تنها آفتاب است که بر همه‌گان یکسان می تابد

بارش برف برای ما همراه با شادی است . پدر بزرگم همیشه موقع بارش باران و برف سجده ی شکر به جا می آورد و خدا را بابت نعمت بی پایانش شکر می کرد . نعمتی بی پایان که نه تنها مفید است ، بلکه زیبا هم هست.

اما همین نعمت زیبا ، برای عده ای دردسر ساز است . سایت بی بی سی فارسی گزارشی تصویری از بارش برف در مناطق زاغه نشین افغانستان ارائه داده است . دیدن این تصاویر من را به یاد جمله ای انداخت که چند سال پیش کامران نجف زاده ، در برنامه ی 20:30 بیان کرد . جمله ای با این مضمون :

" به خدا گلایه نکن که باران نمی فرستد . شاید خدا به فکر پسر بچه ای است که کفش های کهنه اش پاره شده اند . "

با مقایسه ی این عکس ها با عکس های بارش برف در اروپا، تنها چیزی که به ذهن آدم می رسد ، همان جمله ای است که در عنوان این مطلب آمده است .

صدها نفر زمستان سرد کابل را زیر خیمه ها و خانه های گلی که خودشان ساخته اند سپری می کنند.

                                   

به ویژه برف‌باری های اخیر در کابل، زندگی را برای این زاغه نشینان دشوار کرده است.


برف برای کودکان معمولا شادی می آورد، اما داستان این کودکان متفاوت است .

این کودکان باید برف را از روی چادرها و خانه های گلی شان پاک کنند، تا سقف شان ریزش نکند.

                                     

این خانواده ها که عمدتا از بی‌جا شدگان داخلی هستند، با امکانات بسیار اندکی زندگی می کنند.


این خانواده ها گاه گاهی از سوی سازمان های خیریه کمک دریافت می کنند، اما نه به اندازه ای که نیازمندی های شان کاملا رفع شود.

                                        


و تنها آفتاب است که بر همه‌گان یکسان می تابد.


منبع :http://bbc.co.uk/persian




لذت تنهایی

در ایستگاه یأس 

چیزی نیست

نه صدا ، 

نه سکوت .

ساعت ،

تکرار غم را تیک تاک می کند .

قطار لحظه ها می گذرد

و بار پوچش را

در مقصدی گنگ تلنبار می کند .

و لحظه های رفته

از پشت شیشه ی قطار

برایم دست تکان می دهند .

من عمرم را بدرقه می کنم

   

****************


زخم پشتم عفونت کرده است

دمل زخم ، طعم دندان رفیق می دهد

و بوی نامردی .

از دندان خودخواهی دوستانم خون می چکد .


****************


شهر ، غریبه است ،

و من ، غریبه تر .

هردو گریزانیم ؛

او از من می گریزد ،

درست همان طور که یک کودک

از فقیری دیوانه فرار می کند ،

و من از او گریزانم ،

درست همان طور که گوسفند

از چنگ گرگ در می رود ،

و درست همان طور که من 

از شلوغی غرور گریزانم .

   

****************


لذت ها پوسیده اند

- و زنگ زده .

هیچ یک راضیم نخواهد کرد .

باید لذتی دیگر یافت

لذتی از نوع عالی تر ،

لذت یک کوچ

از شهرِ بیرون ، به جنگل درون،

لذت خلوت ،

لذت تنهایی ،

من در خویش کلبه ای ساخته ام

که جان می دهد برای بیغوله .

 چقدر دلم  لک زده است

برای یک لحظه تنهایی !


جمعه ، هفتم بهمن ماه 1390

11 شب             

اصفهان