درخت گردو
گردو را که چیدم،در جیبم گذاشتم و چند دقیقه آن بالا ماندم . درخت گردو خیلی بلند بود . آنقدر بلند که حتی روی پشت بام خانه را هم می دیدم . همه ی خانه های اطراف از آنجا پیدا بود .همینطور آن بالا ایستاده بودم و اطراف را نگاه می کردم . زیر پایم شاخه های درخت گردو آنقدر گسترده بود که نیمی از حیاط را گرفته بود . پسر همسایه داشت در حیاطشان بازی می کرد ، توی کوچه چند نفر داشتند گرگی بازی می کردند و دور تر ، سمت مغرب ، یک دسته جوان داشتند از زمین فوتبال بر می گشتند .
پشت زمین فوتبال یک مزرعه پر از گل آفتاب گردان بود که زیر نور خورشید در حال غروب می درخشید . چقدر این صحنه را دوست داشتم ! خورشید نارنجی رنگ ، در حال پنهان شدن پشت کوه بود و چند شاخه ی گل آفتاب گردان هم گوشه ای از خورشید را پوشانده بود . غرق تماشای این منظره شده بودم . به خورشید خیره شده بودم و در همین حال نسیم ملایمی شاخه های گردو را کنار من تکان می داد .
حس خوبی بود . تازه داشتم این حس را دریافت می کردم که با صدای زن همسایه که پسرش را صدا می زد به خود آمدم . می دانستم اگر من را ببیند شاکی می شود و داد می زند که " گمشو پایین بی حیا " . برای همین قبل از اینکه سرش را بالا کند و من را ببیند شاخه هارا دو تا یکی کردم و جَستم پایین . بعد رفتم نشستم گوشه ی باغچه ، یک سنگ برداشتم . اول پوست سبز رنگ گردو را - که قسمتی از آن زیر نور خورشید سیاه شده بود - گرفتم .بعد رفتم دستم را زیر شیر آب شستم و دوباره آمدم سر جای قبلی ، سنگ را برداشتم و گردو را شکستم ، با شوقی کودکانه وسط گردو را باز کردم . چیزی که دیدم داشت اشکم را در می آورد . گردو پوک بود . شدت آفتاب گردو را سوزانده بود و داخل گردو فقط مقداری چوب خشک بود .
********************************
- اول من !!!
- نخیر ! اول من !!!
- اصلاً " دَ - بیس - سی - چل " می کنیم ...
- قبوله . فقط از من شروع می شه !
- نه . از من شروع می شه . هرکی هم پایینه باید اون یکی رو هل بده !
- باشه . ولی هرکسی فقط ده تا بره ، بعدشم نوبت اون یکیه .
قبول کردم و شروع کردم به شمردن . از خودم شروع کردم به شمردن: "ده - بیست - سی - چهل - پنجاه - شصت - هفتاد - هشتاد - نود ... صد " . بد جوری ضد حال خوردم . اصلاً حواسم نبود وقتی شمردن از من شروع بشود در نهایت به طرف مقابلم ختم می شود . چاره ای نبود . باید قبول می کردم . خواهر کوچکم سوار تاب شد و من شروع کردم به هل دادنش .
البته تاب که چه عرض کنم ! یک طناب دو - سه متری پیدا کرده بودیم ، یک سرش را به درخت گردو و یک سر دیگرش را هم به درخت بید کناری بسته بودیم ؛ یک بالش خراب هم می گذاشتیم زیرمان تا بتوانیم روی طناب بنشینیم . این شده بود " تاب " ما .
نوبت خواهرم که تمام شد ، من نشستم روی تاب و او شروع کرد به هل دادن ، و شمردن تعداد رفت و برگشت ها . چون هنوز شمردن را درست یاد نگرفته بود ، من توانستم پنج بار اضافه تر بروم . مادرم که کنار باغچه نشسته بود ، متوجه شیطنت من شد و سریع من را لو داد . خواهرم هم داد و بیداد راه انداخت که چرا اضافه تر رفته ام . مادرم خواست میانجی گری بکند ، گفت او هم دور بعد پنج بار اضافه تر برود . من که دیدم اوضاع خراب شد ، بنا را گذاشتم به داد و بیداد که این مشکل ما دو نفر است ، خودمان بلدیم حلش کنیم . مادرم وقتی دید نه تنها صدای خواهرم نخوابید ، صدای من هم بلند شد ؛ کنار رفت و اوضاع را به خودمان واگذار کرد .
من باید زیرکی خودم را کامل می کردم . اول از خواهرم معذرت خواهی کردم و او را آرام کردم ، بعد اشک هایش را پاک کردم و نشستیم به صحبت کردن . از فرصت استفاده کردم و گفتم :
- ببین ! من پنج بار اضافه تر رفتم ، درسته ؟
- درسته .
- این پنج تا رو تو از پشت منو هل دادی . درسته ؟
- آره .اینم درسته .
- خوب حالا اگه بخوایم پنج تایی که تو از پشت هل دادی ، برگرده و جبران بشه باید چیکار کرد ؟
- باید دور بعد من پنج دور اضافه تر برم .
- سوختی ! تو پنج دور از پشت هل دادی ، حالا اگه بخوایم پنج تا برگردیم ، باید پنج بار از جلو هلم بدی تا پنج تا بسوزه . فهمیدی ؟
- نه کاملاً . ولی قبوله !!!
من پریدم روی تاب و خواهرم شروع کرد به هل دادن من از جلو . اینطوری به جای ده دور ، بیست دور می رفتم . مادرم که همانجا کنار باغچه سفسطه های من را می دید ، از خنده روده بر شده بود . بعد از این هم که پنج دور تمام شد ، رو به من کرد و با لحن خاصی گفت : " پدر سوخته ! "
********************************
داشتم از گرما می پختم ، باز بودن در اتاق هم چندان کمکی به خنک شدن اتاق نمی کرد . رفتم از توی زیر زمین یک هندوانه برداشتم ، نشستم یک گوشه ی آشپزخانه و شروع کردم به قاچ کردن هندوانه . هندوانه را از وسط بریدم ، نصفش را گذاشتم توی یخچال و نصف دیگرش را قاچ کردم . قاچ های هندوانه را ریختم توی یک کاسه ی شیشه ای و رفتم توی حال ، نشستم جلوی تلویزیون .
اما هوای اتاق نا فُرم گرم بود و من می خواستم از این گرما فرار کنم . بهترین جا کنار باغچه بود ، هم سایه بود ، هم خنک ، هم دلباز .
دویدم توی اتاق کناری ، تکه موکت دو متری را برداشتم و کنار باغچه پهن کردم ، بعد هم هندوانه ها را با یک بالش بردم کنار باغچه . نشستم روی موکت ، بالش را به سنگ کنارباغچه تکیه دادم و یک قاچ هندوانه برداشتم . همینطور که داشتم هندوانه را می خوردم ، برگشتم و باغچه را نگاه کردم .
باغچه ی امروز با باغچه ی روزهای کودکی من تفاوت داشت . درخت بید از ته بریده شده بود . از درخت های گیلاس هم چیزی باقی نمانده بود . در عوض گل های زنبق بیشتر شده بودند ، گل محمدی بزرگ تر شده بود و درخت های توت ناجور قد کشیده بودند .
حال درخت گردو اما تفاوت داشت . هنوز سر جایش بود ، هنوز کسی آن را نبریده بود ، اما قد هم نکشیده بود . در عوض کوتاه تر هم شده بود . موقع هَرَس کردن ، زیاده روی کرده بودیم و شاخه های بلند درخت گردو را قطع کرده بودیم . البته زیاده روی نکرده بودیم .نمی خواستیم هم این کار را بکنیم ، ولی مجبور شدیم . تمام بدنه ی درخت گردو پر شده بود از کرم هایی که درخت را پوسانده بودند . چند وقت پیش ، وقتی یک باد شدید آمد ، نیمی از درخت را انداخت . شانس آوردیم روی سر کسی نیفتاد . وقتی جای قطع شدن شاخه از درخت را بررسی کردیم ، دیدیم شاخه کاملاً از داخل پوسیده بود . برای همین باد آن را انداخته بود . شاخه ی کناری هم همینطور بود ، ولی هنوز نیفتاده بود . برای همین آن را هم خودمان بریدیم ، مبادا بر سر کسی بیفتد.
حالا دیگر از آن درخت تناور یک تنه ی پوسیده باقی مانده است که دو - سه سالی می شود هیچ گردویی به خود ندیده است، با دو - سه شاخه ی نه چندان محکم و نه چندان بلند ، به همراه تک و توک رستاکی که از دل تنه ی پوسیده ی درخت بیرون زده است .
پدرم می گفت همان روز هایی که من به دنیا آمده بودم ، یک شاخه ی گردو از درخت گردوی پدر بزرگ جدا کرده است و توی باغچه ی خودمان کاشته است . شاخه به سرعت رشد می کند و به این درخت تناور - اما پوسیده - تبدیل می شود .
این درخت ، هم سنّ من است . حالا او هم بیست سالش تمام شده است . کنار این درخت لحظات خوب و بد زیادی را تجربه کردم .با هم بزرگ شدیم ، با هم شادی کردیم ، و حالا هم با هم از درون پوسیده ایم . چند وقت دیگر این درخت را هم قطع می کنیم . عمرش تمام می شود و می میرد . نمی دانم ، ماکه همه چیزمان با هم بود ، شاید مرگمان هم با هم باشد .
زاهد بودم ترانه گویم کردی