در چشم هایت می شود بوسید دریا را

من سرد می دیدم شب دلگیر دنیا را

من لمس کردم در دلم اعماق سرما را


گرمای چشمان تو و آرامش نابت

در چشم هایم ذوب کرده برف غم ها را


یک حسّ گیجِ مهربان تنهاست در قلبم

اصلاً نمی دانم چطور این حسّ تنهارا _

وصفش کنم در چشم های مهربان تو

ای کاش می فهمیدی این احساس زیبا را


وقتی خدا می آفرید این عشق را در من

انگار در لبخند تو جا کرد دنیا را


وقتی که هستی :

آسمان ...

    دریا ...

        خدا ...

                 اینجاست

در چشم هایت می شود بوسید دریا را



دنیای بزرگ ، دنیای کوچک

خانه ی ما ، به علاوه ی خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان ، دو خانه بود ( و شاید هم " هست " ) که بین دو روستا و تقریباً وسط صحرا تک افتاده بود . دور تا دور خانه ی ما مزرعه بود . البته پشت خانه ی ما یک دبیرستان دخترانه بود - که هنوز هم همانجا است. دبیرستان را اینجا ساخته بودند تا برای دختران هر دو آبادی در دسترس باشد . پشت مدرسه هم یک جاده ی خاکی بود که کشاورز ها برای رفت و آمد خودشان و تراکتورهایشان درست کرده بودند .جاده - که دو طرفش پر بود از علف ها و گل های کوچک ، و نیز مزرعه های گندم و جو- مستقیم به سمت مغرب می رفت و کمی دورتر می رسید به یک رشته تپه که باقیمانده ی قنات های خشکیده بود .  پشت کاریزها هم کوه های آبی رنگ - که کیلومتر ها ان سو تر بود - دیده می شد . این جاده با مزرعه های اطرافش و تپه های خاکی و کوه های پشت آن ، یک منظره ی رویایی می ساخت که این روز ها نظیرش را فقط در عکس هایی می توانم ببینم که گاهی برایم ایمیل می شود . همان هایی که بچه های شهری - و به قول خودشان باکلاس - وقتی می خواهند کلاس بگذارند می روند توی یک روستا ، وسط یک گندمزار می ایستند ، فیگور می گیرند و یک نفر هم از آنها عکس می گیرد .

بچه تر که بودم - تقریباً هر روز - با بچه های همسایه مان می رفتیم توی آن جاده . آن روز ها خیال می کردیم کوه ها باید درست پشت تپه ها باشند . خیلی به نظرمان نزدیک می آمد . می رفتیم سر جاده می ایستادیم و با هم مسابقه می گذاشتیم . می گفتیم هرکس زود تر دستش را به کوه ها بزند و برگردد برنده است . بعد شروع می کردیم به دویدن . چند بار توی راه زمین می خوردیم و بلند می شدیم ، خودمان را می تکاندیم و دوباره ادامه می دادیم . خیلی که زور می زدیم تا وسط راه می رفتیم . بعد خسته می شدیم و نفس نفس زنان و به زور چند قدمی هم راه می رفتیم و بالاخره همه مان با چند قدم فاصله از هم روی زمین می افتادیم . بعد با هم حرف می زدیم و به این نتیجه می رسیدیم که امروز خوب غذا نخورده ایم ، برای همین قوی نیستیم و نمی توانیم تا تپه ها بدویم . آنوقت با هم قرار می گذاشتیم که فردا خوب غذا بخوریم تا قوی شویم و بتوانیم به تپه برسیم . بعد برمی گشتیم خانه و فردا ، دوباره روز از نو ، روزی از نو . هیچ وقت هم به تپه ها نمی رسیدیم ، اما هیچ وقت نتیجه نمی گرفتیم که تپه ها از ما دور است .

آن روز ها فاصله برایمان معنایی نداشت .

**************************************

گاهی اوقات که پدرم برای کاری - مثلاً درست کردن آنتن - روی پشت بام می رفت ،من را هم همراهش می برد . کارش که روی پشت بام تمام می شد یک نردبان می گذاشت کنار دیوار سرسرا و من را میبرد آن بالا . من از آنجا کل آبادی خودمان را - به علاوه ی آبادی کناری - می دیدم . اگر شب هنگام بود ، چراغ های شاهین شهر - و حتی شاید شهر اصفهان - هم از آنجا پیدا بود . من که می توانستم همه ی جاهایی را که می شناختم ببینم ، غرق لذت می شدم و خیال می کردم تمام دنیا همین است .

آن روز ها دنیایم کوچک بود

**************************************

بزرگ تر که شدم ، به مدرسه رفتم . چهار سال اول را در یک مدرسه بودیم ، اما سال پنجم جای مدرسه مان عوض شد و به یک مدرسه ی دیگر رفتیم  . برای من- و تمام همکلاسی هایم - کلاس های آن مدرسه خیلی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که می شد در آن دنبال هم بدویم ، دعوا کنیم ، و حتی فوتبال بازی کنیم .

شاید همان روز های دبستان بود که کم کم متوجه شدم دنیا فقط همین جا هایی که من می بینم نیست ، بلکه هزاران شهر و آبادی و کشور بزرگ تر از شهر و آبادی من وجود دارد . آن وقت بود که از بزرگی دنیا انگشت به دهان می شدم .

آن روز ها دنیا برایم بزرگ بود .

**************************************

چند وقت پیش - اواخر تابستان - برای کاری به همان مدرسه ی ابتدایی رفتم . وقتی کلاس ها را دیدم ، تعجب کردم که چطور این همه دانش آموز در این جای تنگ درس می خوانند ! و جالب اینکه خودم در آن دخمه درس خوانده بودم ، بدون اینکه یک لحظه احساس کمبود فضا کنم .

همین چند ثانیه پیش داشتم با دوستی که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من فاصله دارد چت می کردم و حین چت ، یاد نظریه ی " دهکده ی کوچک جهانی " مک لوهان افتادم .

این روز ها چقدر دنیا برایم کوچک شده است !

**************************************

چند روز پیش در اخبار علمی خواندم که محققان ستاره ای پیدا کرده اند که سیزده هزار میلیارد سال نوری ! از کره ی زمین فاصله دارد . حتی از شنیدن این عدد مو بر تنم راست شد . فاصله ی خیلی زیادی است . حالا به تصور دوران کودکی ام - که دنیا را محدود در محل خودمان می دیدم - می خندم .

این روز ها چقدر دنیایم بزرگ شده است !

**************************************

امروز وقتی به کوه هایی که از دور پیدا است نگاه می کنم ، می دانم که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من دور است و هرچقدر هم راه بروم و بدوم نمی توانم به آن برسم و دستم را به آن بزنم ! . حالا فاصله ی کوه از من خیلی زیاد شده است .

" این روز ها چقدر فاصله ها زیاد شده است ! "

یک بار هم تو از من عاشق بگو ...

چشمم میان گریه و تب مانده باز هم

یک نیمه دیگر از غم شب مانده باز هم


با اینکه مرد روز من از روزمرّگی

در شعر من ، غمت - چه عجب ! - مانده باز هم !!!


پشت چراغ قرمز افکار خسته ام

شاید برای غم دو وجب مانده باز هم


هی بوق بوق می زند و فحش می دهد

این عشق بی ادب که عقب مانده باز هم


اصلاً تو حرف های مرا درک می کنی ؟

یا شعر من بدون سبب مانده باز هم ؟


یک بار هم "تو " از من عاشق بگو به شعر

شعرت میان شهر ادب مانده باز هم


یک بار خنده کن که زمستان چشم من

در حسرت شکفتن لب مانده باز هم