دق مرگ
لبريز كن از زهر جام قصه ها را
من رابكش ! من را رها كن ! راحتم كن
يا نه ! مرا دق مرگ ده ، بي طاقتم كن
هي تنگ تر كن ، تنگ تر كن سينه ام را
هم آشتي ده با نگاهم رنگ غم را
هي دور شو ، هي بيشتر از من رها شو
هر لحظه بيش از پيش از فكرم جدا شو
پرواز كن ! هر لحظه از من دور تر شو
از اشك هاي چشم من هم شور تر شو
تبعيد كن قلب مرا در استوايت
تا من نبينم عشق را در چشم هايت
انكار كن من را ! بگو عاشق نبودي
انكار كن آن روز از من دل ربودي
اصلاً بگو حالت هم از من خورد بر هم
از نام من هم عُق بزن پشت سر ِ هم
لعنت نثارم كن ! مرا نفرين بد كن !
درخواست هاي چشم من را نيز رد كن
فرداي من را بد تر از امروز من كن
چاقو نثار سينه ي پر سوز من كن
انجام ده هركاري از دستت ميايد
شايد فراموشت كنم از غصه ! شايد ...
شايد هم اصلاً زير بار عشق مردم
هر چند ، مردم بسكه نان و غصه خوردم
از بس تو را در ذهن خود ترسيم كردم
از بس كه غم را با خودم تقسيم كردم
از بس نوار فكر من گوريد در هم
از بسكه هر شب مردم از غم ! مردم از غم !
از بس كه هي آهنگ غمگين گوش دادم
هي چار حرفت را به شعرم جوش دادم
هي كاغذ افكار را كردم مچاله
تُف كردمش در سطل هاي پر زباله
هي پاره كردم شعر هاي دفترم را
با قرص ها آرام تر كردم سرم را
هي قرص خوردم ، گريه كردم ، شعر گفتم
از عشق ، از تكرار ، از غم شعر گفتم
اما نفهميدي مرا ديوانه كردي
در جاي جاي شهر شعرم خانه كردي
من شعر خواندم ، قصه خواندم ، وب نوشتم
از اين دل بيمار و بي صاحب نوشتم
من اصفهان را در پي ات هر روز گشتم
از زنده رود ِ خشك ِ بي معنا گذشتم
هر شب به يادت تا سحر بيدار ماندم
اما نماز صبح را هرگز نخواندم
من بي تو چاي و قهوه ام را تلخ خوردم
من بغض و اشك و شعر و غم را تلخ خوردم
اي كاش يك شب كافه چي باشي برايم
در شير موز تازه معنا شي برايم !
اي كاش عشقم را بفهمي و بخواني
يا نه ! همان بهتر كه عشقم را نداني
بهتر كه از غم هاي من اينقدر دوري
بهتر كه سرگرم "طلوع" و "سيب" و "نور"ي
بهتر كه غرقي در هوايي شاعرانه
اصلاً نداري گريه و اشك شبانه
بهتر كه عارف مسلكي ! بهتر كه شادي!
بهتر كه هرگز دل به عشق من ندادي
بهتر كه دنياي تو زرق و برق دارد
با سرزمين من سراپا فرق دارد
در شهر من غم مي چكد از سقف و ديوار
دنياي من يعني غمي تا صبح بيدار
يعني شبي بي ماه ، ساكت ، بي ستاره
يعني غزل هايي بدون استعاره
يعني درختي مرده ، يعني خشك ، بي آب
يعني تعفُّن ، بوي مرده ، بوي جوراب
يعني به قول " چاوشي " : « ديوار ِ بي در »
يعني مرا در اين جهان بگذار و بگذر
بگذار من را تا بپوسم ، تا بميرم
بگذار دست چشم هايت را نگيرم
بگذار من تنها بمانم تا قيامت
بگذار خوش باشد دلم تنها به نامت
زاهد بودم ترانه گویم کردی