روان پریش ترین آدم جهان شده ام

که بعد رفتن تو ، مثل خر ، فقط عرعر ...

***

میان عربده هایم تو را صدا زده ام

و شعر گفته ام از هر چه بود ، بعد از تو

ولی چه کار کنم با تمام اشعارم ؟

بگو از این همه شعرم چه سود ؟ بعد از تو

***

مرور می کنم اشعار روز هایی را

که تازه اول ایام دل سپردن بود

و بغض می کنم ... انگار که همین دیروز

تمام آرزوی من ، از عشق مردن بود

همیشه خواب من از گریه ها به هم می خورد

و کار هر شب من ، فکر و ... غصه خوردن بود

***

هنوز هم همه ی زندگیم دست تو است

هنوز هم تو عزیزی برای مردی که ...

که  تازه بدتر از آن روز ها دلش با توست

که مانده پای غم تو ، به پای دردی که ...

و فکر می کنم انگار از نگاه تو

جدا شده دل بی روح و قلب سردی که ...

« تو عاشقم شده ای ! از نگاه تو پیداست »

[توهم است... و هذیان] ببین چه کردی که ...

***

تو مقصد اتوبان های فکر من شده ای

که تا تو ، تا ته چشمان تو ، برانم من

نمی توانم از عشقت ، هنوز ، دل بکنم

نمی توانم عزیزم ، نمی توانم من

شبیه یک خورشیدم که بی تو خاموش است

دلیل هر شب تاریک آسمانم من

«خودم» به جنگ «خودم» رفت و روح پر زخمم

کنار میدان افتاده ، نیمه جانم من !

شبیه یک «شیزوفرنیِّ»  ِ چند شخصیتی

روان پریش ترین آدم جهانم من

***

بیا که نوحه بخوانیم و بندری بزنیم !

که عاشق تو و آن رقص های بندری ام

کنار تخت بشاشیم ! و خنده سر بدهیم

که « دستشویی که اینجا نبود ! عجب خری ام ! »

چقدر مثل تو زیبا شده پرستارم !

ببین که بعد تو ، درگیر عشق بهتری ام

ببین که باز هم ... [آخ ... آخ ! یه ذره آروم تر !]

[و بعد از این آمپول ، مثل مرد دیگری ام]

***

دوباره عاشق گیسوی تو نخواهم شد

که مرد ، خسته شد از پیچ و تاب مشکل عشق

دوباره شعر نمی گویم و ... نمی خوانم

که شعر ، حاصل احساس بود و ... حاصل عشق

نمی شود که دلِ مرده را نجات دهی

که باز هم بدمی ، با نگاه ، در گِل ِ عشق

***

نشد که عارف چشم خدائی ات بشوم

که مثل شمس بیایی ، مرا بمولوی ام

نشد بیایی و ... باید دل از غمت بکنم

که دیر یا زود از فکر و ذهن می روی ام

***

که من بمانم و عشقت ، من و جنون ، من و غم

که دل به چشم خدا هم نمی دهم دیگر