**1**

دلم می‌خواهد یک نفر بیاید بنشیند، و من فقط برایش حرف بزنم. من بگویم، و او بشنود. اما حیف که نمی‌شود. به بعضی‌ها اعتماد ندارم، و با بعضی‌های دیگر تعارف و رودربایستی دارم. بعضی‌ها هم که اصلاً آدم را درک نمی‌کنند. یا دو ساعت منبر می‌روند و از فلسفه‌ی زندگی می‌گویند، یا حتی آدم را مسخره می‌کنند. طوری که آدم پشیمان می‌شود که چرا سفره‌ی دلم را برای هر کس و ناکسی باز کردم. اگر کسی یا کسانی هم باشند که هم به‌شان اعتماد دارم، و هم با آن‌ها رودربایستی ندارم،حوصله‌ی من را ندارند، مثلاً چند وقت پیش به یک نفر پیامک زدم که با او صحبت کنم. اما به محض این‌که پیامک را فرستادم، تازه فهمیدم چه حماقتی کرده‌ام. بعدهم با هزار جور دروغ ضایع، زور زدم خودم را از هچلی که خودم را در آن انداخته بودم نجات دهم.بعد از این نجات فضاحت بار هم شماره‌ی طرف را کلاً از گوشی و ذهن و همه جا پاک کردم. یکی نیست بگوید وقتی کسی حوصله‌ات را ندارد،چرا می‌روی سراغ‌اش.

  حالا همه چیز هم که جور باشد، من نمی‌توانم غم‌هایم را با بقیه شریک شوم؛ می‌گویم این مصیبت‌ها مال من است، به بقیه چه ربطی دارد که بخواهم برای‌شان چس‌ناله کنم. مثلاً همین چند دقیقه پیش با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم. آمدم سر درد دل را باز کنم، اما دیدم به آن بدبخت چه که من چه مرگم است؟ برای همین سر بحث را کج کردم به سمت شغل‌های مختلفی که پدرم داشته است. البته بازهم او را از نالیدن‌هایم بی‌نصیب نگذاشتم. اما نخواستم بیش از این از خود-درگیری‌هایم بگویم.

  اصلاً دوست نداشتم این حرف‌ها را این‌جا بنویسم. نمی‌شود هر حرفی را اینجا گفت... ولی راستش خیلی وقت است که احساس می‌کنم نیاز دارم با یک نفر که من را درک کند، حرف بزنم. چنین کسی که نیست، توی دفتر خاطراتم هم دیگر جرأت نمی‌کنم همه چیز را بنویسم. آن‌جا هم مجبورم خودم را سانسور کنم. چون یک بار توی یک مهمانی خانوادگی یکی از بچه‌های فامیل را حین خواندن دفتر خاطرات، آن‌هم خاطراتی که حتی برای خودم هم بازگو نمی‌کنم، دست‌گیر کردم. از آن روز به بعد یک جوری به من نگاه می‌کند انگار جرمی نابخشودنی مرتکب شده‌ام. خلاصه از آن روز جرأت نمی ‌کنم برای خودم هم چیزی بنویسم. اما خب مگر چقدر می‌شود دوام آورد؟ من اعتراف می‌کنم که موجود حقیر و ضعیفی هستم که نمی‌توانم مسائل کوچک زندگی‌ام را حل کنم، و حالا نیاز دارم به این‌که لااقل یک جوری خودم را سبک کنم. و البته می‌دانم با زدن این حرف‌ها خودم را سبک هم می‌کنم. اما چه چاره؟ اگر این وبلاگ هم نباشد که من منفجر خواهم شد.

 مهم نیست که کسی این‌ها را بخواند، یا نه؟ و اگر کسی من را می‌خواند، درک‌ام می‌کند یا نه. برای من این مهم است که حرف‌هایم را بگویم. مثلاً بگویم...

بی‌خیال! انگار نمی‌شود بگویم. شاید همان نگفتن بهتر باشد.

*****************

**2**

واپسين مَردِ زندگي‌ات نيستم!

واپسين شعرم

نوشته شده بر آبِ زَر

آويخته ميانِ سينه‌هايت!

واپسين پيام‌بري هستم

كه آدميان را

به بهشتِ نابِ پس مژگان‌ات

دعوت مي‌كند!

                                               از كتاب «باران يعني تو بر مي‌گردي»، اثر « نزار قباني»

************

**3**

شاید بعداً در این جا عکسی از خواهر زاده‌ام بگذارم.