دروغ تلخ و دروغ شیرین
(1)
امسال عید،یک سررسید برداشتم و تبدیلش کردم به دفترچه خاطرات. البته خاطرات که نه! یک جور سطل آشغال برای یک سری فکر بی ارزش. گاه گاهی هم توی این دفتر چیزهایی می نویسم، و همین نوشتن به تخلیه ی روانی ام کمک می کند. بعضی از چیزهایی هم که توی این دفتر می نویسم، از نوع چرندیاتی است که توی وبلاگ بالا می آورم. شاید هم علت این که چند وقتی است کم تر پست می گذارم همین باشد؛ به علاوه ی اینکه قبلاً بیشتر دوست داشتم دیده شوم،و این وبلاگ هم جایی برای دیده شدن بود، ولی حالا بیشتر دوست دارم دیده نشوم.
(2)
احساس بدی دارم که نمی فهمم چیست و چرا این طورم. دو ماه است هیچ غلطی نکرده ام. هیچ کاری نمی توانم بکنم. حتی یک صفحه هم از پایان نامه ام ننوشته ام. کاری هم که نمی کنم که پول در بیاورم. هنوز نمی دانم می خواهم برای کنکور بخوانم یا نه، هر روز هزار جور تصمیم متناقض می گیرم، هر هفته برنامه ریزی می کنم که کمی به کارهایم برسم،اما یک قدم هم پیش نمی روم.و البته شاید نمی خواهم پیش بروم. تنها انگیزه ای که برای پایان نامه دارم این است که چهار سال درس خوانده ام و اگر این پایان نامه ی لعنتی را به موقع تحویل ندهم همه ی آن چهار سال روی هوا است. اما این هم چیز مهمی نیست. من که بود و نبودم روی هوا است،به درک،بگذار این یک ورق مدرک کارشناسی هم روی هوا بماند.حالا انگار خیلی هم به دردم می خورد! تازه این قوی ترین انگیزه ام بود، وشاید تنها انگیزه ام. برای بقیه ی کارهای زندگی که همین انگیزه ی متناقض نصفه و نیمه را هم ندارم. نه برای کار، نه سربازی، نه کارشناسی ارشد، نه هیچ چیز دیگر. اصلاً نمی فهمم که دیگران روی چه حسابی این قدر برای این چیز ها تلاش می کنند. آخرش دنبال چه چیزی هستند؟ من که نمی فهمم. از آن آدم هایی هم نیستم که بگویم حالا که همه چیز پوچ است،بگذار از لحظه لذت ببریم! من نمی توانم. این مدل زندگی و دم غنیمت شمردن هم بعد از یک مدت پوچ بودن و دروغ بودن خودش را به رخ آدم می کشد. تازه،مگر می شود که من لذت ببرم، آن وقت بار من روی دوش دیگران باشد؟ اگر هم بخواهم سربار نباشم،باید کار کنم، که گفتم پوچ است، یک کار پوچ بکنم که بعد بیایم با پول خودم از لحظه های زندگی لذت ببرم و بعد دوباره ببینم این لذت هم پوچ ست. که چی؟ یعنی چه؟اصلاً برای چه؟
زندگی و مرگ اصلاً برای من معنی ندارد. به دنیا بیایی، به هر شکلی زندگی کنی، یا لذت ببری،یا زجر بکشی، و بعد بمیری. آن سوی مرگ،یا نابودی است، یا افسانه ی جاودانگی. نابودی یعنی تمام. یعنی آدم یک عمر زندگی کند برای اینکه تبدیل شود به خاک و خاکستر. جاودانگی هم که دروغ بی سر و تهی است. جاودانگی یا به شکل تناسخ است، که بی معنی است. یا به شکل آخرت و بهشت و جهنم است، که از تناسخ هم بی معنی تر و بی سر و ته تر است. دروغی شیرین است که هم زندگی را برای مردم قابل تحمل می کند، و هم ابزاری برای مجبور کردن آن ها به کارهایی است که اسم اش را «کار خوب» گذاشته اند.نمی دانم، شاید خود زندگی هم دروغ باشد،یک دروغ تلخ،که با یک دروغ شیرین،قابل تحمل می شود!
(3)
مغزم دارد می پکد. مدت ها است چیزهایی شبیه شعر توی سرم تاب می خورد، اما هرچه می کنم روی کاغذ نمی آید. دیوانه کننده است...
(4)
خودم که شعری ندارم. اما این شعر از «اریش فرید» بسیار زیبا است:
دیروز شروع کردم
که بیاموزم سخن گفتن را
امروز می آموزم سکوت کردن را
فردا دست می شویَم
از آموختن
«اریش فرید»
زاهد بودم ترانه گویم کردی