«حجی یه چای می دِی ؟»«نه ! هنوز دم نکشیده س»«آره عزیزم ، چن تا چایی می خوای ؟»«تو رو قرآن یه چای بده ...» «بفرما عزیزم. این چایی ... اینم قند... » من دلم می خواهد گریه کنم . «لیوانشو بده بشورم» «اگه کسی بدبخته ، معتاده ، فقیره ... دیگه آدم نیس؟» من به هم ریخته ام . برای یک چایی... «بِچِد دارِد گیریه می کوند...» شهر شلوغ است . همه به هم مشکوکند. «با تنهایی حال می کنیا! بیا تو جمع» جابز هم آدم بی خودی بوده است. «چرا چشمات قرمزه؟ گریه کردی؟!!!» گریه نکردم. مقاومت کردم. دو ماه است. شاید هم بیشتر... «نه ! گمونم زیری کولر خوابیده س، باد خورده س تو چشاش» «شایدم مالی گرت و خاکاس که باد اورد...»اشک ها پشت چشمم جمع شده اند . یک قطره هم نمی آید . حتی شب قدر... دو ماه است... «تهران ، مرکز مهم ترین رویداد سیاسی جهان» من خسته ام. دراز کشیدم.نسیم به صورتم می خورد. آرام می روم روی تاب بین درخت گردو و بید. من با سرعت روی تاب عقب و جلو می روم.«الهی بیمیرم!چرا اینقد تند می ری که بیفتی سرِد بشکنِد؟» نمی دانم کودکی ام چه چیز خوبی داشت که من را هنوز در خودش نگاه داشته است؟جز نکبت و تحقیر و بدبختی و... «بیا این پولو بگیر یه شلوار نو واسه خودد بخر . زاغ شده س و حالید نیس»زانویم درد می کند«چراغا جلو رو خاموش کن» «بابا این ایست و بازرسیا واسه چیه ؟» خسته ام. زیادی ام. بار اضافی ام. «چی چی می خَی از این آهنگا؟دیوونه د کردِسا» «تازه آقا یعنی میخواد واسه م روان شناسم بِشِد ! خودش از همه روانی تَرِس» خوابم نمی برد . چشم هایم را باز می کنم .یک سایه از دور نزدیک می شود «تو رو به قرآن یه چای بده» بقیه هم دیوانگی ام را فهمیده اند.«کارت ماشین!» تو را دیدم . خواب نبود . به خدا خواب نبود . توهم هم نبود.«دایی ش! بیبین چیطور واسه د می خندِد و تو محل نی میدِی» خودت بودی . یک نفر هم دستت را گرفته بود... «حالا این که می خونی درباره چی چی هس؟» «استیو جابز ! رئیس اَپل» می خواهم سرم را به جدول بکوبم . به قرآن خودت هستی . یک نفر هم دستت را گرفته است . یک ریشوی بدترکیب.دارید آرام آرام نزدیک می شوید.«می گم یه قطره دارم واسه چشمات. می خوای؟»نگاهم را می دزدم . دوباره نگاهت می کنم . «خُب اینو نمی شُد بعداً بخونی! خیر سرمون اومدیم پارک» این مردک ریشوی بدترکیب چقدر شبیه من است ؟ چرا پایش می لنگد ؟ «وی افزود : ایران در سال های گذشته همکاری سازنده ای با آژانس داشته است» آرزو می کنم رودخانه آب داشت ، تا من خودم را در آن رها کنم. «کوجا بودین؟» «پیرمرده داشت زیر پل خواجو می خوند ، پلیس اومد بردش» بلند شدم. آمدم سمت ما دو نفر . چقدر زشتم با این چشم های قرمز و مو و ریش های بلند ! «کوجا می ری؟» «چرا پاد می شلد؟»«دو-سه روزس پاش می شلِد . حالا می بینی ؟» آمدم رو به رویت . به خدا خودت بودی . با خودم . توی چشم های خودم نگاه کردم . گفتم«دیوونه شدی بدبخت! ولش کن. بی خیال!» گفتم «چشم» . دستم را سمتمان دراز کردم . نه! واقعی بودیم . خودت بودی...خودم بودم... «حرف که گوش نی می دِد . بش می گم بزن این ریشا عُمَریو . نی می زند . چارروز دیگه م می خواد بِرد دانشگا»دست خودم را گرفتم . آمدم سمت بقیه«معرفی می کنم : خودم،ایشونم...»دستم را از دست خودم کشیدم ، و با تو از خودم دور شدم. نگاهتان کردم. چرا رفتید؟ «رفتی و بِیَی سَرِد به جای خوردِس ؟چِل شده ی ؟ این اطوارا یعنی چه؟» دور تر که رفتید ، تو هم دستت را از دستم کشیدی و رفتی. من گریه ام گرفت. دویدم سمت تو . از کنار خودم رد شدم . صدایت زدم . برگشتی . «می شناسیش که . یعنی تیاتر در میارد بخندیم.» توی چشمت نگاه کردم . گفته بودی هر وقت تمام شد، خبرت کنم.گفتم «ببین! اومدم بگم تموم شد.تو دیگه راحت باش. به خدا من نمی خوام اذیت بشی» . گفتی «من که گفتم. هم دیگه رو که نبینیم، پیامم که ندیم از سرت می پره . خوشحالم که کنار اومدی» . بیچاره برای یک چایی قسم می داد . معتاد بود . «مگه یکی بدبخته ، دیگه آدم نیست ؟» . رفتی . گریه ام گرفت . برگشتم . خودم دیگر نبود . برگشتم . تو هم نبودی . رفتم وسط رودخانه ی خشکیده . گریه ام گرفته بود . گریه کردم . اگر این رودخانه آب داشت، حالا دیگر کارم تمام شده بود .