چه شده ؟؟؟

چه شده ؟ در نگاه تو غم هست! مثل این شعر، بی قرار شدی ،

شاید از من به تو سرایت کرد ، غصه هایم ، که غصه دار شدی .


تو خودت مثل پیر می کده ای ، مست ! مثل شراب شیرازی ،

نکند مثل من جدا شده ای از خودت ، که تو هم خمار شدی !؟


جنگ های جهانی ذهنم در نگاهت ادامه خواهد یافت.

هیرو-شیمای غصه دار من! تو خودت بمب انفجار شدی


مثل شیطان همیشه رانده شدم ؛ آتشم که همیشه سوخته ام ،

یک گناهم که مرتکب نشدی ، بی گناهی و توبه کار شدی !!!!


می برد سیل روزها من را ، غرق خواهم شد و نخواهی دید ،

پیش چشم تو دست و پا زده ام ، کشتی نوحِ بی سوار شدی .


یک قطارم که شهر بازی را گشتم و مقصدی نیافته ام ،

فکر بی مقصدی نگاهم داشت ، مقصد من ! چه بی قطار شدی !


در تو یک روز چاپ خواهد شد ، خبر مرگ دسته جمعی من

بس که در روزنامه ی فکرت تیتر اخبار ناگوار شدی .


شنبه ، دوم اردیبهشت ماه1391           

5 بامداد                          

کاشان                          


عشق ، درد بی درمان است

آدمی زاینده است ، و عشق آینده است . برکت آسمان ها ، از سپهر است ، و برکت جان ها ، از مهر است . دل از چرک اغیار شستن است ، و شجره ی عشق رُستن است .

          

اگر خواجه مکّی است ، یا مدنی ، شک نیست که عشق آمدنی است . عشق فاتحه ی فطر ست ، نه رایحه ی عطر است . رنگی است کَونی ، نیرنگی است لَونی .

       

ساعات بی عشق ، عَذوبت1 است ، و طاعات بی دل کروبت2 است .

     

آن را که سر ، مست نیست ، دل در دست نیست ، و هر حسنه ای که دارد ، و تخم احسانی که کارد ، خیالی بوَد از سراب ، و سکری بود بی شراب .

       

لاجرم سالک را عشقی باید ، بی غِلّ3 و محبتی از ضمیر دل ، و گرنه راه رود و به خانه نرسد ، و کاه خورد ، و به دانه نرسد .

            

نصیب بی دل لرزه است ، و کار بی عشق هرزه است .

چنان که مرغ را پَر باید ، و آدمی را ، سر باید ، جوینده را صدق باید ، و رونده را عشق باید . و تمامی این اساس ، و نیک نامی این لباس ، هیچ طالب را دست نداد ای حکیم ، إلّا مَن أتی اللهِ بقلبٍ سلیم 4 . و این دل را که ما خریداریم ، و به جان طلبکاریم ، از کیسه ی تجّار جوییم یا از خریطه ی5 عیّار جوییم ! یاخود عشق درد الست را درمانی است ، که هر چند نگاه می کنیم ، در ما ، نیست .

          

نی! نی! عشق نور نامتناهی است ، و دل ذرّه ای متناهی است . عشق ، درد بی درمان است ، و دل : بَین الإصبَعَینِ من أصابِعِ الرّحمن6 است .

         

حق را بر دل فرمانی ، و شعله ای از عشق در ما ، نی ، و بی عشق دلِ بنده را بار ، نی ، و این هر دو جز به فرمان جلیل جبار ، نی .

شیر عشق ، به چه صید گردد رام ؟ و آهوی دل چگونه آید در دام ؟ به کدام طریق ، بنده دل را جوید ؟ و به چه تدبیر ، از جان نهال عشق روید ؟ 

                     

اگر خواهی که عشق ، در دل تو کار کند ، و تو را طالب آن یار کند ، اول در خود نگاه کن که کیستی ؟ و نسبت به آن چیستی ؟

                         

ای مانده از رحمت خدا جدا : أیَحسَبُ الإنسانُ أن یُترَکَ سُدی؟7 

اوّلت حَدَث8 ، و آخرت خَبَث9 ، و در میانه عبث . چند از این تُندی ؟ تا یکی ، چنین کُندی ؟ و سودی ندارد ندم . گویند ای زاییده ی عدم ، کجا است آن خیل و حَشَم ؟ عاصی باشی عور10 ، جواب گویی از گور :

ای که تو مغرورِ بخت و دولت فرخنده ای

خواجه ی صاحب سریر و مفرش آکنده ای


... آتش سودای دل ،تا چند از این باد و بروت ؟

خاک بی آبیّ و آنگه ، با دماغ گَنده ای


گر امیری هم بمیری ، پیر انصاری بدان

خواجگی از تو نزیبد ، سر بنه چون بنده ای


از :کنز السالکین ، باب اول ، در مقالات عقل و عشق

خواجه عبدالله انصاری هروی             

       


1 - رنج / 2 - سختی / 3 - کینه ، آلودگی / 4 - آیه 89 سوره 26 : مگر آن کس که با دلی سالم و پاک به سوی خدا بیاید . / 5 - کیسه / 6 - در میان دو انگشت خداوند مهربان است . / 7 - آیه 36 سوره 75 : آیا انسان می پندارد که واگذار و رها شده است ؟ / 8 - بوجود آمده از عدم / 9 - پلید / 10 - برهنه