چه تهیدستی، مَرد!
امروز جمعه است.تازه یک هفته است که کاشان مانده ام. تصمیم گرفته ام حداقل تا سه-چهار هفته دیگر هم بمانم و درس بخوانم. خسته ام. اصلاً حس درس خواندن ندارم. بعضی از منابع را هم ندارم - یا نیاورده ام - و اگر هم بخواهم، نمی توانم، چون نیست. باید هرجور شده منابع ضروری را جور کنم تا بتوانم درس ها را با هم پیش ببرم و برنامه ام به هم نخورد. در این فکر ها هستم که موبایلم زنگ می خورد. از سالن مطالعه می آیم بیرون و جواب می دهم. مادرم است. بعد از احوال پرسی، می پرسد کی می روم خانه ، و من هم می گویم حد اقل سه هفته ی دیگر.بعد هم حرف های دیگری زدیم و خدا حافظی کردیم.
برگشتم به سالن مطالعه. سر جایم نشستم و کتاب را باز کردم. باز هم فکرم رفت سمت منابع ناقص و به هم خوردن برنامه. یک لحظه به ذهنم خورد که دو روزی را که وقت دارم، برگردم اصفهان، کتاب هایی را که نیاورده ام، بیاورم، و کتاب هایی را هم که نخریده ام، بخرم. بعد با خودم گفتم بهتر است بمانم، هرکتابی هم ندارم از بقیه بگیرم، بخوانم، تا سه هفته دیگر که برگردم اصفهان. دوباره دیدم نه! نمی شود که از بقیه کتاب بگیرم، خودشان هم می خواهند، باز فکر کردم که خب، هر وقت کتابشان را خواستند به شان پس می دهم . باز با خودم گفتم ...
کتاب را بستم و از سالن مطالعه آمدم بیرون، تا هم کمی استراحت کنم، و هم با فکر باز تر تصمیم بگیرم باید چکار کنم. رفتم داخل اتاق، کمی آب خوردم و نشستم که فکر کنم. خودم هم نفهمیدم چطور لباس هایم را عوض کردم،ساکم را برداشتم و راه افتادم سمت شهر. هنوز تصمیم نگرفته بودم بمانم، یابروم، که دیدم کمک راننده دارد صدایم می زند:
- آقا پسر! پاشو! رسیدیم.
- رسیدیم؟ کجا؟
- آمریکا!... اصفهان دیگه!
از اتوبوس پیاده شدم و کیفم را برداشتم و راه افتادم که بروم خانه.
کاش همه ی سفر ها همین طور بود. کاش می شد یک روز ساکَت را برداری و راه بیفتی بروی سمت ناکجا آباد. جایی که هیچ آدم، و حتی حیوانی نباشد.بروی وسط دریا... وسط کویر... وسط قطب جنوب... . جایی که تا چشم کار می کند، نه جنبنده ای باشد، نه آب و غذایی، نه پناه گاهی. بعد راست دماغت را بگیری و بروی به سمت مقصدی نا معلوم، تر جیحاً جایی که از آب و آبادی و انسان دورتر باشد. همین طور بروی و بروی، تا یک جایی ببینی دنیا تمام شده است. آن وقت از لب پرتگاه دنیا بپری پایین، و دنیا و آدم هایش را بگذاری به حال خود، تا در حماقت خودشان دست و پا بزنند.
اما حیف که این سفر هیچ وقت به مقصد نمی رسد. همیشه ساکَت را بر می داری، راه می افتی، می روی درست در دور ترین نقطه از دنیا می ایستی، چند قدم جلو می روی، و می رسی به ته خط، آخر دنیا. اما تا می خواهی خودت را از دنیا پرت کنی پایین، می ترسی اراجیفی که آخوندها یک عمر در گوشت خوانده اند راست باشد. واقعاً خدایی وجود داشته باشد، واقعاً آخرتی وجود داشته باشد، و واقعاً آن پایین، یک مشت فرشته ی عذاب و رحمت، بی کار نشسته باشند تا تو بیفتی پایین؛ آن وقت شروع کنند سین جیم کردن و فضولی کردن در بدبختی های آن بالا. و تو مجبور شوی ،برای اینکه جایت در بهشت یا جهنم کمی بهتر باشد، با خدا و فرشته ها چَک و چانه بزنی. بعد هم یا بروی به جهنم و ادامه ی عذاب های دنیا را ببینی، یا بروی بهشت و شهوت پرستی ها و لذت طلبی های این دنیا را ادامه دهی.
به این ها که فکر کنی، گیج می شوی. نمی دانی همین جا ته دنیا بمانی، یا بپری پایین پیش خدا و فرشته ها و بهشت و جهنم اش، یا برگردی پیش دنیا و آدم هایش و تو هم بشوی یکی از همین ها که صبح تا شب سگ دو می زنند،تا یک لقمه نان بخورند، برای اینکه جان داشته باشند فردا دوباره بپردازند به همان سگ دو های دیروز، همان کارهای تکراری دیروز، همان لبخند های مصنوعی دیروز، همان شهوت پرستی های دیروز، همان حسرت های دیروز، همان لاس خشکه های دیروز، همان فکرهای دیروز...
2 - و به تو حق دادم ...
من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم.
- سنگِ طفلی، امّا،
خواب نوشینِ کبوتر ها را در لانه می آشفت.
قصّه ی بی سر و سامانی من،
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی، مرد! »
ابر باور می کرد .
***
من در آیینه رخ خود را دیدم
و به تو حق دادم.
آه! می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.
« حمید مصدق »
3 - دو خطابه و یک حدیث نفس :
خطابه ی اول - به یک بغض:
ای بغض زندانی! تو را آزاد خواهم ساخت؛
با هق هقی غم های خود را شاد خواهم ساخت.
ای بغض شیرین! تیشه ای از اشک اگر باشد
من بیستون را بهتر از فرهاد خواهم ساخت.
خاموش مردی، تا نریزد آبروی من
یک روز نعشت را پر از فریاد خواهم ساخت.
روی زمین جایی برای خانه ی غم نیست،
قصری برایت روی بال باد خواهم ساخت.
***
خطابه ی دوم - به یک معشوقه :
یک بغض تیره مثل مو های سیاه تو
بیرون زده از روسریّ راه راه تو.
یک بغض که یک عمر در چشمان من بود و
یک روز بیرون خواهد افتاد از نگاه تو.
یک بغض که دلواپس و تنها و غمگین است
مانند اوضاع نه چندان رو به راه تو .
یک بغض که کنج گلویم گیر افتاده
مثل دل من، توی عشق اشتباه تو ...
***
و یک حدیث نفس :
اشکی نداری تا ببارد بغض وامانده
انگار اشکت توی چشم یار جامانده...
زاهد بودم ترانه گویم کردی