شاید همان نگفتن بهتر باشد

  **1**

دلم می‌خواهد یک نفر بیاید بنشیند، و من فقط برایش حرف بزنم. من بگویم، و او بشنود. اما حیف که نمی‌شود. به بعضی‌ها اعتماد ندارم، و با بعضی‌های دیگر تعارف و رودربایستی دارم. بعضی‌ها هم که اصلاً آدم را درک نمی‌کنند. یا دو ساعت منبر می‌روند و از فلسفه‌ی زندگی می‌گویند، یا حتی آدم را مسخره می‌کنند. طوری که آدم پشیمان می‌شود که چرا سفره‌ی دلم را برای هر کس و ناکسی باز کردم. اگر کسی یا کسانی هم باشند که هم به‌شان اعتماد دارم، و هم با آن‌ها رودربایستی ندارم،حوصله‌ی من را ندارند، مثلاً چند وقت پیش به یک نفر پیامک زدم که با او صحبت کنم. اما به محض این‌که پیامک را فرستادم، تازه فهمیدم چه حماقتی کرده‌ام. بعدهم با هزار جور دروغ ضایع، زور زدم خودم را از هچلی که خودم را در آن انداخته بودم نجات دهم.بعد از این نجات فضاحت بار هم شماره‌ی طرف را کلاً از گوشی و ذهن و همه جا پاک کردم. یکی نیست بگوید وقتی کسی حوصله‌ات را ندارد،چرا می‌روی سراغ‌اش.

  حالا همه چیز هم که جور باشد، من نمی‌توانم غم‌هایم را با بقیه شریک شوم؛ می‌گویم این مصیبت‌ها مال من است، به بقیه چه ربطی دارد که بخواهم برای‌شان چس‌ناله کنم. مثلاً همین چند دقیقه پیش با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم. آمدم سر درد دل را باز کنم، اما دیدم به آن بدبخت چه که من چه مرگم است؟ برای همین سر بحث را کج کردم به سمت شغل‌های مختلفی که پدرم داشته است. البته بازهم او را از نالیدن‌هایم بی‌نصیب نگذاشتم. اما نخواستم بیش از این از خود-درگیری‌هایم بگویم.

  اصلاً دوست نداشتم این حرف‌ها را این‌جا بنویسم. نمی‌شود هر حرفی را اینجا گفت... ولی راستش خیلی وقت است که احساس می‌کنم نیاز دارم با یک نفر که من را درک کند، حرف بزنم. چنین کسی که نیست، توی دفتر خاطراتم هم دیگر جرأت نمی‌کنم همه چیز را بنویسم. آن‌جا هم مجبورم خودم را سانسور کنم. چون یک بار توی یک مهمانی خانوادگی یکی از بچه‌های فامیل را حین خواندن دفتر خاطرات، آن‌هم خاطراتی که حتی برای خودم هم بازگو نمی‌کنم، دست‌گیر کردم. از آن روز به بعد یک جوری به من نگاه می‌کند انگار جرمی نابخشودنی مرتکب شده‌ام. خلاصه از آن روز جرأت نمی ‌کنم برای خودم هم چیزی بنویسم. اما خب مگر چقدر می‌شود دوام آورد؟ من اعتراف می‌کنم که موجود حقیر و ضعیفی هستم که نمی‌توانم مسائل کوچک زندگی‌ام را حل کنم، و حالا نیاز دارم به این‌که لااقل یک جوری خودم را سبک کنم. و البته می‌دانم با زدن این حرف‌ها خودم را سبک هم می‌کنم. اما چه چاره؟ اگر این وبلاگ هم نباشد که من منفجر خواهم شد.

 مهم نیست که کسی این‌ها را بخواند، یا نه؟ و اگر کسی من را می‌خواند، درک‌ام می‌کند یا نه. برای من این مهم است که حرف‌هایم را بگویم. مثلاً بگویم...

بی‌خیال! انگار نمی‌شود بگویم. شاید همان نگفتن بهتر باشد.

*****************

**2**

واپسين مَردِ زندگي‌ات نيستم!

واپسين شعرم

نوشته شده بر آبِ زَر

آويخته ميانِ سينه‌هايت!

واپسين پيام‌بري هستم

كه آدميان را

به بهشتِ نابِ پس مژگان‌ات

دعوت مي‌كند!

                                               از كتاب «باران يعني تو بر مي‌گردي»، اثر « نزار قباني»

************

**3**

شاید بعداً در این جا عکسی از خواهر زاده‌ام بگذارم.

دروغ تلخ و دروغ شیرین

(1)

امسال عید،یک سررسید برداشتم و تبدیلش کردم به دفترچه خاطرات. البته خاطرات که نه! یک جور سطل آشغال برای یک سری فکر بی ارزش. گاه گاهی هم توی این دفتر چیزهایی می نویسم، و همین نوشتن به تخلیه ی روانی ام کمک می کند. بعضی از چیزهایی هم که توی این دفتر می نویسم، از نوع چرندیاتی است که توی وبلاگ بالا می آورم. شاید هم علت این که چند وقتی است کم تر پست می گذارم همین باشد؛ به علاوه ی  اینکه قبلاً بیشتر دوست داشتم دیده شوم،و این وبلاگ هم جایی برای دیده شدن بود، ولی حالا بیشتر دوست دارم دیده نشوم.

 

(2)

 احساس بدی دارم که نمی فهمم چیست و چرا این طورم. دو ماه است هیچ غلطی نکرده ام. هیچ کاری نمی توانم بکنم. حتی یک صفحه هم از پایان نامه ام ننوشته ام. کاری هم که نمی کنم که پول در بیاورم. هنوز نمی دانم می خواهم برای کنکور بخوانم یا نه، هر روز هزار جور تصمیم متناقض می گیرم، هر هفته برنامه ریزی می کنم که کمی به کارهایم برسم،اما یک قدم هم پیش نمی روم.و البته شاید نمی خواهم پیش بروم. تنها انگیزه ای که برای پایان نامه دارم این است که چهار سال درس خوانده ام و اگر این پایان نامه ی لعنتی را به موقع تحویل ندهم همه ی آن چهار سال روی هوا است. اما این هم چیز مهمی نیست. من که بود و نبودم روی هوا است،به درک،بگذار این یک ورق مدرک کارشناسی هم روی هوا بماند.حالا انگار خیلی هم به دردم می خورد! تازه این قوی ترین انگیزه ام بود، وشاید تنها انگیزه ام. برای بقیه ی کارهای زندگی که همین انگیزه ی متناقض نصفه و نیمه را هم ندارم. نه برای کار، نه سربازی، نه کارشناسی ارشد، نه هیچ چیز دیگر. اصلاً نمی فهمم که دیگران روی چه حسابی این قدر برای این چیز ها تلاش می کنند. آخرش دنبال چه چیزی هستند؟ من که نمی فهمم. از آن آدم هایی هم نیستم که بگویم حالا که همه چیز پوچ است،بگذار از لحظه لذت ببریم! من نمی توانم. این مدل زندگی و دم غنیمت شمردن هم بعد از یک مدت پوچ بودن و دروغ بودن خودش را به رخ آدم می کشد. تازه،مگر می شود که من لذت ببرم، آن وقت بار من روی دوش دیگران باشد؟ اگر هم بخواهم سربار نباشم،باید کار کنم، که گفتم پوچ است، یک کار پوچ بکنم که بعد بیایم با پول خودم از لحظه های زندگی لذت ببرم و بعد دوباره ببینم این لذت هم پوچ ست. که چی؟ یعنی چه؟اصلاً برای چه؟

 زندگی و مرگ اصلاً برای من معنی ندارد. به دنیا بیایی، به هر شکلی زندگی کنی، یا لذت ببری،یا زجر بکشی، و بعد بمیری. آن سوی مرگ،یا نابودی است، یا افسانه ی جاودانگی. نابودی یعنی تمام. یعنی آدم یک عمر زندگی کند برای اینکه تبدیل شود به خاک و خاکستر. جاودانگی هم که دروغ بی سر و تهی است. جاودانگی یا به شکل تناسخ است، که بی معنی است. یا به شکل آخرت و بهشت و جهنم است، که از تناسخ هم بی معنی تر و بی سر و ته تر است. دروغی شیرین است که هم زندگی را برای مردم قابل تحمل می کند، و هم ابزاری برای مجبور کردن آن ها به کارهایی است که اسم اش را «کار خوب» گذاشته اند.نمی دانم، شاید خود زندگی هم دروغ باشد،یک دروغ تلخ،که با یک دروغ شیرین،قابل تحمل می شود!

 

 (3)

مغزم دارد می پکد. مدت ها است چیزهایی شبیه شعر توی سرم تاب می خورد، اما هرچه می کنم روی کاغذ نمی آید. دیوانه کننده است...

 

(4)

خودم که شعری ندارم. اما این شعر از «اریش فرید» بسیار زیبا است:

 

دیروز شروع کردم

که بیاموزم سخن گفتن را

امروز می آموزم سکوت کردن را

فردا دست می شویَم

از آموختن

                                                    «اریش فرید»                 


قاصدک!

...1...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا ؟ وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما،‌ اما

گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری،  باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند


دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب.


قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

شاعر : مهدی اخوان ثالث

این شعر زیبا را محمدرضا شجریان بسیار زیبا اجرا کرده است. به خصوص این روزها غیر ممکن است این آهنگ را گوش بدهی و گریه ات نگیرد.

دانلود آهنگ قاصدک با صدای استاد شجریان


...2...

نمی دانم چرا اینقدر آشفته ام؟ چرا اینقدر دلم گریه می خواهد؟ چرا اینقدر گرفته ام؟ این بغض که در گلویم مانده از کدام داغ است؟نمی دانم. فقط می دانم دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم، اما نمی شود.

سراب

...1...

می خواستم در این پست حرف هایی بزنم و چیز هایی بگویم از بعضی آدم های دور و برم. اما بعد از نوشتن، پشیمان شدم و پاکش کردم . آن آدم ها ارزش ندارند که در موردشان چیزی بنویسم.

...2...

... در هر حال تو باید به تنهایی و به این نوع زندگی عادت کنی، چون سال های زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد. آدم هایی که بیشتر از من و تو سرشان می شود می گویند که انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و هم چنین تکیه گاه های ثابت روحی و فکری، یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می کنی، خودت را کاملاً از آن ها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهندکه ما خودمان از به دست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بی خود نصیب آدم می شود. حتی پدر و مادر و خانواده. ...

                                                                    بخشی از نامه ی فروغ فرخزاد، به برادرش فریدون

...3...


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار:

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود.

دادم در این هوس، دل دیوانه را به باد؛

این جست و جو نبود.


هر سو، شتافتم پی آن یار ناشناس،

گاهی ز شوق خنده زدم، گه گریستم.

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم!


رویی شکست چون گل رؤیا و، دیده گفت:

« این است آن پری که ز من می نهفت رو.

خوش یافتم، که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو ...»


... هر سو مرا کشید پی خویش دربدر،

این خوش پسند، دیده ی زیباپرست من.

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار،

بگرفت دست من.


و آن آرزوی گم شده، بی نام و بی نشان،

در دورگاه دیده من جلوه می نمود.

در وادی خیال، مرا مست می دواند

وز خویش می ربود.


از دور می فریفت دل تشنه مرا؛

چون بحر، موج می زد و لرزان چو آب بود.

وانگه که پیش رفتم، با شور و التهاب،

 دیدم سراب بود!


بیچاره من، که از پس این جست و جو، هنوز

می نالد از من این دل شیدا که - «یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

 بنما، کجاست او! ... »

                                                                                              هوشنگ ابتهاج

                                                                                            از مجموعه سراب



...4...

این هم چند عکس جدید از خواهر زاده ی من:

در حال رانندگی






و بازی


سوت و کور

1 - شاید هشت - نه سالَم بود که سوت زدن با انگشت را از برادرم یاد گرفتم، و بعد اینقدر در این نحوه ی سوت زدن تمرین کردم که می توانستم خیلی بهتر از خود برادرم سوت بزنم. شده بود مصداق بارز شاگردی که از استاد بهتر است!

انواع سوت هایی را که می شد با انگشت زد، یاد گرفته بودم و در همه شان ماهر شده بودم؛ اما یک نوع سوت را هرگز یاد نگرفتم و هنوز هم در حسرت یاد گرفتنش مانده ام! سوتی که با لب نواخته می شود. همان سوت معمولی که لب ها را غنچه می کنند و سوت می زنند، همان سوت هایی که فرهاد در کنسرتش می زد!یا مثلاً آن سوت هایی که شادمهر می زند.

البته شاید بپرسید چرا این مدل سوت زدن برایم مهم شده؟ راستش سوت خود سوت زدن مقوله ی مهمی نیست، اما به نظر من سوت زدن خیلی خوب می تواند تنهایی آدم را پر کند. گاهی اوقات، وقتی تنهایی قدم می زنی، به خصوص اگر هوا سرد باشد، جان می دهد سوت بزنی، سوت...

برگای زرد درختای حیاط می ریزن/دیوارای کاهگلی رو جاشون میله کشیدن/اینجا یه مرد تنها چیزی جز غم ندیده/عکس یه خورشید تاریکو روی زمین کشیده/

صدای سوته رو لب ِ یه مردِ خسته

سایه های داغ ترسو رو صورتش می بینه/با دستاش روی آسمون چَن تا ابر کشیده/پاهاش می لرزن خواب از سرش پریده/ساقه های خورشیدو از تو روزاش بریده
صدای سوت ِ رو لب ِ یه مردِ خسته
زیر اون پل چن تا بچه دور آتیش نشستن/زردی ِ روی ماهشونو با شعله ها پوشوندن/زیر برف آواز روزای بهاری رو می خونن/دستای کوچیکشونو رو به خدا می گیرن

صدای سوته رو لب ِ یه مردِ خسته/اشکاش تو چشماش با آهنگش می رقصه

نام آهنگ: سوت و کور

شاعر : کاوه آفاق و ایمان محمدی(the ways)

آهنگ ساز: حامد قناد

خواننده: کاوه آفاق

آلبوم : استرس

دانلود آهنگ سوت و کور از گروه the ways

دانلود آلبوم استرس از the ways


******************************************

2- به آیه ی 54 از سوره ی بقره، و تفسیری که در المیزان علامه طباطبایی آمده است دقت کنید. ببینید خداوند رحمن و رحیم چطور فرمان به قتل انسان ها به دست یکدیگر می دهد، فکر کنم هیچ توضیحی لازم نباشد، خود آیه و تفسیر به اندزه ی کافی گویا هست. فقط دقت کنید که خداوندی که دستور به چنین کار وحشیانه ای می دهد چطور در آخر آیه خودش را مهربان و رحیم می نامد!:

و اذ قال موسى لقومه يقوم إنكم ظلمتم أنفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم -  بقره،54

و زمانى كه موسى به قومش گفت: اى قوم من! شما با پرستش گوساله به خودتان ستم كرديد، اينك به درگاه پروردگارتان توبه كنيد و يكديگر را بكشيد، اين كار در پيشگاه خدا براى شما بهتر است. بعد خداوند توبه شما را پذيرفت، زيرا توبه پذير مهربان است!

بحث روایتی

در تفسير عياشى ، در ذيل آيه (و واعدنا موسى اربعين ليلة )، از امام ابى جعفر عليه و السلام روايت آورده كه فرمود: (در علم و تقدير خدا گذشته بود، كه موسى سى روز در ميقات باشد، ولكن از خدا بدائى حاصل شد، و ده روز بر آن اضافه كرد، و در نتيجه ميقات اولى و دومى چهل روز تمام شد.

مؤ لف : اين روايت بيان قبلى ما را كه گفتيم : چهل روز مجموع دو ميقات است ، تاءييد مى كند.
و در در منثور است ، كه على عليه و السلام در ذيل آيه : (و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم انفسكم ) الخ ، فرمود: بنى اسرائيل از موسى عليه و السلام پرسيدند: توبه ما چيست ؟ فرمود: بجان هم بيفتيد، و يكدگر را بكشيد، پس بنى اسرائيل كاردها برداشته ، برادر برادر خود را، و پدر فرزند خود را بكشت ، و باكى نكرد از اينكه چه كسى در جلو كاردش مى آيد، تا هفتاد هزار نفر كشته شد، پس ‍ خدايتعالى بموسى وحى كرد: بايشان دستور ده : دست از كشتار بردارند، كه خدا هم كشته ها را آمرزيد، و هم از زنده ها درگذشت .
و در تفسير قمى از معصوم نقل شده كه فرمود: وقتى موسى از ميانه قوم بسوى ميقات بيرون شد، و پس از انجام ميقات بميانه قوم برگشت ، و ديد كه گوساله پرست شده اند، بايشان گفت : اى قوم شما بخود ظلم كرديد، كه گوساله پرستيديد، اينك بايد كه توبه بدرگاه آفريدگار خود بريد، پس بكشتار يكدگر بپردازيد، كه اين بهترين راه توبه شما نزد پروردگار شما است ، پرسيدند: چطور خود را بكشيم ؟ فرمود: صبح همگى با كارد يا آهن در بيت المقدس حاضر شويد، همينكه من بمنبر بنى اسرائيل بالا رفتم ، روى خود را بپوشانيد، كه كسى كسى را نشناسد، آنگاه بجان هم بيفتيد، و يكدگر را بكشيد.

فرداى آنروز هفتاد هزار نفر از آنها كه گوساله پرستيدند، در بيت المقدس جمع شدند، همينكه نماز موسى و ايشان تمام شد، موسى بمنبر رفت ، و مردم بجان هم افتادند، تا آنكه جبرئيل نازل شد، و گفت : بايشان فرمان بده : دست از كشتن بردارند، كه خدا توبه شان را پذيرفت ، چون دست برداشتند، ديدند ده هزار نفرشان كشته شده ، و آيه : (ذلكم خير لكم عند بارئكم ، فتاب عليكم ، انه هو التواب الرحيم )، راجع باين داستان نازل شده .1

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترجمة الميزان ج : 1،  ص :289

اما جالب تر از خود آیه و تفسیری که در المیزان برای آن ارائه شده است، تلاش آیت الله مکارم شیرازی است برای توجیه این آیه، در تفسیر نمونه:

گناه عظيم و توبه بيسابقه شك نيست كه پرستش گوساله سامرى ، كار كوچكى نبود، ملتى كه بعد از مشاهده آنهمه آيات خدا و معجزات پيامبر بزرگشان موسى (عليه السلام ) همه را فراموش كنند و با يك غيبت كوتاه پيامبرشان به كلى اصل اساسى توحيد و آئين خدا را زير پا گذارده بت پرست شوند.
اگر اين موضوع براى همى شه از مغز آنها ريشه كن نشود وضع خطرناكى به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتى مخصوصا بعد از مرگ موسى (عليه السلام )، ممكن است تمام آيات دعوت او از ميان برود، و سرنوشت آئين او به كلى به خطر افتد در اينجا بايد شدت عمل به خرج داده شود، و هرگز تنها با پشيمانى و اجراى صيغه توبه بر زبان نبايد قناعت گردد، لذا فرمان شديدى از طرف خداوند، صادر شد كه در تمام طول تاريخ پيامبران مثل و مانند ندارد، و آن اينكه ضمن دستور توبه و بازگشت به توحيد، فرمان اعدام دست جمعى گروه كثيرى از گنهكاران بدست خودشان صادر شد.
اين فرمان به نحو خاصى مى بايست اجرا شود يعنى خود آنها بايد شمشير به دست گيرند و اقدام به قتل يكديگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنايان .
طبق نقل بعضى از روايات موسى دستور داد در يك شب تاريك تمام كسانى كه گوساله پرستى كرده بودند غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشيده شمشير در ميان يكديگر نهند!.
ممكن است چنين تصور شود كه اين توبه چرا با اين خشونت انجام گيرد؟ آيا ممكن نبود خداوند توبه آنها را بدون اين خونريزى قبول فرمايد؟.
پاسخ به اين سؤ ال از سخنان بالا روشن مى شود، زيرا مساءله انحراف از اصل توحيد و گرايش به بت پرستى مساءله ساده اى نبود كه به اين آسانى قابل گذشت باشد، آنهم بعد از مشاهده آنهمه معجزات روشن و نعمتهاى بزرگ خدا.
در حقيقت همه اصول اديان آسمانى را مى توان در توحيد و يگانه پرستى خلاصه كرد، تزلزل اين اصل معادل است با از ميان رفتن تمام مبانى دين ، اگر مساءله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد، شايد سنتى براى آيندگان مى گشت ، بخصوص اينكه بنى اسرائيل به شهادت تاريخ مردمى پر لجاجت و بهانه جو بودند، لذا بايد چنان گوشمالى به آنها داده شود كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فكر بت پرستى نيفتد، و شايد جمله ذلكم خير لكم عند بارئكم (اين كشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است ) اشاره به همين معنى باشد.2


تفسير نمونه ، جلد1، صص : 256 - 257

***************************************

3- به این آدرس بروید و یک شعر زیبا از پابلو نرودا بخوانید:

هر کسی در عشق تو دخالت می کند


*********************************************

4- این هم یک عکس از خواهر زاده ی من در اوج عصبانیت( البته عکس حدوداً دو ماه قبل گرفته شده)

    خواهر زاده ی من http://imageupload.co.uk/files/u52dkc0s9ytlfxw8wssb.jpg


 1- ترجمه ی تفسیرالمیزان، برای آیات 49 تا 61 بقره

2 - تفسیر نمونه ، تفسیر آیات 51 - 54 بقره

چه تهیدستی، مَرد!

1- پرتاب کردن زندگی، از لب کوه :

امروز جمعه است.تازه یک هفته است که کاشان مانده ام. تصمیم گرفته ام حداقل تا سه-چهار هفته دیگر هم بمانم و درس بخوانم. خسته ام. اصلاً حس درس خواندن ندارم. بعضی از منابع را هم ندارم - یا نیاورده ام - و اگر هم بخواهم، نمی توانم، چون نیست. باید هرجور شده منابع ضروری را جور کنم تا بتوانم درس ها را با هم پیش ببرم و برنامه ام به هم نخورد. در این فکر ها هستم که موبایلم زنگ می خورد. از سالن مطالعه می آیم بیرون و جواب می دهم. مادرم است. بعد از احوال پرسی، می پرسد کی می روم خانه ، و من هم می گویم حد اقل سه هفته ی دیگر.بعد هم حرف های دیگری زدیم و خدا حافظی کردیم.

برگشتم به سالن مطالعه. سر جایم نشستم و کتاب را باز کردم. باز هم فکرم رفت سمت منابع ناقص و به هم خوردن برنامه. یک لحظه به ذهنم خورد که دو روزی را که وقت دارم، برگردم اصفهان، کتاب هایی را که نیاورده ام، بیاورم، و کتاب هایی را هم که نخریده ام، بخرم. بعد با خودم گفتم بهتر است بمانم، هرکتابی هم ندارم از بقیه بگیرم، بخوانم، تا سه هفته دیگر که برگردم اصفهان. دوباره دیدم نه! نمی شود که از بقیه کتاب بگیرم، خودشان هم می خواهند، باز فکر کردم که خب، هر وقت کتابشان را خواستند به شان پس می دهم . باز با خودم گفتم ...

کتاب را بستم و از سالن مطالعه آمدم بیرون، تا هم کمی استراحت کنم، و هم با فکر باز تر تصمیم بگیرم باید چکار کنم. رفتم داخل اتاق، کمی آب خوردم و نشستم که فکر کنم. خودم هم نفهمیدم چطور لباس هایم را عوض کردم،ساکم را برداشتم و راه افتادم سمت شهر. هنوز تصمیم نگرفته بودم بمانم، یابروم، که دیدم کمک راننده دارد صدایم می زند:

- آقا پسر! پاشو! رسیدیم.

- رسیدیم؟ کجا؟

- آمریکا!... اصفهان دیگه!

از اتوبوس پیاده شدم و کیفم را برداشتم و راه افتادم که بروم خانه.

کاش همه ی سفر ها همین طور بود. کاش می شد یک روز ساکَت را برداری و راه بیفتی بروی سمت ناکجا آباد. جایی که هیچ آدم، و حتی حیوانی نباشد.بروی وسط دریا... وسط کویر... وسط قطب جنوب... . جایی که تا چشم کار می کند، نه جنبنده ای باشد، نه آب و غذایی، نه پناه گاهی. بعد راست دماغت را بگیری و بروی به سمت مقصدی نا معلوم، تر جیحاً جایی که از آب و آبادی و انسان دورتر باشد. همین طور بروی و بروی، تا یک جایی ببینی دنیا تمام شده است. آن وقت از لب پرتگاه دنیا بپری پایین، و دنیا و آدم هایش را بگذاری به حال خود، تا در حماقت خودشان دست و پا بزنند.

اما حیف که این سفر هیچ وقت به مقصد نمی رسد. همیشه ساکَت را بر می داری، راه می افتی، می روی درست در دور ترین نقطه از دنیا می ایستی، چند قدم جلو می روی، و می رسی به ته خط، آخر دنیا. اما تا می خواهی خودت را از دنیا پرت کنی پایین، می ترسی اراجیفی که آخوندها یک عمر در گوشت خوانده اند راست باشد. واقعاً خدایی وجود داشته باشد، واقعاً آخرتی وجود داشته باشد، و واقعاً آن پایین، یک مشت فرشته ی عذاب و رحمت، بی کار نشسته باشند تا تو بیفتی پایین؛ آن وقت شروع کنند سین جیم کردن و فضولی کردن در بدبختی های آن بالا. و تو مجبور شوی ،برای اینکه جایت در بهشت یا جهنم کمی بهتر باشد، با خدا و فرشته ها چَک و چانه بزنی. بعد هم یا بروی به جهنم و ادامه ی عذاب های دنیا را ببینی، یا بروی بهشت و شهوت پرستی ها و لذت طلبی های این دنیا را ادامه دهی.

به این ها که فکر کنی، گیج می شوی. نمی دانی همین جا ته دنیا بمانی، یا بپری پایین پیش خدا و فرشته ها و بهشت و جهنم اش، یا برگردی پیش دنیا و آدم هایش و تو هم بشوی یکی از همین ها که صبح تا شب سگ دو می زنند،تا یک لقمه نان بخورند، برای اینکه جان داشته باشند فردا دوباره بپردازند به همان سگ دو های دیروز، همان کارهای تکراری دیروز، همان لبخند های مصنوعی دیروز، همان شهوت پرستی های دیروز، همان حسرت های دیروز، همان لاس خشکه های دیروز، همان فکرهای دیروز...

2 - و به تو حق دادم ...

من به بی سامانی،

باد را می مانم.

من به سرگردانی،

ابر را می مانم.


من به آراستگی خندیدم.

منِ ژولیده به آراستگی خندیدم.

- سنگِ طفلی، امّا،

                   خواب نوشینِ کبوتر ها را در لانه می آشفت.

قصّه ی بی سر و سامانی من،

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت:

                       «چه تهیدستی، مرد! »

ابر باور می کرد .

***

من در آیینه رخ خود را دیدم

و به تو حق دادم.

آه! می بینم، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.


                       « حمید مصدق »



3 - دو خطابه و یک حدیث نفس :

خطابه ی اول - به یک بغض:

ای بغض زندانی! تو را آزاد خواهم ساخت؛

با هق هقی غم های خود را شاد خواهم ساخت.

ای بغض شیرین! تیشه ای از اشک اگر باشد

من بیستون را بهتر از فرهاد خواهم ساخت.

خاموش مردی، تا نریزد آبروی من

یک روز نعشت را پر از فریاد خواهم ساخت.

روی زمین جایی برای خانه ی غم نیست،

قصری برایت روی بال باد خواهم ساخت.

***

خطابه ی دوم - به یک معشوقه :

یک بغض تیره مثل مو های سیاه تو

بیرون زده از روسریّ راه راه تو.

یک بغض که یک عمر در چشمان من بود و

یک روز بیرون خواهد افتاد از نگاه تو.

یک بغض که دلواپس و تنها و غمگین است

مانند اوضاع نه چندان رو به راه تو .

یک بغض که کنج گلویم گیر افتاده

مثل دل من، توی عشق اشتباه تو ...

***

و یک حدیث نفس :

اشکی نداری تا ببارد بغض وامانده

انگار اشکت توی چشم یار جامانده...


تو دیگه راحت باش

«حجی یه چای می دِی ؟»«نه ! هنوز دم نکشیده س»«آره عزیزم ، چن تا چایی می خوای ؟»«تو رو قرآن یه چای بده ...» «بفرما عزیزم. این چایی ... اینم قند... » من دلم می خواهد گریه کنم . «لیوانشو بده بشورم» «اگه کسی بدبخته ، معتاده ، فقیره ... دیگه آدم نیس؟» من به هم ریخته ام . برای یک چایی... «بِچِد دارِد گیریه می کوند...» شهر شلوغ است . همه به هم مشکوکند. «با تنهایی حال می کنیا! بیا تو جمع» جابز هم آدم بی خودی بوده است. «چرا چشمات قرمزه؟ گریه کردی؟!!!» گریه نکردم. مقاومت کردم. دو ماه است. شاید هم بیشتر... «نه ! گمونم زیری کولر خوابیده س، باد خورده س تو چشاش» «شایدم مالی گرت و خاکاس که باد اورد...»اشک ها پشت چشمم جمع شده اند . یک قطره هم نمی آید . حتی شب قدر... دو ماه است... «تهران ، مرکز مهم ترین رویداد سیاسی جهان» من خسته ام. دراز کشیدم.نسیم به صورتم می خورد. آرام می روم روی تاب بین درخت گردو و بید. من با سرعت روی تاب عقب و جلو می روم.«الهی بیمیرم!چرا اینقد تند می ری که بیفتی سرِد بشکنِد؟» نمی دانم کودکی ام چه چیز خوبی داشت که من را هنوز در خودش نگاه داشته است؟جز نکبت و تحقیر و بدبختی و... «بیا این پولو بگیر یه شلوار نو واسه خودد بخر . زاغ شده س و حالید نیس»زانویم درد می کند«چراغا جلو رو خاموش کن» «بابا این ایست و بازرسیا واسه چیه ؟» خسته ام. زیادی ام. بار اضافی ام. «چی چی می خَی از این آهنگا؟دیوونه د کردِسا» «تازه آقا یعنی میخواد واسه م روان شناسم بِشِد ! خودش از همه روانی تَرِس» خوابم نمی برد . چشم هایم را باز می کنم .یک سایه از دور نزدیک می شود «تو رو به قرآن یه چای بده» بقیه هم دیوانگی ام را فهمیده اند.«کارت ماشین!» تو را دیدم . خواب نبود . به خدا خواب نبود . توهم هم نبود.«دایی ش! بیبین چیطور واسه د می خندِد و تو محل نی میدِی» خودت بودی . یک نفر هم دستت را گرفته بود... «حالا این که می خونی درباره چی چی هس؟» «استیو جابز ! رئیس اَپل» می خواهم سرم را به جدول بکوبم . به قرآن خودت هستی . یک نفر هم دستت را گرفته است . یک ریشوی بدترکیب.دارید آرام آرام نزدیک می شوید.«می گم یه قطره دارم واسه چشمات. می خوای؟»نگاهم را می دزدم . دوباره نگاهت می کنم . «خُب اینو نمی شُد بعداً بخونی! خیر سرمون اومدیم پارک» این مردک ریشوی بدترکیب چقدر شبیه من است ؟ چرا پایش می لنگد ؟ «وی افزود : ایران در سال های گذشته همکاری سازنده ای با آژانس داشته است» آرزو می کنم رودخانه آب داشت ، تا من خودم را در آن رها کنم. «کوجا بودین؟» «پیرمرده داشت زیر پل خواجو می خوند ، پلیس اومد بردش» بلند شدم. آمدم سمت ما دو نفر . چقدر زشتم با این چشم های قرمز و مو و ریش های بلند ! «کوجا می ری؟» «چرا پاد می شلد؟»«دو-سه روزس پاش می شلِد . حالا می بینی ؟» آمدم رو به رویت . به خدا خودت بودی . با خودم . توی چشم های خودم نگاه کردم . گفتم«دیوونه شدی بدبخت! ولش کن. بی خیال!» گفتم «چشم» . دستم را سمتمان دراز کردم . نه! واقعی بودیم . خودت بودی...خودم بودم... «حرف که گوش نی می دِد . بش می گم بزن این ریشا عُمَریو . نی می زند . چارروز دیگه م می خواد بِرد دانشگا»دست خودم را گرفتم . آمدم سمت بقیه«معرفی می کنم : خودم،ایشونم...»دستم را از دست خودم کشیدم ، و با تو از خودم دور شدم. نگاهتان کردم. چرا رفتید؟ «رفتی و بِیَی سَرِد به جای خوردِس ؟چِل شده ی ؟ این اطوارا یعنی چه؟» دور تر که رفتید ، تو هم دستت را از دستم کشیدی و رفتی. من گریه ام گرفت. دویدم سمت تو . از کنار خودم رد شدم . صدایت زدم . برگشتی . «می شناسیش که . یعنی تیاتر در میارد بخندیم.» توی چشمت نگاه کردم . گفته بودی هر وقت تمام شد، خبرت کنم.گفتم «ببین! اومدم بگم تموم شد.تو دیگه راحت باش. به خدا من نمی خوام اذیت بشی» . گفتی «من که گفتم. هم دیگه رو که نبینیم، پیامم که ندیم از سرت می پره . خوشحالم که کنار اومدی» . بیچاره برای یک چایی قسم می داد . معتاد بود . «مگه یکی بدبخته ، دیگه آدم نیست ؟» . رفتی . گریه ام گرفت . برگشتم . خودم دیگر نبود . برگشتم . تو هم نبودی . رفتم وسط رودخانه ی خشکیده . گریه ام گرفته بود . گریه کردم . اگر این رودخانه آب داشت، حالا دیگر کارم تمام شده بود .

مثل اشکی که توی چشم نشست

مثل آن صفر که معلم داد ،

مثل ناظم که خط کشی در دست ...

مثل احساس داغی صورت ،

مثل اشکی که توی چشم نشست


مثل مردی که خود کشی کرد و ...

مثل یک کودک یتیم شده

حس یک مرد توی کشور چین

که همین تازگی عقیم شده ؛


مثل یک مرد شرمگین از فقر ،

حس یک جیب پُر ، ولی بی پول

حس اطرافیان ثروتمند ،

 مثل حاجی ... [وَ حَجّکُم مَقبُول !!!]


مثل سریال های ترکیه ای ،

حس اعجاز های پوشالی!

مثل اخبار بیست و سی دیدن

با فلسطینیان اشغالی!!!


مثل تولید ملی ایران ،

توی صف ، مرغ منجمد خوردن !

مثل سگ دو برای یک لقمه ،

وسط روزمرگی مردن.


مثل شب های قدر، بی خوابی،

زیر و رو کردن خیابان ها

«سوره ی روم» خواندن «داروین» !

«دست بردن به متن قرآن ها» *


مثل احساس عاشقی تنها،

مثل شعری که شاعرش مرده

مثل یک فوتبال ایرانی

باختن توی بازی برده


مثل ترس از تمام کردن خواب،

حس کابوس های نیمه ی شب

انصراف از ادامه ی یک عشق،

باز اما دوباره گریه و تب


مثل یک قهوه ام، سیاهم و تلخ

مثل یک کوه برف، سنگینم

مثل یک کودک زمین خورده،

مثل زانوی زخم، غمگینم .


مثل یک کرم خاکی کورم

که فقط دور خاک می پیچم

که از این پیچ و تاب خسته شدم

که پُر از نیستی ، پر از هیچم .


پُرم از حرف های ناگفته،

از سوالات بی جواب، پُرم

زجر بالا می آورم هر روز

که من از ضجّه و عذاب ، پُرم


که نمی فهمم از کجا هستم،

که شما را نمی شناسم من،

به گدایی غریب می مانم

که پر از عجز و التماسم من


که کتک خوردم از زمین و زمان،

که پر از کینه ام از این دنیا

که پر از چرک شد... عفونت کرد

زخم دیرینه ام از این دنیا


که شبیه جنین سقط شده

پرم از حس تلخ ناکامی،

مثل یک دختر جوانمرگم

پرم از مرگ و نابه هنگامی


مثل ته مانده ی غذا هستم

مقصدم سطل آشغال شده،

یک درختم که خشک شد... پوسید

زندگی کردنم محال شده


مثل سیگار نیمه سوخته ام

که به پایان کار نزدیک است

آخرین لحظه های یک بمبم

که به یک انفجار نزدیک است


انفجاری برای شعله شدن

یک جهنم، پر از عذاب شدید 

سوختن در میان شعله و دود

پَر کشیدن به داغی خورشید


آسمان را به دست آوردن

آرزوی رهایی از دنیا

آرزوی من است آزادی

دوری از غم ، جدایی از دنیا



* « دست بردن به متن قرآن ها/ خبر خود کشی میدان ها/ پخش ساندیس در خیابان ها/ بازی موز بود با میمون » سید مهدی موسوی

تلخ تر از زهر مار

1 - بچه واقعی

نمی دانم دقیقاً چند روز پیش بود که بچه ی خواهرم به دنیا آمد و من دایی شدم ؛ اما می دانم وقتی به دنیا آمد ، وسط امتحانات من بود ، و من کاشان بودم که خبر دادند دایی شده ام . از آن جایی که الان سی و چند روز از این اتفاق می گذرد ، پس دختر کوچک و زیبای خواهرم الان سی و چند روزه است .

چند روز پیش که بغلش کرده بودم ، دست و پاهای کوچکش را تکان می داد ، و تکان خوردن او روی دست های من ، برایم بسیار لذت بخش بود . دست و پا زدن هایش نشان زندگی بود و این که حس کنی روی دست های تو زندگی جاری است ، شادی وصف ناپذیر و غافلگیر کننده ای دارد . یادم است اولین بار که بغلش کردم ، وقتی دیدم نفس می کشد و چشم هایش را باز و بسته می کند ، مثل همین دفعه غافلگیر شدم و ذوق زده گفتم : « بچه واقعیه !!! »  و همه از این حرف من خنده شان گرفت .

این غافلگیری ، هر بار که خواهر زاده ام را بغل می کنم تکرار می شود و من را غرق در لذت می کند . این احساس خوب ، برای این روزهای من ، بهانه ای است برای شادی و زندگی .

من که یک لحظه یک نوزاد را بغل کردم و زندگی را در او دیدم ، این طور غرق لذت شدم ، نمی دانم مادرش چه احساسی دارد ؟ که هر روز او را بغل می کند ، از شیره ی جانش به او می دهد ، و از این ها مهم تر نُه ماه یک زندگی دیگر را در وجود خودش حس کرده و از آن محافظت کرده است .

برای اولین بار ، واقعاً و با تمام وجود به خواهرم ، و تمام مادرهای دنیا ، حسودی ام شد . همه ی رنج دوران بارداری و پرورش فرزند یک طرف ، یک لحظه لذت زندگی بخشی به یک موجود دیگر ، یک طرف . لذتی که جنس من از آن محروم است . واقعاً خوش به حال دخترها و زن ها که می توانند چنین لذت بزرگی را درک کنند .



2- جای ِ خالی ِ قالی

مادرم ، تقریباً هرسال قالی داشته است ، و من تقریباً هر سال صدای دفتین و زمزمه ی شعرخوانی مادرم را احساس کرده ام .

هر روز می نشست و با دقت و وسواس زیادی عمر و چشم هایش را وسط خفت به خفت قالی جا می گذاشت . همین وسواسش هم باعث می شد «انداختن» قالی کمی بیشتر از حد معمول طول بکشد ، و شاگردِ « استاد کار » موقع بردن قالی ، دبه کند که تمام کردنش طول کشیده و مثلاً اگر دوماه زودتر تمام شده بود ، بازار رونق داشت ، اما حالا بازار راکد است و پول زیادی دست و بالمان را نمی گیرد . گرچه وقتی توی اتاق تنهایشان می گذاشتیم ، می شنیدیم که خود « استاد کار » به شاگردش می گوید با این که دیر شده ، اما کار تمیزی از آب در آمده و می توانند خیلی بهتر از بقیه ی قالی ها آبش کنند .

به خاطر همین دبه کردن ها و غرغر ها بود که بعضی وقت ها - تا آن جا که من به یاد دارم فقط یکی _ دو بار - پدرم خودش « کُرک » و « نخ چلّه » و « نقشه » می خرید ، و خودش « چلّه کِشی » می کرد و « دار » را سرِپا می کرد ، تا قالی مال خودمان باشد ، که هر وقت تمامش کردیم کسی نتواند غر بزند و از دست مزد کم کند .

قالی هم که بالا می رفت ، خودش « پایین کشی » می کرد ، و به این ترتیب ما تقریباً هرسال توی خانه مان قالی داشتیم و تقریباً هرسال صدای دفتین و زمزمه ی شعر خوانی مادرم توی خانه می پیچید . گاهی اوقات هم خودم کنار دستش می نشستم و چند خفتی به قالی می زدم ، تا وسط آهسته خفت زدن خودم ، چشمم خیره بماند به دست مادرم که همین طور که دارد لالایی وار شعری را زیر لب می خواند ، تند تند خفت ها را روی قالی می نشاند . تو فقط می توانی صدای « توک توک » تیغ را بشنوی که کرک ها را قطع می کند . نه می توانی ببینی کرک ها چطور دور چلّه ی ابریشمی می پیچند و نه می توانی انگشت سبابه ی مادرت را ببینی که چطور زیر فشار نخ چلّه ورم می کند .

اما همه ی این ها ، بعد از آخرین قالی که دوسال پیش افتاد ، تمام شد و دیگر به خانه بر نگشت . استاد کارِ قالی آخر ، برای پایین کشی قالی چند روزی دیر کرد ، و مادرم مجبور شد تخته قالی را بالا تر ببرد تا دستش برسد . همین بالا بردن هم باعث شد یک روز که می خواست از چارپایه ی بلند بالا برود ، زمین بخورد و پایش ضرب ببیند ، تا مجبور شود چند ماه کنار خانه بنشیند ، و باقی مانده ی قالی را خواهر ها و مادر بزرگم با هم تمام کنند . آخر سر هم چون قالی « دو دست » شده بود ، پول زیادی عایدمان نشد .

همه ی این ها ، به علاوه ی بالا تر رفتن سن مادرم ، و کم تر شدن حوصله ی سابق ، باعث شد پدرم دیگر اجازه ندهد مادرم قالی بزند ، تا من دو سال جای خالی قالی را در خانه حس کنم . جایی که حالا حالا ها باید خالی بماند ؛ مگر اینکه تصمیم مادرم عوض شود و بتواند پدرم را راضی کند تا دوباره دار قالی به اتاق کنار حال برگردد .

این که قالی و نوستالژی هایش رفته اند را دوست ندارم ، اما از این که می بینم مادرم راحت تر است و به زندگی اش می رسد ، خوشحالم . ولی برای خود مادرم بدون قالی سر کردن کمی سخت است . حد اقل همان اول که قرار شد قالی نداشته باشیم ، برایش سخت بود . او ساعت ها پای قالی می نشست ، ذره ذره و خفت خفت ، بزرگ شدنش را حس می کرد ، برایش شعر می خواند ، حتی شاید برایش درد دل می کرد ، و قالی برایش حکم یک بچه را پیدا کرده بود . بچه ای که جوانی و چشم و انگشت سبابه و پایش را رویش گذاشته بود .


3 - و یک شعر :

پاشیده است از رگ خالیم ، خون هیچ

پاشیده ام درون خودم ، از درون هیچ


من عاشقم ، بدون تو ، معشوق خوب من !

دیوانه ام ! اسیر شدم در جنون هیچ


فرهاد ! عشق تلخ تر از زهر مار بود

عمرت حرام شد وسط بیستون هیچ


من می روم ، ولی تو دلیلی نداشتی

گفتی : دلیل هست ، برای نمونه : هیچ !


من می روم ، اگرچه نگفتی برای چه ؟

من می روم اگرچه نگقنتی چگونه هیچـ -

شهری برای ماندن دیوانه جا نداشت ؟

اصلاً چرار فرار کنم تا درون هیچ ؟


من می روم اگر تو نیای سراغ من

من می روم ، بدون پیامی ، بدون هیچ ...



4 - تو یادم بری زندگیم سرد شه

من از زندگی تو هوات خسته ام /ازت خستم و باز وابسته ام/نگو ما کجاییم که شب بین ماست/خودم هم نمیدونم اینجا کجاست/بیا با هوای دلم سر نکن /بهت راست می گم تو باور نکن/از این فاصله سهممو کم نکن /بهت خیره می شم نگاهم نکن/تو رنجیدی و دل ندادم بری/خودم رو فراموش کردم تو یادم بری/تو یادم بری زندگیم سرد شه /یه روز این پسر بچه هم مرد شه/ولی هرشب از خواب من رد شدی /به هر راهی رفتم تو مقصد شدی/درست لحظه ای که ازت می برم /تحمل ندارم شکست می خورم/نمی شه تو این خونه پنهون بشم /بهم سخت می گیری آسون بشم/اگه پای من جاده رو بر نگشت /فراموش کن بین ما چی گذشت/من از زندگی تو هوات خسته ام/ازت خستم و باز وابسته ام/نگو ما کجاییم که شب بین ماست /خودم هم نمی دونم اینجا کجاست/بیا با هوای دلم سر نکن /بهت راست می گم تو باور نکن/از این فاصله سهممو کم نکن /بهت خیره می شم ، نگاهم نکن .


باور نکن

ترانه سرا : زهرا عاملی

خواننده : مهدی یراحی

از اینجا دانلود کنید

روان پریش

روان پریش ترین آدم جهان شده ام

که بعد رفتن تو ، مثل خر ، فقط عرعر ...

***

میان عربده هایم تو را صدا زده ام

و شعر گفته ام از هر چه بود ، بعد از تو

ولی چه کار کنم با تمام اشعارم ؟

بگو از این همه شعرم چه سود ؟ بعد از تو

***

مرور می کنم اشعار روز هایی را

که تازه اول ایام دل سپردن بود

و بغض می کنم ... انگار که همین دیروز

تمام آرزوی من ، از عشق مردن بود

همیشه خواب من از گریه ها به هم می خورد

و کار هر شب من ، فکر و ... غصه خوردن بود

***

هنوز هم همه ی زندگیم دست تو است

هنوز هم تو عزیزی برای مردی که ...

که  تازه بدتر از آن روز ها دلش با توست

که مانده پای غم تو ، به پای دردی که ...

و فکر می کنم انگار از نگاه تو

جدا شده دل بی روح و قلب سردی که ...

« تو عاشقم شده ای ! از نگاه تو پیداست »

[توهم است... و هذیان] ببین چه کردی که ...

***

تو مقصد اتوبان های فکر من شده ای

که تا تو ، تا ته چشمان تو ، برانم من

نمی توانم از عشقت ، هنوز ، دل بکنم

نمی توانم عزیزم ، نمی توانم من

شبیه یک خورشیدم که بی تو خاموش است

دلیل هر شب تاریک آسمانم من

«خودم» به جنگ «خودم» رفت و روح پر زخمم

کنار میدان افتاده ، نیمه جانم من !

شبیه یک «شیزوفرنیِّ»  ِ چند شخصیتی

روان پریش ترین آدم جهانم من

***

بیا که نوحه بخوانیم و بندری بزنیم !

که عاشق تو و آن رقص های بندری ام

کنار تخت بشاشیم ! و خنده سر بدهیم

که « دستشویی که اینجا نبود ! عجب خری ام ! »

چقدر مثل تو زیبا شده پرستارم !

ببین که بعد تو ، درگیر عشق بهتری ام

ببین که باز هم ... [آخ ... آخ ! یه ذره آروم تر !]

[و بعد از این آمپول ، مثل مرد دیگری ام]

***

دوباره عاشق گیسوی تو نخواهم شد

که مرد ، خسته شد از پیچ و تاب مشکل عشق

دوباره شعر نمی گویم و ... نمی خوانم

که شعر ، حاصل احساس بود و ... حاصل عشق

نمی شود که دلِ مرده را نجات دهی

که باز هم بدمی ، با نگاه ، در گِل ِ عشق

***

نشد که عارف چشم خدائی ات بشوم

که مثل شمس بیایی ، مرا بمولوی ام

نشد بیایی و ... باید دل از غمت بکنم

که دیر یا زود از فکر و ذهن می روی ام

***

که من بمانم و عشقت ، من و جنون ، من و غم

که دل به چشم خدا هم نمی دهم دیگر

چه شده ؟؟؟

چه شده ؟ در نگاه تو غم هست! مثل این شعر، بی قرار شدی ،

شاید از من به تو سرایت کرد ، غصه هایم ، که غصه دار شدی .


تو خودت مثل پیر می کده ای ، مست ! مثل شراب شیرازی ،

نکند مثل من جدا شده ای از خودت ، که تو هم خمار شدی !؟


جنگ های جهانی ذهنم در نگاهت ادامه خواهد یافت.

هیرو-شیمای غصه دار من! تو خودت بمب انفجار شدی


مثل شیطان همیشه رانده شدم ؛ آتشم که همیشه سوخته ام ،

یک گناهم که مرتکب نشدی ، بی گناهی و توبه کار شدی !!!!


می برد سیل روزها من را ، غرق خواهم شد و نخواهی دید ،

پیش چشم تو دست و پا زده ام ، کشتی نوحِ بی سوار شدی .


یک قطارم که شهر بازی را گشتم و مقصدی نیافته ام ،

فکر بی مقصدی نگاهم داشت ، مقصد من ! چه بی قطار شدی !


در تو یک روز چاپ خواهد شد ، خبر مرگ دسته جمعی من

بس که در روزنامه ی فکرت تیتر اخبار ناگوار شدی .


شنبه ، دوم اردیبهشت ماه1391           

5 بامداد                          

کاشان                          


عشق ، درد بی درمان است

آدمی زاینده است ، و عشق آینده است . برکت آسمان ها ، از سپهر است ، و برکت جان ها ، از مهر است . دل از چرک اغیار شستن است ، و شجره ی عشق رُستن است .

          

اگر خواجه مکّی است ، یا مدنی ، شک نیست که عشق آمدنی است . عشق فاتحه ی فطر ست ، نه رایحه ی عطر است . رنگی است کَونی ، نیرنگی است لَونی .

       

ساعات بی عشق ، عَذوبت1 است ، و طاعات بی دل کروبت2 است .

     

آن را که سر ، مست نیست ، دل در دست نیست ، و هر حسنه ای که دارد ، و تخم احسانی که کارد ، خیالی بوَد از سراب ، و سکری بود بی شراب .

       

لاجرم سالک را عشقی باید ، بی غِلّ3 و محبتی از ضمیر دل ، و گرنه راه رود و به خانه نرسد ، و کاه خورد ، و به دانه نرسد .

            

نصیب بی دل لرزه است ، و کار بی عشق هرزه است .

چنان که مرغ را پَر باید ، و آدمی را ، سر باید ، جوینده را صدق باید ، و رونده را عشق باید . و تمامی این اساس ، و نیک نامی این لباس ، هیچ طالب را دست نداد ای حکیم ، إلّا مَن أتی اللهِ بقلبٍ سلیم 4 . و این دل را که ما خریداریم ، و به جان طلبکاریم ، از کیسه ی تجّار جوییم یا از خریطه ی5 عیّار جوییم ! یاخود عشق درد الست را درمانی است ، که هر چند نگاه می کنیم ، در ما ، نیست .

          

نی! نی! عشق نور نامتناهی است ، و دل ذرّه ای متناهی است . عشق ، درد بی درمان است ، و دل : بَین الإصبَعَینِ من أصابِعِ الرّحمن6 است .

         

حق را بر دل فرمانی ، و شعله ای از عشق در ما ، نی ، و بی عشق دلِ بنده را بار ، نی ، و این هر دو جز به فرمان جلیل جبار ، نی .

شیر عشق ، به چه صید گردد رام ؟ و آهوی دل چگونه آید در دام ؟ به کدام طریق ، بنده دل را جوید ؟ و به چه تدبیر ، از جان نهال عشق روید ؟ 

                     

اگر خواهی که عشق ، در دل تو کار کند ، و تو را طالب آن یار کند ، اول در خود نگاه کن که کیستی ؟ و نسبت به آن چیستی ؟

                         

ای مانده از رحمت خدا جدا : أیَحسَبُ الإنسانُ أن یُترَکَ سُدی؟7 

اوّلت حَدَث8 ، و آخرت خَبَث9 ، و در میانه عبث . چند از این تُندی ؟ تا یکی ، چنین کُندی ؟ و سودی ندارد ندم . گویند ای زاییده ی عدم ، کجا است آن خیل و حَشَم ؟ عاصی باشی عور10 ، جواب گویی از گور :

ای که تو مغرورِ بخت و دولت فرخنده ای

خواجه ی صاحب سریر و مفرش آکنده ای


... آتش سودای دل ،تا چند از این باد و بروت ؟

خاک بی آبیّ و آنگه ، با دماغ گَنده ای


گر امیری هم بمیری ، پیر انصاری بدان

خواجگی از تو نزیبد ، سر بنه چون بنده ای


از :کنز السالکین ، باب اول ، در مقالات عقل و عشق

خواجه عبدالله انصاری هروی             

       


1 - رنج / 2 - سختی / 3 - کینه ، آلودگی / 4 - آیه 89 سوره 26 : مگر آن کس که با دلی سالم و پاک به سوی خدا بیاید . / 5 - کیسه / 6 - در میان دو انگشت خداوند مهربان است . / 7 - آیه 36 سوره 75 : آیا انسان می پندارد که واگذار و رها شده است ؟ / 8 - بوجود آمده از عدم / 9 - پلید / 10 - برهنه

           


دفتر فکر

چند وقت پیش به دیدن یکی از دوستان رفتم که چند سالی بود طلبه شده بود . وارد اتاقش شدم و بین قفسه ها ی کتاب و میز مطالعه اش تاب خوردم . من علاقه ی زیادی به گشتن بین کتاب ها دارم . وقتی یک قفسه ی کتاب می بینم ، ذوق زده می شوم ، و دوست دارم همه ی آن کتاب ها را یک جا ببلعم . از طرفی احساس نادانی ام هم بیشتر می شود . اینکه بدانی چقدر کتاب برای خواندن و چقدر چیز برای دانستن هست ، یک حالت بین یأس و اشتها برای خواندن در آدم ایجاد می کند .

علاقه ی زیادی هم به کتاب خریدن دارم . به طور متوسط هفته ای یک کتاب می خرم . کتاب های خوب و ارزشمندی ، که با وجود تعداد کمشان ، هیچ گاه خوانده نشده اند و تنها خاک خوردن در قفسه ی کتاب ها نصیبشان شده است .

همین طور که بین کتاب ها می گشتم ، چشمم به یک سررسید افتاد که روی میز باز شده بود و یک خودکار وسطش رها شده بود . گویا دوستم قبل از آمدن من مشغول نوشتن بوده و آمدن من مزاحم او شده بود . خیال کردم دفتر خاطرات است . خواستم بگویم : « می بینم که دست به قلمی و ... دفتر خاطراتی و ... » . همین که من اراده کردم این جمله را گویم دفتر را برداشت و نشانم داد . بالای صفحه ، جمله ی قصاری ، آیه ای ، حدیثی ، شعری  ، چیزی نوشته شده بود. بالای بعضی صفحات هم نام یک کتاب و شماره ی چند صفحه نوشته شده بود . بعد ، زیر آن ، از چند سطر ، تا گاهاْ ده صفحه توضیح داده بود. دوستم توضیح داد که اسم این دفتر را « دفتر فکر » گذاشته است . یعنی از کنار مطالب راحت رد نمی شود . زمان مطالعه اش را طوری تنظیم می کند که اگر مثلاً قرار است دو ساعت مطالعه کند ، یک ساعت صرف خواندن می شود و دست کم یک ساعت صرف فکر کردن راجع به مطلب خوانده شده و نوشتن این افکار .

روش جالبی است ! شاید تعداد صفحاتی که مطاله می شود کم باشد ، اما می ارزد . چون دست کم می فهمد چه چیزی خوانده است .

متأسفانه گیر افتادن من و امثال من در سیستم آموزشی دانشگاهی - که در آن باید فقط بخوانی و حفظ کنی ، و آخر ترم ، همه را ظرف نیم ساعت روی یک کاغذ بالا بیاوری - ما را از لذت فکر کردن و کشف اندیشه های نو ( نو، دست کم برای خودمان ) محروم کرده است .

بیرون از دانشگاه هم وضع بهتری نیست . همه درگیر زندگی روزمره شده اند و آن قدر دنبال نان می دوند که دیگر نه فرصتی برای فکر کردن باقی می ماند و نه رمقی  .

اگر فکری هم باشد، یا به گذران زندگی و دو دو تا چارتای دنیا می گذرد و یا به بلغور کردن انبوهی از اطلاعات . مثل یک کامپیوتر که صدها گیگابایت داده را در خود ذخیره کرده است و نهایت تغییری که می تواند در اطلاعات وارده انجام دهد ، دسته بندی و ترکیب آن ها است .

چنین تفکری، سود زیادی ندارد . اگر هم داشته باشد ، لذتی ندارد . فکر کردن و کشف اندیشه های نو ، لذتی دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست . این همان لذتی است که ابن سینا را موقع یک کشف علمی چنان بر می انگیخت که فریاد « أین ابناء الملوک » سر می داد .لذتی که در دنیای ماشین و کامپیوتر ، زیر بمباران اطلاعات کلاس ها و رسانه ها مدفون شده است .

البته فکر کردن ، با مشغول بودن ذهن متفاوت است . مثلاً خود من مدت ها است دچار وسواس فکری شده ام و یک فکر سطحی و تکراری را دائماْ نشخوار می کنم . این فکر ها نه تنها سود و لذتی ندارد ، که مضر و زجر آور هم هست . یک وسواس فکری ، که خودش یک اختلال روانی است و اگر هم ادامه پیدا کند ، منجر به بیماری روانی شدید تری می شود .

منظور من از فکر کردن ، این ها نیست . اینکه تبدیل بشوی به یک ماشین حساب که به جز دودو تا چار تا هیچ کار دیگری بلد نیست ، یا یک هارد دیسک که  پر از داده های مزخرف و بی ارزش است ، یا یک پلیر که دائماً یک آهنگ زمخت را تکرار می کند ، اگر سودی هم داشته باشد ، لذتی ندارد .

منظور من از فکر کردن ، تفکر در مسائل اساسی زندگی است . همان چیزی که در دین ما بهتر از هفتاد سال عبادت دانسته شده است .  بدون این نوع فکر ، لذت های روزمره ی زندگی هم با مشکل مواجه می شود . ما دنبال لذت هستیم ، و مثل کودکی که همه ی دنیا را در بازی با عروسکش می بیند ، غرق در بازی دنیا شده ایم .لذت را در شکم و زیر شکم جستجو می کنیم ، و غافلیم که  لذت واقعی از سر شروع می شود و در بالاترین نقطه به دل می رسد .


پ . ن ۱ : سال نو مبارک . گرچه با تأخیر . امیدوارم که عید بهتون خوش گذشته باشه . واسه ما که بدی نبود . دست کم تونستم بعد مدت ها به یه سری از علایقم برسم .

پ . ن ۲ : محسن چاوشی آخرای سال پیش با آلبوم « پرچم سفید » ، و تحویل سال امسالم با آهنگ « لباس نو »  ، بد جوری گل کاشت . لینک دانلود آهنگ « لباس نو » رو می ذارم که دانلود کنین و لذت ببرین . آلبوم پرچم سفیدم اگه تا الان نخریدین  ، سریع تر بخرین که آلبوم فوق العاده فشنگیه .

دانلود قطعه ی لباس نو  از وبسایت محسن چاوشی

پ . ن ۳ : چند وقت پیش وبلاگ سید مهدی موسوی برای چندمین بار فیلتر شد ، و ایشون چند روز پیش وبلاگ جدیدشونو راه انداختن .

وبلاگ دکتر سید مهدی موسوی

پ . ن ۴ :اگه تا الان آلبوم جدید و فوق العده زیبای شاهین نجفی به نام « هیچ هیچ هیچ » رو دانلود نکردین می تونید از این لینک دانلود کنید :

دانلود آلبوم «هیچ هیچ هیچ» از شاهین نجفی

چه قدر بوی نیستی می آید

پس چرا این بغض از مسیر تنفسم دور نمی شود ؟ دیگر خودم هم نمی دانم چرا این بغض در گلویم گیر کرده است و مثل خود این زندگی از جا تکان نمی خورد . دلم می خواهد بگریم . گریه روح را سبک می کند . هر وقت کاری را به پایان می برم تا نفسی تازه کنم ، تازه آن بغض کهنه راه گلویم را می گیرد . [ ... ] چه قدر احساس تنهایی می کنم ، چه اندوه کهنه ای مگر در من وجود دارد ، و از چه چیز خوشحال توانم شد ؟ چه اتّفاقی خواهد توانست از صمیم قلب شادم کند ؛ حتی برای یک لحظه ؟ خود هم نمی دانم . جامعه چه خواهد شد ؟ این کشور چه خواهد شد ؟ چه قدر بوی نیستی می آید ، [ ... ] چه قدر بوی نیستی و صدای نیستی می آید . چه قدر می ارزد این بودن سپنجی که دیگران را به خاطرش نیست می کنند ؟ کاش می توانستم شکلی از آینده در ذهن خود داشته باشم تا به آن امید ببندم . نه ، امروزه هنوز از هویتی روشن برخوردار نشدم تا بر اساس آن آینده ای را بتوان تصور کرد . چه دشوار است بی فردا زیستن . برای چه کار می کنم ؟ به کدام ارزشی- ارزش هایی می توانم مخاطبین آثارم را تشویق کنم به زیستن ؟ فقط شرح درد ، فقط شرح فاجعه در ادبیات ؟! چه قدر باید درباره نابودی و فاجعه نوشت ! تمام تخیلم پر از کابوس چوبه های دار و چهره های کبود و مسخ شده است . تمام شامّه ام پر است از بوی ... ، و تمام شنوایی ام پر است از صداهای نیست شدن ، از فریاد های نابودی . چه قدر خبر نیستی از زمین و آسمان زمانه می بارد ؟! این زمین ، کی پاک و پالوده خواهد شد و این آدمی کی شایسته ی این زمین ؟ نمی دانم . بغض، این بغض مثل خود زندگی راه نفسم را بسته و هیچ تکان نمی خورد ، و بوی مرگ همچنان شامّه ام را انباشته است . چرا احساس یک انسان فلج شده را دارم ؛ چرا نمی توانم بگریم ؟ امروز چه هوای خوشی بود که اینگونه گذشت

از " نون ِ نوشتن " ، محمود دولت آبادی

 

سرنوشت اجباری

دوست داری حسادت خود را

به شب نیستی برانگیزی ؛

دوست داری از عمق زندگی ات

تا بلندای مرگ برخیزی؛


زندگی مُهر باطلی زده است

بر تمام خیال های خوشت .

واقعیت همیشه می شاشد

وسط حسّ و حال های خوشت !


وسط شعر های خط خطی ات،

لای مفهوم های تکراری،

گشته ای تا به نکته ای برسی ؛

نکته ای نیست ؛ تو سرِ کاری !


همه ی زندگیت اسفند است ؛

تو هر اسفند اشک می ریزی !

همه در انتظار نوروزند ،

تو پر از آرزوی پاییزی !!!


شهر را گشته ای ولی انگار

گشتنت کم نکرد از غم ها .

غصّه داری و خسته هستی از

مردم شهر و شهر آدم ها ؛


مردم لوکس کادو پیچ شده ،

مردم پول ، مردم ماشین ،

مردمان شلوغ ِ پر ترافیک ،

مردمان دو روی شهر نشین .


خسته ای از تمام دنیا و

رفته ای کنج فکرهای خودت .

" خود " ِ افسرده ی تو این شب ها

گم و گور است لا به لای خودت .


خسته ای از تناقض دنیا :

خسته ای از " محال " ، از " امکان " ،

خسته ای از تمام فلسفه ها :

خسته از " عشق " ، خسته از " عرفان " .


روز و شب زور می زنی شاید

لحظه ای از جهان جدا باشی ،

خواستی دل ببری از عشق و

خواستی لحظه ای رها باشی .


به خیالت که عشق دست تو است !؟

چه خیالات پوچ ِ موهومی !!!

عشق یک سرنوشت اجباری است !

تو به این سرنوشت محکومی.



   سه شنبه ، دوم اسفندماه 1390

9 شب               

کاشان               

تنها آفتاب است که بر همه‌گان یکسان می تابد

بارش برف برای ما همراه با شادی است . پدر بزرگم همیشه موقع بارش باران و برف سجده ی شکر به جا می آورد و خدا را بابت نعمت بی پایانش شکر می کرد . نعمتی بی پایان که نه تنها مفید است ، بلکه زیبا هم هست.

اما همین نعمت زیبا ، برای عده ای دردسر ساز است . سایت بی بی سی فارسی گزارشی تصویری از بارش برف در مناطق زاغه نشین افغانستان ارائه داده است . دیدن این تصاویر من را به یاد جمله ای انداخت که چند سال پیش کامران نجف زاده ، در برنامه ی 20:30 بیان کرد . جمله ای با این مضمون :

" به خدا گلایه نکن که باران نمی فرستد . شاید خدا به فکر پسر بچه ای است که کفش های کهنه اش پاره شده اند . "

با مقایسه ی این عکس ها با عکس های بارش برف در اروپا، تنها چیزی که به ذهن آدم می رسد ، همان جمله ای است که در عنوان این مطلب آمده است .

صدها نفر زمستان سرد کابل را زیر خیمه ها و خانه های گلی که خودشان ساخته اند سپری می کنند.

                                   

به ویژه برف‌باری های اخیر در کابل، زندگی را برای این زاغه نشینان دشوار کرده است.


برف برای کودکان معمولا شادی می آورد، اما داستان این کودکان متفاوت است .

این کودکان باید برف را از روی چادرها و خانه های گلی شان پاک کنند، تا سقف شان ریزش نکند.

                                     

این خانواده ها که عمدتا از بی‌جا شدگان داخلی هستند، با امکانات بسیار اندکی زندگی می کنند.


این خانواده ها گاه گاهی از سوی سازمان های خیریه کمک دریافت می کنند، اما نه به اندازه ای که نیازمندی های شان کاملا رفع شود.

                                        


و تنها آفتاب است که بر همه‌گان یکسان می تابد.


منبع :http://bbc.co.uk/persian




لذت تنهایی

در ایستگاه یأس 

چیزی نیست

نه صدا ، 

نه سکوت .

ساعت ،

تکرار غم را تیک تاک می کند .

قطار لحظه ها می گذرد

و بار پوچش را

در مقصدی گنگ تلنبار می کند .

و لحظه های رفته

از پشت شیشه ی قطار

برایم دست تکان می دهند .

من عمرم را بدرقه می کنم

   

****************


زخم پشتم عفونت کرده است

دمل زخم ، طعم دندان رفیق می دهد

و بوی نامردی .

از دندان خودخواهی دوستانم خون می چکد .


****************


شهر ، غریبه است ،

و من ، غریبه تر .

هردو گریزانیم ؛

او از من می گریزد ،

درست همان طور که یک کودک

از فقیری دیوانه فرار می کند ،

و من از او گریزانم ،

درست همان طور که گوسفند

از چنگ گرگ در می رود ،

و درست همان طور که من 

از شلوغی غرور گریزانم .

   

****************


لذت ها پوسیده اند

- و زنگ زده .

هیچ یک راضیم نخواهد کرد .

باید لذتی دیگر یافت

لذتی از نوع عالی تر ،

لذت یک کوچ

از شهرِ بیرون ، به جنگل درون،

لذت خلوت ،

لذت تنهایی ،

من در خویش کلبه ای ساخته ام

که جان می دهد برای بیغوله .

 چقدر دلم  لک زده است

برای یک لحظه تنهایی !


جمعه ، هفتم بهمن ماه 1390

11 شب             

اصفهان             

               

شعر ِ نیمه کاره

ای شعر ِ نیمه کاره ! رهایت نمی کنم

در اوج استعاره رهایت نمی کنم


ای ماه اگر خسوف تو را برد با خودش

با سوسوی ستاره رهایت نمی کنم


بعد از هزار سال شب تیره آمدی

ای صبح من ! دوباره رهایت نمی کنم


تنها به یک اشاره فدای تو می شوم

اما به صد اشاره رهایت نمی کنم


صد تکه هم کنی دل افسرده ی مرا

با قلب پاره پاره رهایت نمی کنم


من بی دلیل از غم تو دل نمی برم

با فال و استخاره رهایت نمی کنم *


من با خودم زیاد کلنجار رفته ام

غیر تو نیست چاره ؛ رهایت نمی کنم

هفدهم دیماه 1390

پنج بامداد     

کاشان       



* بیت ششم رو یادم رفته بود بنویسم ، دوباره که شعرو خوندم متوجه شدم ، و اصلاحش کردم .




ساعت، دقیقاً یازده

چشم هایش را مالید و از خستگی - و شاید هم از زور خواب - ناله ای کرد . ساعت را نگاه کرد : پنج و پنجاه دقیقه .تازه اذان صبح را گفته بودند . می خواست از جایش برخیزد که متوجه سر وحید شد که دیشب - مثل چند شب قبل از آن - موقع خواب توی تشک پدرش خوابیده بود و حالا سرش روی شکم او بود . دیشب وقت خواب دست پدرش را گرفته بود و قاطعانه گفته بود :

- فردا دیگه نمی ذارم بابا یاسر بره کار

بعد رو کرده بود به پدرش و گفته بود :

- فردا نمی ذارم بری ! فردا باید با من کُلّی بازی کنی . با من و مامان زری . تازه امیرحسینم میاد ...

یاسر هم که دلش نمی آمد دل پسرش را - که تا آن وقت شب بیدار مانده بود - بشکند ؛ قبول کرده بود و قول داده بود که فردا صبح خانه بماند .

*******

ده دقیقه بیشتر وقت نداشت و کار های زیادی باید انجام می داد : نماز خواندن ، درست کردن چای ، صبحانه خوردن و روشن کردن - یا احتمالاً هل دادن - ماشین .

همه ی اینها را در عرض ده - یازده دقیقه انجام داد . ساعت را نگاه کرد : شش و دو دقیقه .از وقتی ازدواج کرده بود - و حتی قبل از آن - اگر خیلی دیر سر کار می رفت ، همین موقع ها بود . اگر هم خیلی زود بر می گشت ، حدوداً یازده شب بود .

دلش به حال وحید می سوخت . پدرش را نه روز می دید و نه شب . البته این چند ماهه یاد گرفته بود شب تا دیر وقت بیدار می ماند تا هم شام را با پدرش بخورد و هم موقع خواب دست پدرش را گروگان بگیرد تا صبح پدرش را نگه دارد .

نگاهی به وحید انداخت که معصومانه خوابیده بود . حتماً خواب می دید که صبح با پدرش بازی می کند . 

لُپ کوچک وحید را بوسید . با زهرا خدا حافظی کرد ؛ غذایش را برداشت و با عجله از خانه زد بیرون .

*******

سر و صدای بچه ها کلافه اش کرده بود . دیگر حوصله ی این سر و صدا ها را نداشت . اگر کار شرکت جور می شد و می توانست آنجا کار کند ، هم از این هیاهو راحت می شد و هم می توانست صبح کمی بیشتر بخوابد . از آن طرف هم لااقل شب را با خانواده اش بود .

دیگر رسیده بود دم مدرسه . سرعتش را کم کرد و آرام نزدیک درب مدرسه نگه داشت . سریع دوید دم در ماشین و آرام در را باز کرد.جلوی در ایستاد و بچه ها را از پله های مینی بوس پایین گذاشت . از وقتی که یکی از دختر بچه ها از پله افتاده بود و سرش شکسته بود خودش بچه ها را پیاده می کرد .

*******

یک نفس راحت کشید ، در را بست و آرام توی کوچه راه افتاد . سرهمین کوچه خیابان اصلی بود . این خیابان حدوداً اواسط خطی می شد که در آن مسافر کشی می کرد .از احمد آباد تا میدان آزادی .

مسئول کارگزینی شرکت گفته بود باید ساعت 10 صبح شرکت باشد تا ببیند با استخدامش موافقت شده است یا نه ؟ ساعتش را نگاه کرد: هفت و پنج دقیقه . با خودش حساب کرد ؛ دو - سه سرویس می توانست مسافرکشی کند . بعد باید می رفت شرکت . بعد از آن هم احتمالاً یکی - دو سرویس . بعد هم باید سرویس مدرسه را برمیگرداند.

پیش خودش فکر کرد « سرویس رو که برگردوندم پول این ماه رو از خانم مدیر می گیرم . هم قسط این ماه بانک تکمیل می شه ، هم می تونم آجیل و میوه بخرم . آره ... همین کارو می کنم . یه هندوونه هم باید بخرم .بعد از ناهارم زیاد کار نمی کنم . بعد از ظهر می رم خونه . چه حالی بکنه وحید ! ... زری چقدر خوشحال می شه . آره ... شب باید خونه باشم . قبل از یازده . مگه سال چند تا شب چلّه داره ؟ »

*******

از کنار پیاده رو پا شد و یک نگاه داخل مینی بوس انداخت . تقریباً نصف ماشین پر بود . اگر می خواست همه اش پر شود باید چند دقیقه دیگر می ماند . ساعتش را نگاه کرد : نه و بیست و پنج دقیقه بود. رو کرد به راننده ی ماشین بعدی و داد زد :

- اصغر ! بدو ماشینت رو بذار جای ماشین من . من باید برم

- کجا به این زودی ؟ چار دقیقه دیگه بمون اقلاً پر بشه ، بعد برو . تو مسیر قو پر نمی زنه ها ! باید خالی بری تا احمد آباد !

- مهم نیست . داره دیرم میشه . ساعت ده باید توی این شرکته باشم . آخرشم می ترسم با پارتی بازی یکی رو بذارن جام  . باید ده اونجا باشم .

- مگه ساعت چنده ؟ نمی تونی پنج دقیقه دیگه صبر کنی ؟

- نه و نیمه ! بعدشم ، چه فرقی می کنه پنج دقیقه ؟ کسی نمیاد که ؟

- نه و نیمه ساعت ؟

- آره .

- اوه اوه . بدو مؤمن . بدو ... ببین ! نمی خواد مسافرارو ببری . مسافرا رو بده من ، تو برو شرکت ، وقتی برگشتی بیا اول صف !

- واسه چی مسافرا رو بدم به تو ؟

- خُب نمی رسی ببریشون . کِی می خوای بری احمد آباد ؟ کی می خوای برگردی ؟ کی می خوای بری شرکت ؟ وقت نداری که ؟

- نترس ! گاز ماشین رو واسه همین موقع درست کردن . گازش رو می گیرم می رم . برگشتنه هم سوار نمی کنم . صاف می رم شرکت .

- خود دانی . از ما گفتن بود . فقط عجله نکن . فوقش پنج دقیقه دیرتر می رسی .

- دِ  همین ! پنج دقیقه دیر برسم بهونه شون می شه که بی نظمی ! می گن نمی خوایمت .

*******

- اصغر آقا تو رو جون بچه ات راستش رو بگو  ! چی شده یاسر ؟

- آروم باشین زری خانم اینجا بیمارستانه ! کُلّی مریض اینجاست خواهر من !

- باشه ! ... فقط بگین یاسر کجاست ؟ چه بلایی سرش اومده ؟

- شما اجازه بده من حرف بزنم ؛ می گم . به خدا طوریش نیست ! الانم رو تختشه . از من سالم تره ! الان اومدم پرونده ش رو بگیرم مرخصش کنم . خودم میاوردمش خونه ؛ شما جرا اومدین ؟ من فقط زنگ زدم که در جریان باشین .

- چرا جواب من رو نمی دین ؟ چی شده ؟ اتاقش کجاست ؟

- اتاق 205 . آخرین اتاق همین راهرو ، دست چپ ...

زهرا به بقیه ی حرف اصغر گوش نداد . به محض اینکه محل اتاق یاسر را فهمید دست وحید را گرفت و دوید سمت اتاق . پدر و مادر یاسر و زن برادر یاسر هم دنبال او رفتند . اصغر هم که نمی خواست حرفش نصفه مانده باشد ، ادامه ی حرفش را رو به برادر یاسر گفت :

- ... هیچ چی شم نشده علی آقا جون. فقط پاش شکسته . الانم تو گچه .

علی که گیر افتاده بود ، از اصغر آقا پرسید :

- مطمئنی فقط پاش شکسته ؟ اون جوری که من دیدم ماشینش له شده بود ، گفتم حتماً دور از جونش  کُمایی ... مُمایی چیزیه الان . مگه میشه فقط پاش شکسته باشه ؟

- نه خُب مؤمن ! ماشین که له شده مال تیر برقه که روش افتاده . یاسر شانس آورده از در ماشین می افته بیرون ، اونجا یه میلگرد نمی دونم از کجا میاد می ره تو پاش . همون موقع میارنش اینجا ، پاش رو عمل می کنن . الانم خوبه . می بینی که اومده بودم مرخصش کنم . البته گفتن فقط باید با آمبولانس جابه جا بشه ...

علی وسط  حرف های اصغر به پسرش که داشت دور می شد گفت :

- امیر حسین ! کجا می ری بابا ؟ بدو تو اتاق پیش مامانت!

- دارم می رم آب بخورم .

- آبت رو خوردی زود برگرد . نری گم و گور بشی ها !

بعد رو کرد به اصغر و پرسید :

- حالا چرا تصادف کرده ؟

- سرعت ! عجله ! بهش گفتم عجله نکن . گفت دیر میشه.

- چی دیر میشه ؟ فوقش چارتا مسافر سی ثانیه دیرتر میرسن ایسگاه . عجله نمی خوادکه؟

- نه خُب ! شرکت دیر میشه . همین شرکته که می گفت ... گفته بودن حتماً باید ساعت ده اونجا باشه واسه استخدام . یاسرم عجله کرد ، این بلا سرش اومد . حالا خوبه بدتر نشده !

*******

یاسر را با آمبولانس از بیمارستان آوردند . برادرش هم کنارش نشست . اما بقیه با مینی بوس اصغر آمدند . در مینی بوس تقریباً هیچ کس حرف خاصی نمی زد . زهرا به شدت در فکر بود . فقط وحید و امیر حسین ته مینی بوس چیزی در گوش هم می گفتند . اصغر برای عوض کردن فضا رادیوی ماشین را روشن کرد . رادیو یک قطعه موسیقی بی کلام پخش می کرد. بعد از آن گوینده ی رادیو شروع به صحبت کرد :

« ساعت ، دقیقاً یازده . فقط یک ساعت دیگه مونده تا نیمه شبِ بلند ترین شب سال . امیدوارم هر کجا که هستین شب یلدای خوبی داشته باشین و بهتون خوش بگذره . مطمئناً امشب دور هم جمع شدین و دارین از با هم بودن لذت می برین . خوش به حال شما که در کنار خانواده شب یلدا رو سپری می کنید . امشب هر کجا که هستین جای من و همکارانم  رو هم خالی کنید .

اما شنوندگان عزیز ! جا داره امشب کنار همه ی این آداب و رسوم و خوشی ها یه سجده ی شکر هم به جا بیاریم و از خداوند بابت رفاه و آرامشی که بهمون داده تشکر کنیم . مطمئناً همه ی شما شب های قبل این موقع خواب بودین . اما اینکه امشب می تونیم تا این موقع کنار هم بیدار باشیم و از نعمت و رفاهی که خدا بهمون داده لذت ببریم ؛ مدیون زحمات مسئولینه . جاداره همین جا به همه ی مسئولین زحمت کشی که در راه آبادانی کشور و ایجاد رفاه و اشتغال برای جوونای این مرز و بوم تلاش می کنن یه خسته نباشید گرم بگم : دست مریزاد!»



پ . ن . 1 : یلدا مبارک ! البته با قدری تأخیر!

پ . ن . 2 : زمستون هم اومد : 

بیا بار سفر بندیم از این دشت / زمستون باز توی این خونه برگشت

بیا تا قصه ها گویم برایت / که دوران جدایی دیر بگذشت

پ.ن. 3 : این روزها ترانه ی شیر خسته رضا صادقی رو خیلی گوش می دم ، یه جورایی حرف دل من هم هست :

هرکی فهمیدکه بریدی می خواد از تنت ببره/واسه شیر خسته موشم  ،یلی می شه و می غره/تا بدونن شدی خسته همه می پرن به جونت/تیکه تیکتو می دزدن حتی قلب مهربونت/دیگه تسلیم میشی  وقتی توی گله ی شغالا/آشناها رو ببینی که غریبه ن دیگه حالا/حتی اونایی که روزی همه یاور بودن و کس/وقتی افتادی می بینی که می شن به شکل کرکس/وقتی قیمت شهامت کمتر از قیمت خونه/وقتی نقل نقد و سکه ست ، هر شغالی مهربونه/نون تو خون زدن یه عادت ، هر حماقتی رشادت/قربونت برم خدایا تو رو می خوان واسه حاجت/دیگه انگار وقته اونه که از خدا هم باخبر شد/زیر بارون رفت و با عشق بودو موندو خیس تر شد/باید از این من خود خواه مرد و عاشقونه دل کند/وقته اونه که نذاریم که یه دلال بگه دل چند؟
دل بی قرار و پاک چند؟عاشقای سینه چاک چند؟/مهربونی هم زبونی ، حتی دلهای هلاک چند؟/خنده ی از ته دل چند؟تن و جون و آب و گل چند؟/حتی روزهای جوونی آدمای ساده دل چند؟

از اینجا دانلود کنید

پ.ن. 4 : « بیست و نه آذر هشتاد و هشت / مرد خدا منتظری درگذشت ... » .دو سال پیش همین روز ها بود که آیت ا... منتظری از دنیا رفت . سالگرد درگذشت ایشون رو تسلیت می گم .اون روز ها خودم هم یه شعر برای ایشون گفتم ، سال پیش می خواستم بذارمش توی وبلاگم ، نشد . امسال هم می خواستم بذارمش ، بازم نشد . شاید قسمت نیست .

پ.ن 5 : « چشمای تو بسته شدن ، باز پر کابوسه دلم / چشماتو واکن عزیزم ، وگرنه می پوسه دلم ... » . امروز فهمیدم دوست محمد(هم اتاقیم ) توی تصادف جونشو از دست داده . برای شادی روحش یه فاتحه بخونید.

پ.ن. 6 : یاد داشت خاتمی رو به مناسبت یلدا (در مورد کودکان خیابانی ) از اینجا بخونید .(اگه فیلتر بود خبرم کنید ) 

پ.ن. 7 :محسن چاوشی این روزها یه آهنگ فوق العاده خونده به نام دلتنگ .این آهنگ رو هم از اینجا دانلود کنید



پس این یعنی عاشقی !

... مه تاب کنار اتاق ایستاده بود ؛ با موهای صاف قهوه ای ، مثل یک آبشار. یک شلیته ی جلو سینه دار پوشیده بود . زیرش هم شلوار گل دارِ قرمز بود . چهره اش ملیح بود ، خاصه وقتی می خندید . دهانش را باز می کرد و لب های غنچه ای اش مثل گل بزرگ باز می شدند و بوی گل های سرخ را می پراکندند ؛ تازه هفت ساله شده بود ! ...

*****

مامانی که نمی توانست دلیل بیاورد ، صورتش را کج و کوله کرد و گفت :

- باشه اما دیگر سر کلاس دیگران نمی روی . فقط سر کلاس خودت ، پایه ی نُه .

مریم ناراحت به مامانی نگاه کرد ، فکری کرد و ذوق زده گفت :

- آن وقت کی برایتان خبر بیاورد که فقط آقا زاده ی شما نبوده اند که توی حوض پریده اند ؟ کسِ دیگه هم بوده !

علی و مامانی هردو با هم پرسیدند :

- کی ؟

- ننه نگفته ؟! مه تاب ! دختر عمو اسکندر و ننه . دیدم عطسه می کند . از خوشگل خانم که مدام دست مالِ صورتی اش را جلوِ صورت می گرفت پرسیدم چه شده . خندید ، با آن لب های گوشت آلود و با مزه ، گفت از دست ننه در می رفته که داخل حوض افتاده ! راست می گفت ، وقتی به سرش دست کشیدم ، موهای قهوه ای ِ بلندش هنوز نم داشتند . تازه هفت ساله شده ...

علی برای اولین بار همان جا بود که احساس کرد ، ته دلش می لرزد . مامانی - که مثل همه ی مادر ها زود می فهمید - به هر دوشان تشر زد .

- این ها برای فاطی تنبان نمی شود . بروید سر درس و مشقتان .

اما علی از رو نرفت . نشست و برای خود آرام زمزمه کرد : « مه تاب » . ته دلش دوباره لرزید . دوباره زمزمه کرد ، دوباره لرزید . خوشحال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش . حالا او هم برای خودش چیزی ، رازی ، یا کسی داشت ! هر چه فکر کرد نفمید چرا مه تاب داخل آب افتاده است . آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود ...

*************

... کریم همان طور که اناری را آب لمبو می کرد گفت :

- پس گفتی امروز ننه باباش می روند بیرون ، آره ؟

علی به جای دوردستی خیره شده بود . عوضِ جواب گفت :

- مه تاب که توی حوض افتاده بوده ، سرما که نخورده ؟

- تو از کجا فهمیدی ؟ من هم نمی دانستم . صبح ننه دنبالش کرده که لقمه در دهانش بگذارد ، ماچه الاغ خواسته فرار کند که توی حوض افتاده ...

- سرما که نخورده ؟

- نه بابا ! بادمجان بم آفت نداره . نچییده ! صحیح و سلامته ... اه ! باز هم درویش مصطفا!

علی جلو را نگاه کرد . درویش مصطفا از رو به رو نزدیک می شد . « یا علی مددی » می گفت و با آن ریش و لباس سرتاپا سفید و کشکول نقره ای ، گام بر می داشت . به کنارشان که رسید ، تبرزین را به سمت علی گرفت . کریم خیالش راحت شد ، فهمید که با او کاری ندارد . درویش توی چشمهای علی خیره شد . تبرزین را تکانی داد و گفت :

- تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ؟

کریم نمی دانست « مطبوع » یعنی چه ، اما سری تکان داد . درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد . دستی بر سر علی کشید و گفت « تبرکاً » . بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.

- قبول حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی !

درویش مصطفا رفت اما علی ... هنوز حرف درویش مصطفا توی گوش علی زنگ می زد : « تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ، دل است ! دل آدمی زاد . باید مثل انار چلاندش ، تا شیره اش در بیاید ... حکماً شیره اش هم مطبوعه ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... » . نمی دانست " غسل " یعنی چه . کلمه ی تبرک را هم از مامانی و باب جون شنیده بود ، اما معنی اش را درست نمی دانست . فکر کرد . آرام گفت : « مه تاب » ، دلش دوباره لرزید . بعد فریاد کشید :

- پس این یعنی عاشقی !



از کتاب « من ِ او » ، رضا امیر خانی


دلم گرفته است

"دلم گرفته است"

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشگها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.

فروغ فرخزاد

در چشم هایت می شود بوسید دریا را

من سرد می دیدم شب دلگیر دنیا را

من لمس کردم در دلم اعماق سرما را


گرمای چشمان تو و آرامش نابت

در چشم هایم ذوب کرده برف غم ها را


یک حسّ گیجِ مهربان تنهاست در قلبم

اصلاً نمی دانم چطور این حسّ تنهارا _

وصفش کنم در چشم های مهربان تو

ای کاش می فهمیدی این احساس زیبا را


وقتی خدا می آفرید این عشق را در من

انگار در لبخند تو جا کرد دنیا را


وقتی که هستی :

آسمان ...

    دریا ...

        خدا ...

                 اینجاست

در چشم هایت می شود بوسید دریا را



دنیای بزرگ ، دنیای کوچک

خانه ی ما ، به علاوه ی خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان ، دو خانه بود ( و شاید هم " هست " ) که بین دو روستا و تقریباً وسط صحرا تک افتاده بود . دور تا دور خانه ی ما مزرعه بود . البته پشت خانه ی ما یک دبیرستان دخترانه بود - که هنوز هم همانجا است. دبیرستان را اینجا ساخته بودند تا برای دختران هر دو آبادی در دسترس باشد . پشت مدرسه هم یک جاده ی خاکی بود که کشاورز ها برای رفت و آمد خودشان و تراکتورهایشان درست کرده بودند .جاده - که دو طرفش پر بود از علف ها و گل های کوچک ، و نیز مزرعه های گندم و جو- مستقیم به سمت مغرب می رفت و کمی دورتر می رسید به یک رشته تپه که باقیمانده ی قنات های خشکیده بود .  پشت کاریزها هم کوه های آبی رنگ - که کیلومتر ها ان سو تر بود - دیده می شد . این جاده با مزرعه های اطرافش و تپه های خاکی و کوه های پشت آن ، یک منظره ی رویایی می ساخت که این روز ها نظیرش را فقط در عکس هایی می توانم ببینم که گاهی برایم ایمیل می شود . همان هایی که بچه های شهری - و به قول خودشان باکلاس - وقتی می خواهند کلاس بگذارند می روند توی یک روستا ، وسط یک گندمزار می ایستند ، فیگور می گیرند و یک نفر هم از آنها عکس می گیرد .

بچه تر که بودم - تقریباً هر روز - با بچه های همسایه مان می رفتیم توی آن جاده . آن روز ها خیال می کردیم کوه ها باید درست پشت تپه ها باشند . خیلی به نظرمان نزدیک می آمد . می رفتیم سر جاده می ایستادیم و با هم مسابقه می گذاشتیم . می گفتیم هرکس زود تر دستش را به کوه ها بزند و برگردد برنده است . بعد شروع می کردیم به دویدن . چند بار توی راه زمین می خوردیم و بلند می شدیم ، خودمان را می تکاندیم و دوباره ادامه می دادیم . خیلی که زور می زدیم تا وسط راه می رفتیم . بعد خسته می شدیم و نفس نفس زنان و به زور چند قدمی هم راه می رفتیم و بالاخره همه مان با چند قدم فاصله از هم روی زمین می افتادیم . بعد با هم حرف می زدیم و به این نتیجه می رسیدیم که امروز خوب غذا نخورده ایم ، برای همین قوی نیستیم و نمی توانیم تا تپه ها بدویم . آنوقت با هم قرار می گذاشتیم که فردا خوب غذا بخوریم تا قوی شویم و بتوانیم به تپه برسیم . بعد برمی گشتیم خانه و فردا ، دوباره روز از نو ، روزی از نو . هیچ وقت هم به تپه ها نمی رسیدیم ، اما هیچ وقت نتیجه نمی گرفتیم که تپه ها از ما دور است .

آن روز ها فاصله برایمان معنایی نداشت .

**************************************

گاهی اوقات که پدرم برای کاری - مثلاً درست کردن آنتن - روی پشت بام می رفت ،من را هم همراهش می برد . کارش که روی پشت بام تمام می شد یک نردبان می گذاشت کنار دیوار سرسرا و من را میبرد آن بالا . من از آنجا کل آبادی خودمان را - به علاوه ی آبادی کناری - می دیدم . اگر شب هنگام بود ، چراغ های شاهین شهر - و حتی شاید شهر اصفهان - هم از آنجا پیدا بود . من که می توانستم همه ی جاهایی را که می شناختم ببینم ، غرق لذت می شدم و خیال می کردم تمام دنیا همین است .

آن روز ها دنیایم کوچک بود

**************************************

بزرگ تر که شدم ، به مدرسه رفتم . چهار سال اول را در یک مدرسه بودیم ، اما سال پنجم جای مدرسه مان عوض شد و به یک مدرسه ی دیگر رفتیم  . برای من- و تمام همکلاسی هایم - کلاس های آن مدرسه خیلی بزرگ بود . آنقدر بزرگ که می شد در آن دنبال هم بدویم ، دعوا کنیم ، و حتی فوتبال بازی کنیم .

شاید همان روز های دبستان بود که کم کم متوجه شدم دنیا فقط همین جا هایی که من می بینم نیست ، بلکه هزاران شهر و آبادی و کشور بزرگ تر از شهر و آبادی من وجود دارد . آن وقت بود که از بزرگی دنیا انگشت به دهان می شدم .

آن روز ها دنیا برایم بزرگ بود .

**************************************

چند وقت پیش - اواخر تابستان - برای کاری به همان مدرسه ی ابتدایی رفتم . وقتی کلاس ها را دیدم ، تعجب کردم که چطور این همه دانش آموز در این جای تنگ درس می خوانند ! و جالب اینکه خودم در آن دخمه درس خوانده بودم ، بدون اینکه یک لحظه احساس کمبود فضا کنم .

همین چند ثانیه پیش داشتم با دوستی که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من فاصله دارد چت می کردم و حین چت ، یاد نظریه ی " دهکده ی کوچک جهانی " مک لوهان افتادم .

این روز ها چقدر دنیا برایم کوچک شده است !

**************************************

چند روز پیش در اخبار علمی خواندم که محققان ستاره ای پیدا کرده اند که سیزده هزار میلیارد سال نوری ! از کره ی زمین فاصله دارد . حتی از شنیدن این عدد مو بر تنم راست شد . فاصله ی خیلی زیادی است . حالا به تصور دوران کودکی ام - که دنیا را محدود در محل خودمان می دیدم - می خندم .

این روز ها چقدر دنیایم بزرگ شده است !

**************************************

امروز وقتی به کوه هایی که از دور پیدا است نگاه می کنم ، می دانم که شاید دویست - سیصد کیلومتر از من دور است و هرچقدر هم راه بروم و بدوم نمی توانم به آن برسم و دستم را به آن بزنم ! . حالا فاصله ی کوه از من خیلی زیاد شده است .

" این روز ها چقدر فاصله ها زیاد شده است ! "

یک بار هم تو از من عاشق بگو ...

چشمم میان گریه و تب مانده باز هم

یک نیمه دیگر از غم شب مانده باز هم


با اینکه مرد روز من از روزمرّگی

در شعر من ، غمت - چه عجب ! - مانده باز هم !!!


پشت چراغ قرمز افکار خسته ام

شاید برای غم دو وجب مانده باز هم


هی بوق بوق می زند و فحش می دهد

این عشق بی ادب که عقب مانده باز هم


اصلاً تو حرف های مرا درک می کنی ؟

یا شعر من بدون سبب مانده باز هم ؟


یک بار هم "تو " از من عاشق بگو به شعر

شعرت میان شهر ادب مانده باز هم


یک بار خنده کن که زمستان چشم من

در حسرت شکفتن لب مانده باز هم

دق مرگ

يكبار راحت كن تمام قصه ها را

لبريز كن از زهر جام قصه ها را

من رابكش ! من را رها كن ! راحتم كن

يا نه ! مرا دق مرگ ده ، بي طاقتم كن

هي تنگ تر كن ، تنگ تر كن سينه ام را

هم آشتي ده با نگاهم رنگ غم را

هي دور شو ، هي بيشتر از من رها شو

هر لحظه بيش از پيش از فكرم جدا شو

پرواز كن ! هر لحظه از من دور تر شو

از اشك هاي چشم من هم شور تر شو

تبعيد كن قلب مرا در استوايت

تا من نبينم عشق را در چشم هايت

انكار كن من را ! بگو عاشق نبودي

انكار كن آن روز از من دل ربودي

اصلاً بگو حالت هم از من خورد بر هم

از نام من هم عُق بزن پشت سر ِ هم

لعنت نثارم كن ! مرا نفرين بد كن !

درخواست هاي چشم من را نيز رد كن

فرداي من را بد تر از امروز من كن

چاقو نثار سينه ي پر سوز من كن

انجام ده هركاري از دستت ميايد

شايد فراموشت كنم از غصه ! شايد ...

شايد هم اصلاً زير بار عشق مردم

هر چند ، مردم بسكه نان و غصه خوردم

از بس تو را در ذهن خود ترسيم كردم

از بس كه غم را با خودم تقسيم كردم

از بس نوار فكر من گوريد در هم

از بسكه هر شب مردم از غم ! مردم از غم !

از بس كه هي آهنگ غمگين گوش دادم

هي چار حرفت را به شعرم جوش دادم

هي كاغذ افكار را كردم مچاله

تُف كردمش در سطل هاي پر زباله

هي پاره كردم شعر هاي دفترم را

با قرص ها آرام تر كردم سرم را

هي قرص خوردم ، گريه كردم ، شعر گفتم

از عشق ، از تكرار ، از غم شعر گفتم

اما نفهميدي مرا ديوانه كردي

در جاي جاي شهر شعرم خانه كردي

من شعر خواندم ، قصه خواندم ، وب نوشتم

از اين دل بيمار و بي صاحب نوشتم

من اصفهان را در پي ات هر روز گشتم

از زنده رود ِ خشك ِ بي معنا گذشتم

هر شب به يادت تا سحر بيدار ماندم

اما نماز صبح را هرگز نخواندم

من بي تو چاي و قهوه ام را تلخ خوردم

من بغض و اشك و شعر و غم را تلخ خوردم

اي كاش يك شب كافه چي باشي برايم

در شير موز تازه معنا شي برايم !

اي كاش عشقم را بفهمي و بخواني

يا نه ! همان بهتر كه عشقم را نداني

بهتر كه از غم هاي من اينقدر دوري

بهتر كه سرگرم "طلوع" و "سيب" و "نور"ي

بهتر كه غرقي در هوايي شاعرانه

اصلاً نداري گريه و اشك شبانه

بهتر كه عارف مسلكي ! بهتر كه شادي!

بهتر كه هرگز دل به عشق من ندادي

بهتر كه دنياي تو زرق و برق دارد

با سرزمين من سراپا فرق دارد

در شهر من غم مي چكد از سقف و ديوار

دنياي من يعني غمي تا صبح بيدار

يعني شبي بي ماه ، ساكت ، بي ستاره

يعني غزل هايي بدون استعاره

يعني درختي مرده ، يعني خشك ، بي آب

يعني تعفُّن ، بوي مرده ، بوي جوراب

يعني به قول " چاوشي " : « ديوار ِ بي در »

يعني مرا در اين جهان بگذار و بگذر

بگذار من را تا بپوسم ، تا بميرم

بگذار دست چشم هايت را نگيرم

بگذار من تنها بمانم تا قيامت

بگذار خوش باشد دلم تنها به نامت


همين جملات پاره پاره

سكوت ...

بهت ...

غم ...

صبر .

اين تمام روزي من است

از اين روزگار تلخ

مرگ تو

يك شهر غم بود

و يك خاندان اشك


مرگ تو يعني افطار گريه

يعني چشمه ي خشكيده

و شايد هم

مرگ تو

يعني

همين جملات پاره پاره .


به ياد مسعود عزيز كه با رفتنش من - و شاید همه ی کسانی که او را می شناختند - را خشكاند .روزگاري در همين وبلاگ براي من نظر مي گذاشت و اينجا هم ياد گاري داشت.


چشم تو بوی عالم بالا گرفته است

حسرت تمام زندگی ام را گرفته است

بغضی وسیع در نفسم جا گرفته است


غم می چکد ز چشم من و رود می شود

گویا دلم بهانه ی دریا  گرفته است


گم می کنم تو را وسط ذهن مبهمم

گرد تو را هزار معما گرفته است


شاید گمان کنی که من از عشق خسته ام

اینگونه نیستم ، دلم امّا گرفته است


مانند کودکی که به شب چشم دوخته

واز آسمان سراغ خدا را گرفته است_


من هم به آسمان نگاه تو خیره ام

چشم تو بوی عالم بالا گرفته است


ای قطره ای که بر ورق شعر می چکی

با او بگو چرا دل  صدرا  گرفته است

مهر ِ مهر گیر

" ... دور تر ، سمت مغرب ، یک دسته جوان داشتند از زمین فوتبال بر می گشتند .پشت زمین فوتبال یک مزرعه پر از گل آفتاب گردان بود که زیر نور خورشید در حال غروب می درخشید . چقدر این صحنه را دوست داشتم ! خورشید نارنجی رنگ ، در حال پنهان شدن پشت کوه بود ، و چند شاخه ی گل آفتاب گردان هم گوشه ای از خورشید را پوشانده بود . غرق تماشای این منظره شده بودم . به خورشید خیره شده بودم و در همین حال نسیم ملایمی شاخه های گردو را کنار من تکان می داد .حس خوبی بود ... "


- اون خونه ی ماست ؟

- آره عزیزم ، خونه ی شماست .

- پس بریم خونه ی ما ...

- کجا بریم ؟

- خونه ی ما دیگه . همونجا .

- اونجا که خونه ی شما نیس !

- خودت الان گفتی ...

- آره ، خونه ی شما هست ، اما نه الان ، بعداً که ساخته شد می رین توش .

- یعنی ساخته نشده ؟

- نه دیگه . هنوز ساخته نشده .

به ستون های بتونی بلند شده به آسمان و ساختمان های نیمه کاره ی پشت زمین فوتبال اشاره کرد و گفت :

- پس اینا چیه ؟

- اینا قراره خونه ی شما بشه . هنوز کامل نشده . بعداً که کامل بشه می رین چیزاتونو میارین اینجا برای همیشه توی این خونه ها می شینین .

- برای همیشه ؟

- آره دیگه . برای همیشه .

- اونوقت همش مال ما می شه ؟

- نه .فقط یکی از این خونه ها مال شماس . یکیش .

- یعنی یکی از این گنده ها ؟

- نه ! فقط یه واحدش .

- یعنی ما باید توی واحد زندگی کنیم ؟

- آره .

- آخ جون . اگه خونه مون توی واحد باشه می تونیم باهاش همه جا بریم . تازه مسافر هم سوار می کنیم کلی پول در میاریم . دلت بسوزه . شما که خونه تون تو واحد نیس ...

این را که گفت زبانش را هم در آ ورد . داشتم از خنده می ترکیدم . واحد آپارتمان را با اتوبوس شرکت واحد - که ما به آن " واحد " می گوییم - اشتباه گرفته بود .به زحمت برایش توضیح دادم که منظور من از واحد چیز دیگری است و او اشتباه می کند . اولش کمی خورد توی ذوقش اما بعد از چند لحظه دوباره برایم زبان درآورد و گفت :

- دلت بسوزه ! خودمون می ریم توی آتارتان . شما که آتارتان ندارین . تازه بابا بزرگم هم آتارتان دارن . تو که آقاجونت آتارتان نداشت .

- اولاً آتارتان نه و آپارتمان . بعدشم ، خودمون عوضش یه حیاط گنده داریم . کلی می تونم توش بازی کنم . درخت گردو هم داریم ، بهش تاب می بندم ، تاب بازی هم می کنم . تو که اینا رو نداری .

- نخیرم . خودمون می ریم تو پارک بغل خونه مامان جون . حیاطم نمی خوایم . عوضش خونمون می ره اون بالای بالا . می تونم هممممه ی دنیا رو از اونجا ببینم .

- از کجا معلوم خونه تون بالا باشه ؟ شاید همون پایینی باشه !

- نخیرم . خونه ی ما اون بالای بالاست . اون بالا . اونه هاش . اصلاً بیا نشونت بدم . بیا ...

دستم را کشید و به زور من را کشید سمت ساختمان ها . من هم دنبالش رفتم . . چند قدم که برداشتیم ، چشمم به یک بوته ی اسفند افتاد . کنارش ایستادم و آن را از ریشه کندم . چند سالی می شد که نیامده بودم اسفند چینی .

بچه که بودم خیلی از این کار ها می کردم . خانه ی ما چسبیده است به صحرا . همیشه تابستان که می شد یک گونی پلاستیکی بر می داشتم و می آمدم توی صحرا تا اسفند بچینم . ظهر هم با یک گونی پر اسفند بر می گشتم خانه .

آن روز که آن بوته ی اسفند را دیدم یاد آن روزها افتادم . توی این فکر ها بودم که متین دستم را کشید :

- بیا بریم دیگه ...

- باشه . برو تا بریم .

- این که چیدی چی بود ؟

- اسفند بود .

- چرا دروغ می گی ؟ اسفند که این شکلی نیست ؟

- دروغ نمی گم ! اسفند همین جوریه دیگه ...

- نخیرم . خودم اسفند دیدم . مثل کنجده . دونه دونه س . سیاهم هست . اینجوری که نیست ؟

- نه عزیزم . اینا رو می ذارن توی آفتاب ، می خشکه ، بعدم خردش می کنن ، می شه اونجوری که دیدی . بعدم می ریزنش رو آتیش ، کلی دود می کنه .

- آره . کللی دود می کنه . اون روز که رفتیم تو خونه مون مامان جون اسفند دود کرد ، کلی دود کرد . وقتی رفتیم توی آتارتانمون خودم کلی اسفند درست می کنم تا کلی دود کنه . اونجام که بالاس ، از همه جا دودشو می بینن ، دودش کل دنیا رو می گیره  . همه شو .

- کی گفته خونه تون اون بالاس ؟ چه گیری دادی به اون بالا ؟ حالا اگه خونه تون پایین باشه چطور می شه ؟

- خونه ی ما باید بالای بالا باشه . می خوام ازش همه ی دنیا رو ببینم . مثل خونه بابا بزرگم . خونه ی ما باید بالا باشه . اون بالا . ببین ...

با دست بالای ساختمان را نشان داد . تا چهار طبقه اش را ساخته اند . نهایتاً یکی - دو طبقه ی دیگر اضافه کنند .این ها را دولت برای رفع مشک مسکن می سازد . اسمش را هم گذاشته اند مسکن " مهر " .

حالا دیگر رسیده ایم به زمین فوتبال . فقط اندازه ی طول یک زمین فوتبال با ساختمان ها راه مانده . آنها را درست جای مزرعه ی آفتابگردان کاشته اند . نزدیک غروب است و خورشید که آرام آرام پشت ستون های سیمانی مخفی می شود ، یک منظره ی زشت و بدقواره ساخته است . این ساختمان ها جلوی کوه ها را هم گرفته است . این غروب نه شکوه فرو رفتن خورشید پشت کوه ها را دارد و نه زیبایی پنهان شدنش پشت مزرعه ی آفتابگردان را.

مسکن " مهر " ، شکوه و زیبایی " مهر " را از من گرفته است .







تو را خواب دیده ام

این   روز ها  نگاه تو  را  خواب دیده ام

در  ا ین   نگاه    روشنی    ناب  دیده ام


من خواب دیده ام که توفهمیده ای که من

دل  را  ز عشق  روی تو بی تاب  دیده ام


پشت    سلام   های    نگاه     نجیب   تو

معشوقه ای    مبـــادی    آداب    دیده ام


من  بوسه  میزنم   به   ضریح   لبان  تو

این را به  از  عبادت  و  محراب  دیده ام


وقتی  که  نیستی  دل  شبگرد  خویش  را

غمگین   کنار   کوچه ی  مهتاب  دیده ام


لبخند  را  هم  از  لب  خود  پاک  می کنم

لبخند   را   فقط   وسـط   قــــاب   دیده ام


شکر خدا اگر چه من از  غم  شکسته ام

روی  تو  را  شکفته   و   شاداب  دیده ام


حالا که  دست  من  به  نگاهت  نمی رسد

تنها  دلم  خوش  است تو را خواب دیده ام

گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند ؟

گفتم   کیم   دهان   و  لبت  کامران  کنند ؟

گفتا  به چشم  هر  چه  تو گویی چنان کنند


گفتم    خراج   مصر   طلب   می کند   لبت

گفتا   در   این  معامله  کمتر   زیان   کنند


گفتم به نقطه ی  دهنت  خود   که   برد  راه

گفت  این حکایتی است که با نکته دان کنند


گفتم   صنم   پرست  مشو   با  صمد  نشین

گفتا به کوی عشق هم این  و هم  آن  کنند


گفتم  هوای  میکده   غم   می برد   ز   دل

گفتا خوش آن کسان  که دلی   شادمان کنند


گفتم شراب  و خرقه  نه آیین   مذهب است

گفت این  عمل  به  مذهب  پیر   مغان  کنند


گفتم  ز  لعل نوش لبان پیر  را   چه  سود ؟

گفتا  به   بوسه ی  شکرینش    جوان  کنند


گفتم که خواجه کی به سر حجله   می رود ؟

گفت آن زمان که مشتری و مه   قران کنند


گفتم   دعای  دولت  او   ورد    حافظ  است

گفت  این  دعا  ملایک  هفت   آسمان  کنند

                                خواجه حافظ شیرازی