش داشت . یک عکس دیگر هم از من گرفت و آن دو عکس را کنار هم گذاشت . تفاوت فاحش بود ! گونه هایم گود افتاده بود ، چانه ام باریکتر شده بود و چروک هایی هم روی صورتم نشسته بود .
واقعاً پیر شده بودم . در کل کمی از هم سن و سال هایم – که گاهاً چند ماه تا یک سال هم از من بزرگتر هستند – پیر تر می زنم . سال پیش که یکی از همکلاسی های دانشگاهم آمده بود خانه ی ما ، خواهر بزرگترم که او را دیده بود می گفت این دوستت چقدر جوان و شاداب بود! اصلاً بچه بود !!!
این شکسته شدن چهره فقط مختص به من نیست . انگار در خانواده ی ما به صورت ارثی وجود دارد . پدرم حدوداً پنجاه سال سن دارد ، اما اگر کسی او را ببیند ، بی گمان سنش را بالای 65 تخمین می زند . موهایش از غصه خوردن زیاد ، ریخته اند ، پیشانی اش دیگر جایی برای چروک ندارد ! لُپ ها و گونه هایش فرو رفته اند و پوست صورتش هم از شدت آفتاب ، سیاه شده است .
مادرم هم دست کمی از او ندارد . او هم زیر فشار زندگی خُرد شده است . چهل و دو- سه ساله است اما دست کم پنجاه ساله می زند . کم کم خودم هم دارم به آنها می پیوندم .
البته با این همه غمی که این چند ماه برایم وجود داشته ، شکسته شدن چهره ام چندان هم تعجب آور نیست . اگر رفتار و گفتار بچگانه ام نبود ، خودم هم باورم نمی شد که هنوز بیست سالم تمام نشده است . بعد عید که آمدم دانشگاه همه ی دوستانم می گفتند سنّم بالا رفته است . همان روز اول یکی از دوستانم به شوخی گفت مثل " ورشکسته ها " شده ام . البته حالا که به چهره ام عادت کرده اند کمتر از این " تیکه " ها بارم می کنند .
به نظر من تنها عامل این پیری چهره ، غم است . بله ! غم . هیچ چیز مثل غم و افسردگی نمی تواند آدمی را نابود کند .
عمه ام را ، که چند روز قبل از عید همین امسال دخترش به طرز وحشتناکی مرد ، وقتی بعد از این حادثه دیدم ، باورم نمی شد این همان کسی است که یک هفته پیش تر دیده بودم ! مرگ دختر عمه ام ، نه فقط عید فامیل را خراب کرد و غمی بر غم های من ، که بهار را فرصتی برای دور ریختن غم ها می دیدم ، افزود ، بلکه بیش از همه تأثیرش را بر عمه ام گذاشت ، آنقدر بعد از مرگ دخترش شکسته شده بود که اگر چند روز قبل او را ندیده بودم شاید حتی نمی شناختم !
راستی چه می گفتم ؟ از کجا به اینجا رسیدم ؟
نوشتن هم عالمی دارد . میخواهی چیزی بنویسی ، داستانی را در ذهنت می پرورانی ، و آماده می شوی که بنویسی .قلم را بر می داری ، بسم الله می گویی و می نویسی . دو سه جمله که نوشتی ، قلمت خوب که گرم شد ، دیگر کار خودش را شروع می کند . می خواهی چیزی بنویسی ، اما قلمت کار خودش را می کند . خودش جلو می رود . خودش می نویسد . دیگر دست تو نیست ، تو فقط قلم را نگه داشته ای که نیفتد .
بگذریم ، از چهره می گفتم . گفتم روی گونه چپم یک سالَک است . این سالک هم شده است قوزِ بالای قوزِ چهره ی نازیبای من ! انگار چهره ام خیلی زیبا است !؛ آنوقت خدا یک سالک هم وسطش کاشته است . نمی خواهم به ساخته ی خدا ایراد بگیرم ، اما واقعاً با چهره ام حال نمی کنم . به خصوص با این سالک !
با اینکه هیچوقت به زیبایی چهره اهمیت نمی دهم امّا این سالک لعنتی چند وقتی است آن پشت و پَسَل های ذهنم را مشغول می کند . اصلاً توی ذوق می زند . هر وقت در آینه نگاه می کنم این فرو رفتگی کوچک را مثل مزاحمی بر روی چهره ام احساس می کنم .
نمی دانم چرا روی این لکه ی کوچک حساس شده ام . آن هم من که هیچوقت ،حتی در سنین نوجوانی ،که سنین حساسیت روی چهره است ، به زیبایی اهمیت نمی دادم . هیچوقت نه خودم تیپ آنچنانی زده ام ، نه چهره و لباس دیگران را ملاکی برای خوبی و بدی آنها می دانسته ام .
چند وقت پیش چند کودک دیدم که با هم بازی می کردند . همه کودکان زیبایی بودند ، جز یک نفر که گویا به دلیل یک بیماری مادر زادی – احتمالاً ژنتیکی – رنگ پوستش سیاه شده بود . وقتی همبازی شدن این کودکان را با این کودک سیاه چهره دیدم ، تعجب کردم . تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم آن کودک به نوعی رهبر این گروه کودکانه است !
این همبازی شدن و دوستی کودکان ، تلنگری بود که یادم بماند زیبایی نه فقط ملاکی برای خوبی و بدی افراد نیست ، بلکه حتی ملاکی برای دوست داشتن یا دوست داشته شدن هم نیست . آنچه دوستی می آفریند ، مهربانی است و محبت ، و آنچه مهربانی می آفریند دلی لبریز از عشق است . اگر کسی را عاشقانه دوست داشته باشی و محبتت را نثار او کنی ، بی گمان او هم به تو علاقه مند می شود . والا چهره ات حتی اگر چون فرشته ای نورانی باشد ، اگر دلت نورانی نباشد ، شاید کسی شیفته ات شود !، اما به هیچ وجه هیچ کس تو را دوست نخواهد داشت . به قول حافظ :
نه هرکه چهره بر افروخت ، دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
در عجبم
که بهار زندگی ات خوانند
حال آنکه لبریزی
از زمهریر
و شگفت زده ام
که شیرینت خوانند
ومن ، تو را به بیرون تُف می کنم
از تلخی !
آه ! ای جوانی
چگونه تو را فصل عشق خوانند ؟
که من از تو لبریزم
از نفرت
و با چه منطقی
تو را سر شار از حرکت می دانند
و جوش و خروش ؟
حال انکه من
چون مردابی هزار ساله
در تو گیر افتاده ام
آه ! ای جوانی
چه کسی تورا موعد شکفتن خوانده است و طراوت ؟
که نمی داند من
از گلی که سال پیش میان باغچه مرد
و دیگر کود شده است - از بس پژمرد -
پژمرده ترم !؟
آه ! ای جوانی
من برآنم که پیشینیانت به اشتباه تعریف کرده اند
و تو نیاز مندی
به تعریف دوباره
و من تو را باز تعریف می کنم :
ای زمهریر تلخ
ای فصل نفرت و نخوت
ای پژمردگی محض
جوانی ام!
که تو باشی ،
فریاد از کهنسالی ات
یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
وقتی که شک داری که آیا دوستش داری ؟
یا اینکه نه ! از دیدنش بدجور بیزاری ؟؟؟ ؛
حتی اگر هم عاشقش باشی نمی دانی
دلدارت آیا جز تو دارد هیچ دلداری؟؟؟ ؛
وقتی به خود می گویی از دلدادگی بگذر
تا کی به یادش اشک غم در دیده می کاری؟
تا کی برایش شعر می گویی؟ مگر کوری ؟
در چشم هایش نیست جز آهنگ بیزاری ؛
مگذار گرد غم نشیند بر دلت ، وقتی
سنگ صبور تو شده شب های بیداری؛
وقتی نداری شانه ای تا گریه هایت را
در گرمی و آرامشش ، آزاد بگذاری ؛
وقتی که در آغوش زانو های خود هستی
هق هق کنان باران اشک از دیده می باری ؛
وقتی که شام هر شبت عشق است و قدری هم
اندوه و غم با طعم اشک و هق هق و زاری ؛
وقتی که می خواهی صدای گریه هایت را
پنهان کنی در زخم یک آهنگ تکراری ؛
وقتی که قلبت اینچنین از درد می نالد :
آغاز راه عشق هستی ...
عاشقی ...
آری...