چه قدر بوی نیستی می آید
پس چرا این بغض از مسیر تنفسم دور نمی شود ؟ دیگر خودم هم نمی دانم چرا این بغض در گلویم گیر کرده است و مثل خود این زندگی از جا تکان نمی خورد . دلم می خواهد بگریم . گریه روح را سبک می کند . هر وقت کاری را به پایان می برم تا نفسی تازه کنم ، تازه آن بغض کهنه راه گلویم را می گیرد . [ ... ] چه قدر احساس تنهایی می کنم ، چه اندوه کهنه ای مگر در من وجود دارد ، و از چه چیز خوشحال توانم شد ؟ چه اتّفاقی خواهد توانست از صمیم قلب شادم کند ؛ حتی برای یک لحظه ؟ خود هم نمی دانم . جامعه چه خواهد شد ؟ این کشور چه خواهد شد ؟ چه قدر بوی نیستی می آید ، [ ... ] چه قدر بوی نیستی و صدای نیستی می آید . چه قدر می ارزد این بودن سپنجی که دیگران را به خاطرش نیست می کنند ؟ کاش می توانستم شکلی از آینده در ذهن خود داشته باشم تا به آن امید ببندم . نه ، امروزه هنوز از هویتی روشن برخوردار نشدم تا بر اساس آن آینده ای را بتوان تصور کرد . چه دشوار است بی فردا زیستن . برای چه کار می کنم ؟ به کدام ارزشی- ارزش هایی می توانم مخاطبین آثارم را تشویق کنم به زیستن ؟ فقط شرح درد ، فقط شرح فاجعه در ادبیات ؟! چه قدر باید درباره نابودی و فاجعه نوشت ! تمام تخیلم پر از کابوس چوبه های دار و چهره های کبود و مسخ شده است . تمام شامّه ام پر است از بوی ... ، و تمام شنوایی ام پر است از صداهای نیست شدن ، از فریاد های نابودی . چه قدر خبر نیستی از زمین و آسمان زمانه می بارد ؟! این زمین ، کی پاک و پالوده خواهد شد و این آدمی کی شایسته ی این زمین ؟ نمی دانم . بغض، این بغض مثل خود زندگی راه نفسم را بسته و هیچ تکان نمی خورد ، و بوی مرگ همچنان شامّه ام را انباشته است . چرا احساس یک انسان فلج شده را دارم ؛ چرا نمی توانم بگریم ؟ امروز چه هوای خوشی بود که اینگونه گذشت !
از " نون ِ نوشتن " ، محمود دولت آبادی
زاهد بودم ترانه گویم کردی