خانه ی ما ، به علاوه ی خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان ، دو خانه بود ( و شاید هم " هست " ) که بین دو روستا و تقریباً وسط صحرا تک افتاده بود . دور تا دور خانه ی ما مزرعه بود . البته پشت خانه ی ما یک دبیرستان دخترانه بود - که هنوز هم همانجا است. دبیرستان را اینجا ساخته بودند تا برای دختران هر دو آبادی در دسترس باشد . پشت مدرسه هم یک جاده ی خاکی بود که کشاورز ها برای رفت و آمد خودشان و تراکتورهایشان درست کرده بودند .جاده - که دو طرفش پر بود از علف ها و گل های کوچک ، و نیز مزرعه های گندم و جو- مستقیم به سمت مغرب می رفت و کمی دورتر می رسید به یک رشته تپه که باقیمانده ی قنات های خشکیده بود . پشت کاریزها هم کوه های آبی رنگ - که کیلومتر ها ان سو تر بود - دیده می شد . این جاده با مزرعه های اطرافش و تپه های خاکی و کوه های پشت آن ، یک منظره ی رویایی می ساخت که این روز ها نظیرش را فقط در عکس هایی می توانم ببینم که گاهی برایم ایمیل می شود . همان هایی که بچه های شهری - و به قول خودشان باکلاس - وقتی می خواهند کلاس بگذارند می روند توی یک روستا ، وسط یک گندمزار می ایستند ، فیگور می گیرند و یک نفر هم از آنها عکس می گیرد .
بچه تر که بودم - تقریباً هر روز - با بچه های همسایه مان می رفتیم توی آن جاده . آن روز ها خیال می کردیم کوه ها باید درست پشت تپه ها باشند . خیلی به نظرمان نزدیک می آمد . می رفتیم سر جاده می ایستادیم و با هم مسابقه می گذاشتیم . می گفتیم هرکس زود تر دستش را به کوه ها بزند و برگردد برنده است . بعد شروع می کردیم به دویدن . چند بار توی راه زمین می خوردیم و بلند می شدیم ، خودمان را می تکاندیم و دوباره ادامه می دادیم . خیلی که زور می زدیم تا وسط راه می رفتیم . بعد خسته می شدیم و نفس نفس زنان و به زور چند قدمی هم راه می رفتیم و بالاخره همه مان با چند قدم فاصله از هم روی زمین می افتادیم . بعد با هم حرف می زدیم و به این نتیجه می رسیدیم که امروز خوب غذا نخورده ایم ، برای همین قوی نیستیم و نمی توانیم تا تپه ها بدویم . آنوقت با هم قرار می گذاشتیم که فردا خوب غذا بخوریم تا قوی شویم و بتوانیم به تپه برسیم . بعد برمی گشتیم خانه و فردا ، دوباره روز از نو ، روزی از نو . هیچ وقت هم به تپه ها نمی رسیدیم ، اما هیچ وقت نتیجه نمی گرفتیم که تپه ها از ما دور است .
آن روز ها فاصله برایمان معنایی نداشت .
**************************************
گاهی اوقات که پدرم برای کاری - مثلاً درست کردن آنتن - روی پشت بام می رفت ،من را هم همراهش می برد . کارش که روی پشت بام تمام می شد یک نردبان می گذاشت کنار دیوار سرسرا و من را میبرد آن بالا . من از آنجا کل آبادی خودمان را - به علاوه ی آبادی کناری - می دیدم . اگر شب هنگام بود ، چراغ های شاهین شهر - و حتی شاید شهر اصفهان - هم از آنجا پیدا بود . من که می توانستم همه ی جاهایی را که می شناختم ببینم ، غرق لذت می شدم و خیال می کردم تمام دنیا همین است .
آن روز ها دنیایم کوچک بود
**************************************
بزرگ تر که شدم ، به مدرسه رفتم . چهار سال اول را در یک مدرسه بودیم ، اما سال پنجم جای مدرسه مان عوض شد و به یک مدرسه ی دیگر رفتیم . برای من- و تمام همکلاسی هایم - کلاس های آن مدرسه خیلی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که می شد در آن دنبال هم بدویم ، دعوا کنیم ، و حتی فوتبال بازی کنیم .
شاید همان روز های دبستان بود که کم کم متوجه شدم دنیا فقط همین جا هایی که من می بینم نیست ، بلکه هزاران شهر و آبادی و کشور بزرگ تر از شهر و آبادی من وجود دارد . آن وقت بود که از بزرگی دنیا انگشت به دهان می شدم .
آن روز ها دنیا برایم بزرگ بود .
**************************************
چند وقت پیش - اواخر تابستان - برای کاری به همان مدرسه ی ابتدایی رفتم . وقتی کلاس ها را دیدم ، تعجب کردم که چطور این همه دانش آموز در این جای تنگ درس می خوانند ! و جالب اینکه خودم در آن دخمه درس خوانده بودم ، بدون اینکه یک لحظه احساس کمبود فضا کنم .
همین چند ثانیه پیش داشتم با دوستی که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من فاصله دارد چت می کردم و حین چت ، یاد نظریه ی " دهکده ی کوچک جهانی " مک لوهان افتادم .
این روز ها چقدر دنیا برایم کوچک شده است !
**************************************
چند روز پیش در اخبار علمی خواندم که محققان ستاره ای پیدا کرده اند که سیزده هزار میلیارد سال نوری ! از کره ی زمین فاصله دارد . حتی از شنیدن این عدد مو بر تنم راست شد . فاصله ی خیلی زیادی است . حالا به تصور دوران کودکی ام - که دنیا را محدود در محل خودمان می دیدم - می خندم .
این روز ها چقدر دنیایم بزرگ شده است !
**************************************
امروز وقتی به کوه هایی که از دور پیدا است نگاه می کنم ، می دانم که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من دور است و هرچقدر هم راه بروم و بدوم نمی توانم به آن برسم و دستم را به آن بزنم ! . حالا فاصله ی کوه از من خیلی زیاد شده است .
" این روز ها چقدر فاصله ها زیاد شده است ! "